.
با آدمها مهربونتر باشید..!
بیشتر سراغشون برید...
فقط وقتی کسی رو کار دارید یادش نیافتید...
وقتی اون به یادتونه و پیام میده، در خور جواب بدید تا حدالقل از اینکه بهتون پیام داده پشیمون نشه..!
توی انتخاب کلمههاتون، انتخاب ایموجیهاتون، چپ و راست گذاشتن علائم و حتی جملهبندیهاتون حساس باشید!
روی اینکه میگید آها، یا اینکه میگید آهان، یا اینکه میگید اوهوم، حساس باشید!
این دنیا، دنیای مجازیه... آدما چهرهی شما رو نمیبینن!
آدما وقتی به یادتون هستن یعنی دلشون نمیخواد که رشتهی دوستی و هر ارتباط دیگهای که اسمای مختلف داره از بین بره...
آدما سعی میکنن با پیامای کوچیک به یادتون باشن...
لطفا آدما رو اذیت نکنید!
#علامتتعجب
#شایدسکوت
.
"قَلَمدُخت"
. با آدمها مهربونتر باشید..! بیشتر سراغشون برید... فقط وقتی کسی رو کار دارید یادش نیافتید... وقتی
298.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
حس میکنم واکنشاتون نسبت به این پیام این شکلی میشه😂😂
باید بالاخره از قاطرِشیطون پیاده بشم و یه ناشناس بزنم برای کانال تا نظراتونو نسبت به این طور متنا بدونم😃
.
Arianfar . Sol11.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
.
من،
اگهیهدست
بودم،چهکارایی
میتونستمانجامبدم؟!
.
"قَلَمدُخت"
. من، اگهیهدست بودم،چهکارایی میتونستمانجامبدم؟! .
.
این پادکست بیشتر از شیش ماهه که تو پلیلیست منه...
خیلی وقتا تا دکمهی ارسال اومدم ولی نفرستادمش. حس میکردم هنوز وقتش نیست!
تا اینکه فرمود:
نویسنده
شدن؛
نادیده
شدنه...!
نویسنده شدن ترسناک ترین کاریه که میشه انجام داد. و در عین حال شیرین تر از شهد نوشتن پیدا نمیکنید!
خب چطوریاست؟ چرا نویسندهها ترسناکترین کارو میکنن؟
دلایلش خیلی زیاده اما شاید یکی از مهم تریناش این باشه که یه نویسنده تمام احساسات جهان رو میبینه، درک میکنه، تجربشون میکنه، درون خودش هضم میکنه، به عصارهی کلمه تبدیل میکنه و بعد با جوهر به خورد کاغذ میده...
این فرایند سالها طول میکشه!
شاید حالا بهتر بفهمید که چرا:
نویسندهها کمتر حرف میزنن
بیشتر گوش میکنن
بیشتر میبینن
و آنالیزگرهای خوبی هستن!
و امان از اون لحظه که یک نویسنده پرحرف بشه... اونجا به راحتی میتونید بفهمید که درونش پر از کلمهی استخراج نشدنست که با بولدوزر حرف زدن افتاده به جونشون و داره اونها رو به کلمه تبدیل میکنه!
هیجانهای نویسنده بودن رو هیچ جوره نمیشه به تصویر کشید!
ولی باز هم خواهم گفت براتون از این مسیر♥️
#خردهروایتهاینویسندهشدن
#مسیر
#قلمدخت
.
"قَلَمدُخت"
.
#روایتِفعلاغیرمصوّر✨
پدرشهید که آمد داخل، پچپچ چند نفر
به گوشم خورد:
-چقدر جوون! واقعیه؟
اولیش این بود. دومین و سومین پچپچها،
از عواطف دخترانهای میجوشید که حس
همدردیشان گل کرده بود. حس اینکه کسی
در شکل و شمایل پدرهای خودشان،
نشسته بود روبهرویشان و از جگرگوشهی
دوستداشتنی و از دست رفتهاش حرف
میزد.
اما نکتهای که توی گلوی همه گیر کرد و هر
کسی از کنارم رد شد، با تاکید گفت، همین
بود:
-چه آرامشی دارن... اصلا آدم حض میکنه!
آرامش؟ خب معلوم است دیگر!
مگر میشود بابای محمدحسین بود و
آرامش نداشت؟ بالاخره این آرامش
روزهای سخت ما، تربیت شدهی همین
پدر است دیگر...
