تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت350 ❣–تلفنات نگرانم کرده. خیلی خونسرد گفت: –نگران چرا، زهرا بود، یه س
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت351
❣میز ناهار خوری، وسط سالن گذاشته شده بود و رویش یک کیک دو طبقه بود. دور کیک از گلهای رنگارنگ میخک و رُز پُر بود. باشمع های وارمر حروف اول اسم من بین گلها نوشته شده بود.
انواع تنقلات و خوراکیها به طور زیبایی گوشه ایی از میز چیده شده بود.
لبه های میز و سقف بالای سر میز هم بادکنکهای قرمز به شکل قلب چسبانده شده بود.
اهل خانه تا ما را دیدند تولدت مبارک گفتند و همگی با هم کف زدند.
با این حرف بیشتر تعجب کردم چون دو روز تا روز تولدم باقی مانده بود.
باتعجب و ذوقی که نمی دانستم چطور باید کنترلش کنم به کمیل نگاه کردم.
باخنده گفت:
–اگه زودتر نمی گرفتیم که غافلگیر نمیشدی.
–وای کمیل تو چیکارکردی؟ واقعا غافلگیرم کردی اصلا فکرش روهم نمی کردم. پس تلفن یواشکیها واسه این بود؟
خندید.
–من که بهت گفتم بریم خونه متوجه میشی.
از خوشحالی و ذوق و غافلگیری زیاد همانجا ماتم برده بود، بخصوص که خاله و دایی و زن دایی و سعیده هم کنار مادر و اسرا ایستاده بودند و لبخند میزدند. و این خوشحالیام را دوچندان می کرد.
مادر و پدر کمیل با آن جثه ی نحیفشان جلو آمدند و صورتم را بوسیدند و تبریک گفتند.
مادر کمیل گفت:
–مبارک باشه عروس گلم، بیا بشین مادر، بعد دستم راگرفت و به طرف میز بُرد.
ریحانه به طرفم دوید. خم شدم و بغلش کردم و بوسیدمش.
مادر و بقیه هم آمدند و تبریک گفتند. از همه چند باره تشکر می کردم ولی هنوز هم حیران بودم از این که کمیل چطور توانسته همه ی این ها را هماهنگ کند و چیزی به من بروز ندهد.
💞روی طبقه بالای کیک باکاکائو نوشته شده بود، "بعضی روزها خاصاند مثل روز تولد تو، همسرم تولدت مبارک"
روی طبقه ی پایینی کیک
چیزهایی شعر گونه نوشته بود که به خاطر پایه های کیک و ریز بودن نوشته ها نتوانستم بخوانم.
مادر کنار گوشم گفت:
–راحیل جان لباسات تو اتاقه نمی خوای عوضشون کنی؟
باخوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم و از این که برایم لباس آورده بود تشکرکردم.
نگاهی به کمیل که در حال جاسازی شمع ها روی کیک بود انداختم وگفتم:
–من میرم تو اتاق لباس عوض کنم.
با لبخند نگاهم کرد و سرش را تکان داد.
لباسم را که عوض کردم در حال مرتب کردن چادررنگی ام روی سرم بودم که کمیل واردشد و گفت:
–چادر برای چی؟ نامحرم نیست.
باتردید گفتم:
–شوهر زهرا نمیاد؟
–نه، اون سر شام میاد.
بعداز نایلونی که دستش بود یک گیرهی سفید رنگ که گل پارچه ایی بزرگ قشنگی داشت درآورد و گفت:
–زهرا گفت اینو بهت بدم، گفت برای تو خریده. خوشت میاد؟ میخوای بزنی روی موهات؟
من که دیگر از این همه مهربانی خانواده کمیل خجالت زده بودم گفتم:
–دستش درد نکنه، اتفاقا احتیاج داشتم.
گفتم:
💝–ممنونم کمیل. ببخشید امروز به خاطر اون تلفن ها اذیتت کردم. می دونم برای این مهمونی خیلی به زحمت افتادی.
–من بایدبه خاطر این که کنارمی از تو ممنون باشم عزیز من. بابتش اگر تا آخر عمر هم ازت تشکرکنم کمه. این جشن هم برای تولدته، هم برای این که تو برای همیشه به این خونه برگشتی. واسه همین دوطبقه کیکه.
