#قصه_کودکانه
💕می دونید اسمش چی بود؟💕
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری،پسری بود به اسم داوود که در دهکده ای با پدر و مادرپیرش زندگی می کرد.اونا خیلی فقیر بودند. داوود آرزو داشت مسافرت کنه و جاهای تازه رو ببینه و چیزای تازه یاد بگیره و بتونه پولی دربیاره و به پدر و مادرش کمک کنه. برای همین از اونا اجازه گرفت تا به سفر بره. پدرش فقط 7 تا سکه پس انداز داشت. سکه ها را به داوود داد و گفت:« برو پسرم، خدا به همرات.امیدوارم سفر بهت خوش بگذره و با دست پر برگردی.» داوود پدر و مادرش را بوسید و از اونا خداحافظی کرد و به راه افتاد. اون رفت و رفت تا به یه جنگل رسید. کنار جنگل یه کلبه بود. داوود که خسته و گرسنه بود، رفت و درِ اون کلبه را زد. یه پسر همسن و سال خودش درو به روش باز کرد. داوود سلام کرد و گفت:« من مسافرم، خسته و گرسنم،میشه یه کم آب و غذا به من بدید؟»پسر گفت:«بفرما، با ما ناهار بخور.» داوود وارد کلبه شد.یه مرد و یه زن و یه پسر کوچولو دور هم نشسته بودند و ناهار می خوردن. اونا به داوود هم آب و غذا دادن. اون مرد هیزم شکن بود و در کنار زن و دوتا پسرش توی اون کلبه زندگی می کرد. گوشه ی کلبه یه حیوون نشسته بود و داوود تا اون روز حیوونی مثل اون ندیده بود. چشمای درشت ِ براق و رنگ خاکستری داشت و میو میومی کرد. داوود از اون حیوون خیلی خوشش اومد و از زن و مرد پرسید:«این حیوونو به من می فروشید؟» مرد هیزم شکن جواب داد:« اگه 7 تا سکه بدی، می فروشم.» داوود 7 تا سکه ای رو که بابا ش بهش داده بود به اونا داد و خداحافظی کرد و همراه اون حیوون، راه افتاد.اون رفت تا به شهری رسید که یه حاکم مهربون داشت و هر مسافری رو که وارد شهر می شد، مهمون می کرد. داوود هم مهمون حاکم شد. وقتی میز غذا رو چیدند، از گوشه وکنار خونه ی حاکم چندتا موش کوچولو اومدن و روی میز پریدن و شروع کردن به خوردن غذاهای توی بشقاب مهمونا. برای همین کسی نمی تونست راحت غذا بخوره.در همون موقع حیوونی که همراه داوود بود، به موشا حمله کرد و همین که یکی دوتا از اونارو گرفت و قورت داد، بقیه موشا فرار کردن و به سوراخاشون پناه بردند. حاکم از اون حیوون خیلی خوشش اومد.از داوود خواست که هزار سکه بگیره و اون حیوونو به اون بفروشه.داوود قبول کرد.یک کیسه پر از سکه های طلا گرفت و به شهر خودشون برگشت. با اون پول چندتا گاو و گوسفند و مرغ و خروس و غاز خرید و وضعشون خیلی خوب شد. به این ترتیب داوود به آرزوش رسید و تونست به پدر و مادرش کمک کنه و برای اونا زندگی راحتی فراهم کنه. امیدوارم همون طور که داوود به آرزوش رسید،شما هم به آرزوهاتون برسید.قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.راستی بچه ها یه سؤال دارم: میدونید اون حیوونی که داوود خرید و به شهر برد و به حاکم فروخت ، چی بود؟آفرین! درست گفتید.اون حیوون گربه بود. موش از گربه می ترسه و گربه دشمن موشه. تا قصه ی بعدی خدانگهدار.
#قصه_متنی
💕
💜💕
╲\╭┓
╭ 💜💕
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
🐜🌿اتل متل یه مورچه🌿🐜
اتل متل یه مورچه
قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته
راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته
نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
خوب بشه پات الهی ...
╭🐜 🌿
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
شبی که موش کوچولو بیدار ماند_صدای اصلی_417490-mc.mp3
9.38M
#قصه_صوتی
#قصه_کودکانه
🌃 قصه شب 🌃
🌼 شبی که موش کوچولو بیدار ماند
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
روزی روزگاری شیرجوان و بزرگی زیر یک درخت بلند خوابیده بود. ناگهان موشی از راه رسید و شروع به سرو صدا کرد و روی یال های شیر، بالا و پایین می پرید. شیر جوان به شدت عصبانی شد و با یک حرکت موش را گرفت و میان پنجه هایش اسیر کرد و خواست موش را ببلعد.