این اسطورهی صبر سازی، اسطورهی
برطرف کردن نگرانیهای طولانی مدت،
افسانهی زدایش غم از دل مسافر، که
مزارش رفع دلتنگی همهی غمهای عالم
است...
راستی پدرِ آرامش بودن چه سخت است.
موقع صحبت کردن از سختیها، پدر بودن
چه مشکل است... بخواهی حرف بزنی از، از دست رفتههایت و باز هم کوه باشی... پدر باشی...!
خلاصه که تولدت مبارکِ اول پدر و مادرت
و بعد هم که ما♥️
سایهات مستدام
#هیئتدخترونه
#مهمانشهید
.
"قَلَمدُخت"
. کتابِ انسان ۲۵۰ ساله فصل امیرالمومنین،علــیعلیهالسلام و علی... علی تمامِ آینهی خلقت است و تما
.
من از مدح حیدر سیر نمیشوم...
من مدّاحِ عشقِ پدرانه ی او تا ابد هستم!
یک باباعلی میگوییم و همینطور شکّر نجف از قلبمان میروید...
راستی نجف! سرزمین علی!
بچه شیعههای مرتضیعلی عیدتون خیلیییییی مبارک🥳♥️
.
"قَلَمدُخت"
. جا نیست تو کربلا... الحمدالله!💚 .
.
اول از همه سلام!🖐🏻
سلام بعد از حدود بیست روز غیبت...🥺
بیست روزی که شاید هر روز نوشتم و منتشر نکردم! بیست روزی که دلتنگ نوشتههای جمعی بودم و نمیشد از جمع نوشت...
تو این روزا هر روزش دلم به قلمدخت سر میزد و درگیریهای بی سر و سامونی مثل امتحانای دانشگاه و امتحانای به مراتب سختتری از زندگی، امون نداد که بیام و دو کلوم حرف حساب بنویسم🙃
اما نهایتا باورم نشد که خودش باب شروع رو فراهم کرد! که باز رسیدم به سه شعبان... اصلا آه از سه شعبان!!❤️🩹
پ.ن:
عیدتون خیلیییی مبارک🥳
خوشحالم که شروع مجددمون گره خورد به اسم حضرت ارباب... امیدوارم چیزی که از دل میاد به دلتون بشینه و حالتونو خوب کنه(:
#قلمدخت
.
"قَلَمدُخت"
. جا نیست تو کربلا... الحمدالله!💚 .
.
-سومین روز از ماهِ شعبان-
وقتی اسمش نقش بست روی صفحه گوشی، فهمیدم برای چه زنگ زده. همان موقع ته دلم گفتم:
+دَمِ مَرامِت گَرم که یادِته...
بلافاصله بعد از سلام و علیک، همان جملاتی که هر سال از شنیدنش ذوق میکنم پیچید میان گوشم. باز هم یک لبخند کشدار افتاد گوشه لبم و تمامی نداشت انگار. او همیشه یادش هست. هیچ وقت تا به حال نشده که فراموش کند... به شمسی زنگ میزند، پیامک میدهد و تبریک میگوید.
به قمری اما، ویژه تماس میگیرد. فکر کنم میخواهد هر سال یادم بیاندازد که روز تولد چه کسی به دنیا آمدهام. یادم بیاندازد که باید صدقه سر چه کسی حضورم در این دنیا را شکرگزار باشم و یادم بیاندازد که سایهی اوست بالای سرم که هر سال سوم شعبان حضورش را در قلبم تجدید میکند...
نوشتن از سوم شعبان برای من آنقدر وسیع است که توی این چند خط جا نمیشود. میتوانم از سوم شعبانهایی بنویسم که آدمها مرامشان را برایم ثابت کردهاند. و یا از سوم شعبان بنویسم، فقط به خاطر روز تولدم...
اما مسئله اینجاست که اصولا من فکر میکنم همه چیز از سوم شعبان شروع شد... سومین روز از این ماه بود که فطرسملک بخشوده شد به محبت حسین بر پروردگار جهانیان...
سومین روز از شعبان بود که فاطمه برای بار دوم مادر شد...
اصلا سومین روز از شعبان چه مبارک است!
شاید برکت فوقالعادهاش فقط به خاطر لبخند زهرا در این روز باشد که پسرش را دید و دلش رفت برای زیباییاش. یا خندید برای خندهاش و یا گریه کرد، برای تشنگیاش... یا تنهاییاش!
تاریخ عجیب مبهم است.
سوم شعبان نیز!
#عیدکممبروک✨
.