"قَلَمدُخت"
ببین واقعا مسئلهی خیلی عجیبیه! من هر دفعه بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر مغزم دچار ارور میشه اصلا ببی
احساس میکنم از یه جایی به بعد فلسطین دیگه یه مسئلهی سیاسی نیست؛ یا حتی دیگه درمورد یه کشورجنگزده که مردمش تو خطرن حرف نمیزنیم...!🇵🇸
#آخرینجمعهیخوشبختِرمضان
#فرمانِحضور✨
"قَلَمدُخت"
ببین واقعا مسئلهی خیلی عجیبیه! من هر دفعه بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر مغزم دچار ارور میشه اصلا ببی
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-در گرو این پیام-
میفرمان: امروز، خواب روزهدار خیانته!
بچهها ولی جدی دلم نمیخواد ادای پیرِ مغانو در بیارم و حرفای صد من یه غاز تحویلتون بدم 🥸😂
ولی خب امروز، روزِ فکر کردن به همین مسائله و خدا نکنه که یسری مسائل برامون عادی بشه...🚶🏻♀️
یه پیشنهاد دارم برای بهره بردن بهتر از امروز که ارادهی شما توش دخیله:👇🏻💀
نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه!
بیایین اولین تجربهی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز قدس ثبت کنیم✨
نوشتنِ احساسات، تجربههای دیداری، شنیداری و لمس کردنی شما میتونه باعث بشه که با یه ذهن آرومتر تصمیم گیری بکنید!
پس:
در حد چند خط [کمی یا بیشتر] تجربهی زیستهی امروزتون رو هدیه کنید به قلم و بذارید هرطور که دلش میخواد روی کاغذ یا صفحهی تایپ برقصه و خوش نویسی کنه! البته که اگر توأم با عکاسی سوژه باشه هم خیلی جذاب میشه!🤳🏻✍🏻
متنها و عکسهاتونو برام بفرستین تا با هم براشون ذوق کنیم😁
"قَلَمدُخت"
نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه! بیایین اولین تجربهی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز ق
تنبلی رو بذارید کنار..😔😂
راستی یه تقلب:
به جزئیات خیلی توجه کنید! یهو اون لابهلا یه سوژههایی میبینید که ممکنه جواب خیلی از سوالاتون باشه.
اینجا بفرستید برام 🦦👇🏻
+شِناس:😂👈🏻 @Ghalamdokht
+ناشِناس:
https://daigo.ir/secret/3947693155
خب خب!
یه حاضری بزنید ببینم😂
کیا راه پیمایی رفتن؟
نگو که خوابیدی و گفتی خواب روزهدار
عبادته که ناناعت میشم🎀
+نقاشیمو برات میفرستم. تو کاملش کن!
با مقاومتت...
#مکاتباتبچههایمقاومت🌱
میان بینالطلوعین روزِ بیستونهم از رمضانِ ۱۴۴۶، خورشیدِ نارنجی، پشت کوه دو دل شده... نمیداند که بالا بیاید یا نه؟
دلش نمیآید سحرِ روز آخر را خشک و خالی تمام کند. دل به دریا میزند. تمنا میکند از آسمان نجف:
+چند لحظهای وقت ملاقات میخواهم...
و با اذن ورودش، آفتاب پیروزمندانه میافتد به ایوان طلا! اشک در چشمان کاشیهای طلا حلقه میزند و دُرّ نجف از اشکشان زیر پای زائرها میریزد...
خورشید با خجالت، از یک پنجرهی نورگیر، رو به ضریح اذن دخول میخواند. زیر لب زمزمه میکند:
+آمدهام حرف از وصال بزنم... رمضان تمام نمیشود اگر دستمان میان انگور ضریح شما باشد! درست است؟
نسیم خنکی وزیدن گرفت و صورت گر گرفتهی خورشید را تسکین داد. لبخند، مهمانِ کنج لبش شد. یعنی اشارهای بود به معنی تایید؟
خورشید با خیال راحت دامنش را گسترانید روی سر آدمها. میخندید و میگفت:
+اگر علی را دوست دارید غمین نباشید! او حواسش به همه هست...
حالا دیگر روز آخر با قند نجف شیرین شده بود... شیرین تر از همهی روزهای دیگرِ رمضان!
#غایتالقصویٰ🌱
"قَلَمدُخت"
آقا حالا که عیده، دلم نمیاد ادامهی
این عکسا رو براتون نفرستم🦦
عکسا با داستانای چند خطیشون
باشه عیدی من به شما😌
+آیدی و اسم ندارن و استفاده شخصی
و غیر شخصی آزاده. نوش جونتون✨
اگر فایل با کیفیتشو خواستین پیام
بدین براتون میفرستم💛
عیدتون بعد از یه ماه عاشقی و بندگی
خیلییییی مبارک🌝