موش کوچک با گریه گفت: ” منو ببخش سلطان جنگل، خواهش میکنم، بار آخرمه ، دیگه قول می دم تکرارش نکنم” شیر خشمگین وقتی دید موش به شدت پشیمان است و گریه می کند دلش به رحم آمد و موش را آزاد کرد.
چند وقت گذشت تا اینکه شیر به دست شکارچی، اسیر شد و شکارچی با طناب او را به درخت بست. شکارچی و دوستانش رفتند تا قفسی پیدا کنند که شیر رو به باغ وحش ببرند. همون موقع اتفاقی موش از آن جا رد می شد و ناگهان دید که ای وای شیر اسیر شده..
فورا به سمت او دوید و بدون معطلی طناب ها رو با دندان هاش جوید و شیر را آزاد کرد. سلطان جنگل از اون خیلی تشکر کرد. موش به شیر گفت: حالا منو واقعا بخشیدی ؟ شیر از کمک موش خیلی خوشحال شد و با خودش فکر کرد که چه زود مزد مهربانیشو گرفته .
🌼پس از این داستان درس گرفتیم که کوچکترین محبت به دیگران پاداش خیلی خیلی بزرگتری خواهد داشت. پس همیشه سعی کنیم با دیگران مهربان باشیم.
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
🌺عید مبعث مبارک
🌼 جشنِ مبعثه توو عالَم
☘ برایِ نبیِ خاتَم
🌼 شکرِ خدا که دل شد
❤️ عاشقِ رسولِ اعظم
🌸 صَلُوا علی محمد
☘ صلوات برمحمد
🌸 صلوات برمحمد
💚 و علی آل احمد
🌼 با نامِ رسولِ اکرم
☘ شاد میشه دلا مُسَلَم
🌼 لقبِ رسولِ اکرم
❤️ شد حالا نبیِ خاتم
🌸 صَلُوا علی محمد
☘ صلَوات بر محمد
🌸 صلَوات بر محمد
💚 و علیٰ آلِ احمد
🌼 بر قلبِ رسولِ اعظم
☘ احمد آن نبیِ خاتم
🌼 اِقرأ بسمِ رب رسیده
❤️ مومنا بگین دمادم
🌸 صَلُوا علیٰ محمد
☘ صلَوات برمحمد
🌸 صلَوات برمحمد
💚 و علیٰ آلِ احمد
🌼 احمد ای نبیِ خاتَم
☘ بر تو از تمامِ عالَم
🌼 میرسد سلام و ماهم
❤️ ذکرمون شده دمادم
🌸 صَلُوا علیٰ محمد
☘ صلَوات بر محمد
🌸 صلَوات بر محمد
💚 و علیٰ آلِ احمد
🌸🌼🍃🌼🌸
شاعر سلمان آتشی
#شعر_عید_مبعث
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
عید گل و گلاب_صدای اصلی_91648-mc-mc.mp3
9.66M
#قصه_صوتی
#قصه_کودکانه
🌃 قصه شب 🌃
🌼 عید گل و گلاب
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
سرود بعثت_سرود بعثت_266181-mc.mp3
3.82M
#شعر_صوتی
#عید_مبعث
🌼 سرود بعثت پیامبر مهربانی ها
بعثت ختم رسل آمد و دل غرق سُرور
شده نازل به شب جاهلیت ، سوره ی نور
سیّد و سَروَر یا احمد یا احمد
شافع محشر یا احمد یا احمد
ز سوی داور یا احمد یا احمد
شدی پیمبر یا احمد یا احمد
یا حبیبی یا محمد
مکه شد بادیه ی جلوه ی مستور خدا
در دل غار حرا جلوه شده نور خدا
تو مظهر رحمت هستی یا احمد
تو اشرف خلقت هستی یا احمد
تَبَلوُر عزّت هستی یا احمد
پیمبر امّت هستی یا احمد
یا حبیبی یا محمد
جان فدایت که بُوَد فِراق تو مشکل ما
ما مریض عشق تو ، تویی طبیب دل ما
بده به درد ما دوا یا مولا
حاجت ما را کن روا یا مولا
به سائلانت کن عطا یا مولا
یک نجف و یک کربلا یا مولا
یا حبیبی یا محمد
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#یک_قصه_یک_حدیث
🌼طلا
آیلین دختر مغرور و خودبینی بود. اما یک روز پدرش مرد و خیلی غمگین شد.
او همواره به تنهایی در باغِ درون ویلایشان بازی میکرد. او تمایل نداشت با دختر همسایه، بدریه، بازی کند چون آنها خیلی فقیر بودند.