همیشه روی چشم هام نگهت می دارم عزیزم.
بعد از اتاق بیرون رفت.
من ماندم و این همه عشقی که به پایم ریخته بود. انگار حرفهایش برای دلم مرهم بود، دلی که روزگاری جراحت عمیقی پیدا کرده بود. کمیل خوب طبیبی برای دل مجروحم بود.
تقهایی به در خورد. سعیده سرش را داخل آورد و گفت:
–بیام داخل؟
–بیا عزیزم.
وارد شد و در را بست. سر به زیر گفت:
–راحیل میگم خانواده شوهرت ناراحت نشن من اینجام.
دستش را گرفتم.
–مگه خودشون دعوتت نکردن؟
–چرا زهرا خانم خودش دعوت کرد.
روی زمین نشستم و او را هم کنارم نشاندم.
–خب پس مشکلی نیست، نگران نباش.
سر به زیر شد و پرسید:
–من بیشتر نگران توام.
نگاهش کردم.
–چرا؟
–راحیل تو واقعا راضی هستی؟ یعنی گذشتت رو تونستی فراموش کنی؟ راستش درسته واسه فراموش کردنش خیلی کارا انجام دادی. خاله هم خب خیلی همه جوره حواسش بهت بود، ولی بازم...
حرفش را بریدم.
–ببین سعیده باید واقع بین بود. من مثل تو به قضیه نگاه نمیکنم. من همهی این اتفاقات رو یه بازی میدونم. بازی که خدا طراحیش کرده و از اون بالا نگاهم میکنه ببینه چیکار میکنم. میتونم از مراحل این بازی رد بشم یا نه.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
5.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 #استوری |
به جز تو نداره💐
دل من پناهی💐
#4_روز_تا_نیمه_شعبان✨❣️
پیشاپیش #میلاد_امام_زمان(عج)✨❣️
بر عاشقان آن حضرت مبارکباد✨❣️
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شبتون_مهدوی
🌹@gilan_tanhamasir
✨✨✨✨✨✨✨
🌸السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف)
🌺سلام امام مهربانی ها
🌸سلام امام خوبی ها
🌺سلام امام زمانم
عزیز تر از جانم❤️
ای عشق، ای امید زندگیم، ای نور آسمانی💥
✨اللهم عجل لولیک الفرج
به حق حضرت مادر( سلام الله علیها)
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد✅
برایسلامتیمحبوب✋🏻✨
🌹اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ
صَلَواتُكَ عَلَيْهِ و عَلى آبائِه، في هذِهِ السَّاعَةِ
و في كُلِّ ساعَة، وَلِيّاً وَ حافِظاً و قائِداً و ناصِراً
وَ دَليلاً و عَيْنا، حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً
و تُمَتِّعَهُ فیها طویلا...
﴿اللّٰھـُمعجِّللِوَلیڪَالفَرَجْ﴾
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#سهشنبههایمهدوی
✨✨✨✨✨✨✨
@gilan_tanhamasir
سلام دوستان صبحتون بخیر و شادمانی 🌸
به امروز خوش اومدید😊
فرصتها مثل برق و باد میگذرند، ازین فرصتها نهایت استفاده رو ببرید👌
ان شاءالله که روزتون پر از برکت و روزی✨
الهی به امید تو 🤲
حالِ خوبتو فقط از"خــــدا"بخواه
"خـــدا"هیچوقت زیرقولش نمیزنه💫
#تنهامسیراستانگیلان💖
☔️@gilan_tanhamasir
🔹اگه یادتون باشه قصه علامه طباطبایی و اون مرد هندی رو گذاشتیم.
🌹 حالا یکی از دوستانمون اون قصه رو تبدیل به یه #داستان زیبا کرده. تقدیم میکنیم.
"قدرت بی نظیر"
بخش اول
🔷 این بار هم خوشحال و راضی از جا برخاست و لبخند مغرورانه ای زد...
در برابر جشمان متعجب حضار بادی به غبغب انداخت و گام های درشتی تا درب ورودی برداشت و سریع خارج شد..
