6.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی کودکِ با قصه📚
با
زندگی کودکِ بدون قصه🥱
از زمین تا آسمون متفاوته
مشاور و روان درمانگر تخصصی کودکان _ صادق آقاجانی🧖♂
با معرفی قصه مینوفن💊 به دیگران در رشد فرهنگی جامعه سهیم باشیم 😘
@ghesseminofen🪴💜
🎧نام قصه : بستنی خشک
نویسنده : هو گوانبین
مترجم : مسعود نوازنی
قصه گو : نرگس جوادی
گروه سنی : ۳ سال به بالا
تدوین و صداگذاری : استودیو قصه مینوفن
#قصه_شب🌜
🧸توضیحات : مسعود کوچولو ، بعد از اینکه میبینه مامان بزرگش بعضی خوراکی ها رو خشک میکنه و استفاده میکنه ، تصمیم میگیره ازش تقلید کنه و بستنی یخی خودشو خشک کنه !!!
بنظر شما میتونه؟؟ نتیجهی اینکارش چی میشه؟🤔
آنچه کودکان از شنیدن این قصه می آموزند:
#تفکر
#الگوبرداری_صحیح
#عاقبت_اندیشی
@ghesseminofen 🪴💚
بستنی خشک.mp3
7.68M
🎧نام قصه : بستنی خشک
نویسنده : #هو_گوانبین
مترجم: #مسعود_نوازنی
قصه گو : #نرگس_جوادی
گروه سنی : #۳_سال_به_بالا
تدوین و صداگذاری : استودیو قصه مینوفن
#قصه_شب🌜
🌟قصه مینوفن؛ شربتی با طعم رویاهای کودکی🌟
@ghesseminofen|🪴💚
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
8.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای عجیب غریب "شهر آدنا"😳
بنظرتون انتهای قصه ی عمو رضا و شهر آدِنا چی میشه ؟!!🤔
دوست داریم ادامه ی قصه رو از زبون شما بشنویم ♥️
بنویسید و برامون ارسال کنید💌
امتیاز هم داره 🤩
#کارتهای_ستارهای
#بقیهش_با_تو
@ghesseminofen💊💜
هدایت شده از قصه مینوفن
14.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 یادتون نره
🎊 آقاجون مامانجون 🎊
تا حالا قصه ها و خاطرات پدربزرگ ، مادربزرگ هاتون رو شنیدید ؟؟😋
از امروز به بعد ، مخصوصا حالا که آخر هفته ست و احتمالا برای دیدن آقاجون و مامانجونمون میریم به خونه هاشون 👨🦳👵
ازشون بخواهیم یک قصه یا خاطره ی بامزه از بچگی شون تعریف کنند 👼
اون رو با موبایل ضبط کنیم 🎤
و ارسال کنیم برای قصه مینوفن 💊
تا به اسم خودمون منتشر بشه 😍
منتظریم ...😘
@ghesseminofen🪴💜
قصه مینوفن
ماجرای عجیب غریب "شهر آدنا"😳 بنظرتون انتهای قصه ی عمو رضا و شهر آدِنا چی میشه ؟!!🤔 دوست داریم ادام
به نام خدای مهربان
یکی بود یکی نبود
یک شهر عجیب بود به نام شهر کودکان گانگستر .
یک پسر بود به نام علی که کلاً از بزرگترها بدش میومد، برای همین تصمیم گرفت یک شهر بسازه و هیچ بزرگتری را در اون راه نده.
تصمیم گرفت (شهر آدنا) رو به پا کنه. اون یک بچه بود و نمیتونست چیزهایی که خیلی بزرگن رو بلند کنه یا سوار ماشین بشه .برای همین تصمیم گرفت، آدم بزرگ هارو مجبور کنه که این شهرو بسازند.
ساخت این شهر فقط یک هفته طول کشید، چون که همه ی آدم بزرگا مشغول ساخت این شهر بودند.
بالاخره ساخت شهر به پایان رسید و همه آدم بزرگا از شهر بیرون شدند.
یک روز گذشت دو روز گذشت و به یک هفته رسید .همه بچهها خسته شده بودند و گرسنه بودند. اونا نمیتونستن غذا درست کنند برای همین تصمیم گرفتند آشپز رو بیارن.
اما نمیتونستن ماشین سواری کنند برای همین رانندهها رو هم آوردند همین تور پیش رفت و همه ی آدم بزرگا اومدن و شهر آدنا همون شهر همیشگی شد.
علی هم یاد گرفت که همیشه باید یک بزرگتر پیش خودش داشته باشه تا اتفاق بدی نیفته.