یک روز در حالی که بدریه داشت به دورن باغ آیلین میدوید گفت:
"پدر من خیلی مریض است. او در حال مرگ است. او میخواهد تو را ببیند. او میخواهد چیز بسیار مهمی را به تو بگوید. "
آیلین نپذیرفت و گفت:
"انگار که مرد فقیر میتونه چیز مهمی به من بگه! خانهی شما احتمالا بوی بدی میدهد و هیچ کس نمی خواهد که وارد خانهی بدبو شود. "
چند دقیقه بعد بدریه با چشمان اشکبار بازگشت.
"پدر من میخواهد مسئله بسیار مهمی به تو بگوید. پدر تو مقداری طلا قبل از مرگ خود در جایی دفن کرده است. تنها پدر من است که مکان طلا را میداند. "
"پدر تو به پدر من گفته است که مکان طلا را به تو تا زمانی که بزرگ نشدی نگوید اما چون او در حال مرگ است میخواهد که الان به تو مکان آن را بگوید. لطفا عجله کن!"
زمانیکه آیلین سخنان بدریه را شنید به طرف خانهی همسایه دوید اما دیر شده بود و مرد فقیر مرده بود.
آیلین از دست خود خیلی عصبانی شده بود و از کاری که انجام داده بود پشیمان بود.
آیا طلا تنها چیزی بود که او از دست داد؟ نه، او بخت به دست آوردن بهشت را از دست داده بود چون او به عادتهای بد قدیمی خود چسبیده بود.
پیامبرمان حدیث بعدی را برای چنین مردمی(آدم بزرگها) بیان کرده است:
"کسی که در قلبش حتی به اندازهی ذره ای خودبینی دارد وارد بهشت نخواهد شد. "
لا یدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال ذره من کبر
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
قناری آی قناری_قناری آی قناری_269602-mc.mp3
2.36M
#شعر_صوتی
#عید_مبعث
🌼 قناری آی قناری
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
لولو خان_صدای اصلی_250042-mc.mp3
9.76M
#قصه_صوتی
#قصه_کودکانه
🌃 قصه شب 🌃
🌼 لولوخان
🍃روزی بود و روزگاری بود
بابایی بود که خسته بود
زیر درخت نشسته بود
چی کار می کرد؟
سیب می خورد
سیب که می خورد خوابش بُرد
خوابیده بود که موشی از راه رسید
بابا رو دید و خندید...
🌸این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می آموزد که بی جهت از هر چیزی نترسند.
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#شعر
🍃 پیامبرِ رحمت
یه روز یه دخترِ ناز
با موهای طلایی
گُفتِش مامان کجایی
میشه پیشَم بیایی ؟
صد تا سوال دارم من
پونصد و شصت تا مشکل
حَل میکُنی مامان جون
سوالاتم رو خوشگل ؟
گُفتِش بله قشنگم
بِفرما مهربونم
سوال داری بگو خوب
ان شاءالله من می دونم
گفتم مامان قدیما
خدا همین جوری بود ؟
یه دونه بود تو دنیا ؟
یا هر جوری بگی بود ؟
گُفتِش گُلِ قشنگم
تو عصرِ جاهلیت
مردم خداشون بُت بود
بُت های بی خاصیت
می ساختن از چوب و گِل
همون میشُد خداشون
می رفتن از تَهِ دِل
قُربونِ اون بُتاشون
تا اینکه حضرتِ حق
داد به ملائک خبر
که واسه اون آدما
حُجّتِ من رو بِبَر
بعدِ هزاران رسول
آخریشو فرستاد
برای اون آدما
یه رهبر و یه استاد
اون آقای مهربون
که احمدِ اِسمِشون
بُتا رو جمع و جور کرد
خدا رو داد یادِشون
گفت که خدا یکی هست
و غیر از اون کسی نیست
هر کی خدا پَرسته
بِدونه نُمرَشِه بیست
خدا همیشه با ماست
یه نورِ تو تاریکی
نه اومده به دنیا
نه داره هیچ شریکی
خیلی قوی و داناست
نیاز به هیچکسِش نیست
خدا عزیز و تنهاست
شبیه اون بگو کیست
خلاصه دخترِ من
گوش دادی حرفِ من رو ؟
به پاسخت رسیدی ؟
گرفتی تو جواب رو ؟
بله مامانِ خوبم
ممنون از این صُحبتا
از اینکه وقت گذاشتی
برای این پرسشا
الان دیگه فهمیدم
مامان چه خوبِ حالم
خدا فقط یه دونست
اونم تو کُلِ عالم
🍃شاعر : علیرضا قاسمی
#شعر_کودک_و_نوجوان
#شعر_پیامبر
#شعر_عید_مبعث
🌸🌸🌸🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4