💢 می دانست که مردم مدتی در شوک باقی خواهند ماند و بعد که دنبالش می گردند، اورا نخواهند یافت..
خودش را در حدی نمی دید که بخواهد جواب آنان را بدهد..
بلند قد و لاغر بود. چشمان درشت عقابی داشت و سبیل هایی که دوسرش تا پایین لب هایش می آمد.
لباس سفید بلندی بر تن می کرد و همواره سعی در نگه داشتن دستها در آستین لباسش داشت..
می خواست متفاوت جلوه کند.
🔶 هرچه که نباشد، او از همه برتر بود.
و این را همه باید می فهمیدند.
🚨 مدتی بود که از گوشه و کنار چیزهایی درباره (ایران) به گوشش می رساندند. می گفتند آنان شیعه مذهبند و ادعای برتری دارند.
و او مهیای عزیمت به ایران بود.
مگر می شود کسی در جهان جرئت رویارویی با او را به خود راه بدهد و ادعای برتری کند؟ نه! امکان ندارد..
مسعود، شاگرد ایرانی اش، #قم را به او معرفی کرد.
به عنوان شهر متعصب ترین شیعه های ایرانی...
و او همراه با مسعود و دو شیخ سنی، اکنون در قم به دنبال سردمدار این ایرانیان متعصب می گشت..
🔷 مسعود بعد از جست و جوی بسیار، به یک نام رسید:
محمد حسین طباطبایی
✔️ او خوشحال و راضی خودش را به استادش رساند و با هیجان گزارش داد: او را علامه می نامند، چون در علم و دانش نظیر ندارد...معروف است و پرقدرت..حریف قدرتمندی برای شما خواهد بود!
و برق خوشحالی را در چشمان استادش دید..💥
از آن روز، کار مسعود شده بود سر زدن به دوست و قوم و خویش و آشنا،بلکه بتواند راهی پیش پای استادش بگذارد، برای ملاقات دانای شیعه...
می گفتند او به این چیزها اعتقاد ندارد و حاضر نیست استادش را ببیند..ولی مگر او جرئت داشت این را به استادش بگوید؟
آسمان و زمین را به هم می ریخت و کشورشان را به آتش می کشید!
🔶 باید راهی پیدا می کرد..وگرنه اعتماد استاد به او ، مویی باریک می شد که به نسیمی بند است... و در این صورت، تمام سالهای عمرش را که کوشش کرده بود تا راز استاد را بفهمد، جلوی چشمانش دود آتش می شد و به هوا می رفت.
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
"قدرت بی نظیر" بخش اول 🔷 این بار هم خوشحال و راضی از جا برخاست و لبخند مغرورانه ای زد... در براب
بخش دوم
🔷دست به دامان محمد شد. دوستی قدیمی و مهربان که هیچگاه لطفش را دریغ نکرده بود.
محمد اما، می دانست که علامه ثانیه های عمرش را صرف این فرعون نماها نمی کند .
با این حال روی مسعود را زمین نینداخت.
و متقابلا، علامه هم، روی او را!
این شد که حالا،
💢 مرتاض مغرور هندی، مقابل علامه نشسته است و ایشان، مشغول نوشتن هستند.
کنار علامه محمد و شیخ حامد نشسته اند و کنار مرتاض مسعود و هندیان اهل سنت..
و هر پنج نفر، با دقت به مرتاض و علامه می نگرند تا مغلوب را پیدا کنند.
سکوت طولانی می شود.
کار بالا می گیرد.
علامه هم چنان مشغول نوشتن است.
💢 گه گاهی سرش را بالا می گیرد و نگاهی به مرتاض می اندازد.
و نگاه علامه همان و فریاد های ممتد مرتاض همان!
او هربار خودش را جمع و جور می کند و به خودش مسلط می شود و مدتی طول می کشد تا غرور برباد رفته اش را جمع و جور کند.