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
✍نویسنده:محمدعلی طاهری
🙎♂سن : ۱۰ ساله
🏠از شهر تهران
ممنونیم از:
✨محمد علی طاهری عزیز✨ که به زیبایی تونست داستان شهر آدنا رو ادامه بده و اون رو به قصه مینوفنی ها هدیه کنه،
ما هم براش دعا میکنیم تا تو کارهاش هر روز موفق و موفق تر باشه 🤲
شما هم فرصت دارید تا قصه شهر آدنا رو اونطوری که دوست دارید برای ما بنویسید و ارسال کنید . 😘
راستی بچه ها 📣
تا پایان آذر ماه ، به هر قصه ای که طی دو هفته ۲k بازدید بخوره به میزان ۱۰۰ هزار تومان🎁 هدیه داده میشه 😳
#بقیهش_با_تو
#داستان_شهر_آدنا
#قصه_متنی
@ghesseminofen 🪴💜
به نام خدا
یک شهر عجیب بود به نام شهر کودکان گانگستر.
پسری بود به نام علی که کلا از بزرگتر ها بدش میومد برای همین تصمیم گرفت که شهر ادنا رو به پا کنه و هیچ بزرگتری رو توی اون راه نده .
علی همه ی بچه هارو جمع کرد و بهشون گفت: بچه ها نباید بزاریم بزرگتر ها همش به ما دستور بدن و مراقبمون باشن.دیگه وقتشه بزرگتر هارو بیرون کنیم وخودمون مراقب خودمون باشیم.)
بچه ها که ازحرف های علی خوش شون اومده بود تصمیم گرفتند که به علی کمک کنند که شهر ادنا رو بسازه.
بچه ها شروع کردند به ساختن شهر.خونه های کوچولو ،مغازه کوچولو ،بیمارستان کوچولو و خلاصه همه چیز کوچولو بود و بچه ها اونارو اداره میکردن.خلاصه بعد از دو_سه هفته شهر ساخته شد.علی هم که از همه بیشتر خوشحال شده بود به خونش رفت تا از زندگی بدون بزرگتر ها لذت ببره...
چند سال گذشت.علی که داشت مثل همیشه از پارک به خونه بر می گشت؛باتعجب دید که از در اتاق رد نمیشه .قد علی برای اون خونه های کوچولو زیادی بزرگ شده بود .علی از اون بچه کوچولویی که چند سال پیش بود خیلی بزرگتر شده بود.اروم روی زمین نشست بود و با خودش فکر میکرد که قبلا از بزرگتر ها متنفر بوده اما آلام خودش یه آدم بزرگ شده بود.
علی به کار اشتباهش پی برد و تصمیم گرفت از این به بعد بزرگتر ها رو هم توی شهر ادنا راه بده.🏙
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
✍نویسنده:هستی رضایی
🙎♂سن : ۱۲ساله
🏠از شهر مشهد
ممنونیم از:
✨هستی رضایی✨ که به زیبایی تونست داستان شهر آدنا رو ادامه بده و اون رو به قصه مینوفنی ها هدیه کنه،
ما هم براش دعا میکنیم تا تو کارهاش هر روز موفق و موفق تر باشه 🤲
شما هم فرصت دارید تا قصه شهر آدنا رو اونطوری که دوست دارید برای ما بنویسید و ارسال کنید . 😘
راستی بچه ها 📣
تا پایان آذر ماه ، به هر قصه ای که طی دو هفته ۲k بازدید بخوره به میزان ۱۰۰ هزار تومان🎁 هدیه داده میشه 😳
#بقیهش_با_تو
#داستان_شهرآدنا
#قصه_متنی
@ghesseminofen 🪴💜
سلااااااام و صبح بخیر
به قصه مینوفنی های عزیز ❤️
و بابامامانای عزیز و دوست داشتنی شون
امروز منتظر یه آیتم جدید و باحال باشید.
⏰ 😉
@ghesseminofen💊🪴
و این هم از آیتم جدیدی که قول دادیم 😊👇
قصه گویی به گویش و لهجه ی شیرین شما 😘
@ghesseminofen💊💜
17.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبر خبر خبر 📣📣
اومدیم با یه آیتم جدید و باحال
که اسمش هست :
✨#به_زبان_من✨
جای شما و گویش و لهجه ی شیرینتان
در قصه مینوفن خالیه 😉❤️❤️
#آذری
#کردی
#گیلکی
#لری
#اصفهانی
#همدانی
#جنوبی
#شیرازی
#یزدی
#مشهدی
#و_هرگوشه_از_ایران_عزیز
@ghesseminofen💊💜
🎧نام قصه : آهوی گردن دراز
نویسنده : جمشید سپاهی
قصه گو : فاطمه ناقبی
گروه سنی : ۵ سال به بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🧸توضیحات :
در دشتی بزرگ، آهوهای زیادی زندگی می کردند. هر سال در آن جا بچه آهوهای بسیاری به دنیا می آمدند. تا این که روزی بچه آهوی گردن درازی به دنیا آمد. آهوها دسته به دسته برای تماشا به دیدن آهوی جدید گردن دراز می رفتند و او را مسخره می کردند...
آنچه کودکان از شنیدن این قصه می آموزند:
#پذیرش_تفاوت_ها
#پرهیز_از_قضاوت_عجولانه
#دگردوستی
#اعتماد_به_نفس
#شناخت_ظرفیت_ها
#نوع_دوستی
#خودشناسی
@ghesseminofen 🪴💚