ژیپسوفیلا
قوی بودن فقط این نیست که بایستی و بجنگی؛ گاهی یعنی بفهمی کی وقتشه عقب بری، کی وقتشه چیزی رو رها کنی
یه سری شبها، اونقدر قدرت دارن که خاطراتو زندهتر از همیشه از جلو چشمت رد بکنن، آدمهایی که رفتن، حسهایی که تجربه شدن، فرصتهایی که از دست رفتن، خودت؛ اون خود سابقت که نمیدونی کی و کجا جا گذاشتی.
#روانشناسی_با_مطهره
ژیپسوفیلا
شاید تو فقط یه حرف ساده بزنی و بری، ولی ذهن من، بارها از چند جهت، میشینه اون حرف رو تحلیل میکنه؛
احساس مسئولیتی که نسبت به همهی آدمای
دورم که میشناسمشون داره واقعا از پا درم
میاره.
دلم میخواست همه رو بلد میبودم و برای
همه از دستم کاری برمیاومد.
ولی حتی گاهی وقتا نه تنها کاری ازم برنمیاد
بلکه حتی نمیتونم کنارشون باشم و بهشون
حداقلها رو بدم.
این داستان مثل یک بار بزرگ روی دوشمه و
همیشه حالم رو بد میکنه.
حتی وقتی حال خودم خوبه و زندگیم رو
دوست دارم بازم یه بخشی از وجودم درگیره.
چیه این مرض؟
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
گفتند: خدا را چگونه میبینی؟ گفت: آنگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد اما دستم را میگیرد.. #دلی htt
خدا واقعا به من استعداد ابراز علاقه نداده اما
کاملا میتونی از چشمام بفهمی همچیزو.
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
احساس مسئولیتی که نسبت به همهی آدمای دورم که میشناسمشون داره واقعا از پا درم میاره. دلم میخواست ه
من واقعا ناراحت میشم ولی تو هیچوقت نمیتونی بفهمی من واقعا ناراحت شدم و قلبم شکسته چون همیشه یه جوری جمعش میکنم .
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
من واقعا ناراحت میشم ولی تو هیچوقت نمیتونی بفهمی من واقعا ناراحت شدم و قلبم شکسته چون همیشه یه جور
این روزا هی دارم دنبال نشونه میگردم. یه چیزی، یه کسی، یه لحظهای، یه مکانی، یه نوشتهای که منو از این حال جدا کنه. مهم نیست چی باشه و چجوری، فقط یه نور میخوام واسه ادامه دادن.
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
مغزم شبیه یه چمدون آشفتهست، زیپش به زور بسته شده. پر از وسایلی که نه میخوام، نه میتونم بندازمشون
حوصله ندارم. دوست دارم تو اتاقم بمونم. نه دلم دوستام رو میخواد نه فامیل و نه هیچ کس دیگهای. تو اتاقم احساس امنیت دارم. آرومم. آدمها رو اعصابم نیستن. آدمها برام امنن، قابل اطمینانن، بدون ادا و تظاهرن. نیازی به تحلیل رفتار آدمها ندارم. غذا خوشمزهست. هر ساعتی بخوام میخوابم و بیدار میشم. آهنگ میذارم. پادکست رو بدون هندزفری گوش میدم. برای ادامهی بقا احتیاج ندارم از اتاقم خارج شم. زندگی تو اتاقم بین خودم و تک به تک اجزاش در جریانه. دوست دارم بمونم اینجا. اینجا نیاز نیست آدم بزرگ باشم. میتونم شکننده، لطیف و غمگین باشم. اصلا شبها نور مهتاب از پنجرهی اتاقم قشنگتره. برگهای گلدون بهم حس زندگی تزریق میکنن. از اعماق قلبم باور دارم هر کسی این دور و بره فقط و فقط خوبیمو میخواد. دوست دارم تو اتاقم جاویدان شم ولی نمیشه.
زندگی آدم بزرگها اینجوری نیست و من بگینگی دیگه نمنمک باید یه آدم بزرگ باشم.
#واقعیت
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
یه سری شبها، اونقدر قدرت دارن که خاطراتو زندهتر از همیشه از جلو چشمت رد بکنن، آدمهایی که رفتن،
مرگ واقعا چیز ترسناکیه.
کسی که میمیره نمیره که بعد از چندوقت بیاد. نیست!
دیگه کلا نیست. لباسش هست، عطرش هست، خاطرات هست ولی هیچوقت هیچجا قرار نیست دیگه اثری ازش باشه.
#روانشناسی_با_مطهره
ژیپسوفیلا
این روزا هی دارم دنبال نشونه میگردم. یه چیزی، یه کسی، یه لحظهای، یه مکانی، یه نوشتهای که منو از
وقتی ازم میپرسن چرا عصبی ام و میگم نمیدونم؛
دلیلش این نیست که نمیدونم،
دلیلش اینه که صد تا چیز کوچیک که بنظرت چرت
میرسن روی هم جمع شدنو تهش شده عصبانیت من،
حالا بیام این صدتارو تعریف کنم و تقدم و تأخر
بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت؟
همون فک کنن دیوونه ای چیزی هستی راحتره.
#مطهره_نویس
ژیپسوفیلا
حوصله ندارم. دوست دارم تو اتاقم بمونم. نه دلم دوستام رو میخواد نه فامیل و نه هیچ کس دیگهای. تو اتا
بعضی روزها رو موود هیچی نیستم؛ نه دلم میخواد ببینم، نه دیده بشم. نه دلم میخواد بشنوم، نه شنیده بشم، نه دلم میخواد برم جلو، نه دلم میخواد برگردم عقب. بعضی روزها فقط دلم میخواد یه گوشه بشینم، به هیچی فکر نکنم، ولی حتی اینم سخت میشه.
#واقعیت
#مطهره_نویس