⭕️ در این میان، فقط مسعود می داند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
استاد، از همه توان و نیروهای شکست ناپذیرش استفاده می کند تا تمرکز علامه را به هم بریزد، و در نگاه این مرد، چیزی است که همه نیروهای استاد را پراکنده می کند و استاد را به ضعف می کشاند. اما
چیزی که نمی داند و نمی تواند بفهمد، این است:
چرا؟
چرا چشمان علامه، بر تمام نیروهای استاد خط بطلان می کشد؟ چرا؟
آن هم استادی که سالها تلاش کرده تا به اینجا رسیده.
سالها اعتصاب کرده و به اینجا رسیده.
سالها سختی کشیده تا به این جا رسیده.
نظیر این استاد، در تمام چین و ماچین پیدا نمی شود.
هیچ مرتاض دیگری تا به حال نتوانسته اورا مغلوب کند.
پس این مرد!
او چه نیرویی دارد؟
چه طور سالها زحمت استادش را به باد فنا می دهد؟
نکند استادش!
نه!
امکان ندارد!
استاد قطعا محق است!
قطعا راه او حق است!
پس چرا این مرد؟
💢🚨 مسعود در همین افکار بود که با صدای فریادی از جا پرید.
مرتاض مغلوب شده بود!
🔥 او فریاد می کشید و چنگ بر موها می انداخت که این کیست که می تواند نیروهای مرا دفع کند! چه کرده که می تواند زحمت های مرا بر باد دهد؟😡
شیوخ اهل سنت، سعی می کردند او را آرام کنند و غرور شکسته اش را ترمیم کنند.
اما مسعود!
او کلاه مرتاضان را کنار دست استاد گذاشته بود، خال هندی اش را جدا کرده بود و از آنجا خارج شده بود.
💞 در راه ، به خودش قول داده بود که ماه شود و از خورشید قدرت علامه، نورانی....
مسعود، در راه، از عمر به باد رفته اش،پشیمان و متاسف بود....
#کنترل_ذهن
4_5958429531562837216.mp3
3.34M
⭕️ بچه مثبت نباشیم!!!
خوبی های دین که مثل بچه مثبتا نیست....
استاد پناهیان
با دقت گوش بدید.👌
امیدوارم هیچکدوممون نخوایم بچه مثبت باشیم!!!😊
🌹@gilan_tanhamasir
🚩«اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء»
🍃وقتی عالمی فقیه، فوت کند در اسلام رخنه و حفرهای ایجاد میشود که هیچ چیزی نمیتواند جای آن را پر کند.
پیامبر اسلام (ص)
▪️◾️روح عالیقدر مرجع بزرگ شیعیان جهان، حضرت #آیتالله_علوی_گرگانی عصر امروز به ملکوت اعلی پیوست.◾️▪️
🔘تشکیلات #تنهامسیر این ضایعه عظیم را خدمت امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام خامنهای و بیت معظم له و تمامی شیعیان و مقلدان ایشان تسلیت عرض مینماید.
🥀@gilan_tanhamasir
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
🚩«اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء» 🍃وقتی عالمی فقیه، فوت کند در اسلام رخنه و
پیام تسلیت رهبر انقلاب اسلامی در پی رحلت آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علویگرگانی
▪️رهبر انقلاب اسلامی در پیامی رحلت عالم ربانی آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علویگرگانی را تسلیت گفتند.
متن پیام به این شرح است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
▪️رحلت عالم ربّانی آیةالله آقای حاج سید محمدعلی علویگرگانی رضواناللهعلیه را به حوزهی علمیهی قم و به همهی شاگردان و ارادتمندان و مقلدان ایشان بخصوص به مردم مؤمن گلستان که ارادت ویژه به این بزرگوار و والد محترمشان مرحوم آیةالله آقای حاج سیدسجاد علوی داشتند، و بالأخص به خاندان گرامی و فرزندان مکرّمشان تسلیت عرض میکنم. این مرجع معظم در قضایای گوناگون انقلاب و مسائل کشور همواره وفادارانه در کنار مردم و پشتیبان نظام مقدس بودند و خدمات ارزشمندی کردهاند که موجب فیض و رحمت الهی است انشاءالله. از خداوند متعال علو درجات ایشان را مسألت میکنم و امیدوارم با اجداد طاهرینشان محشور گردند.
سیّدعلی خامنهای
۲۴ اسفند ۱۴۰۰
🥀@gilan_tanhamasir