فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کاربردی🌻
بستن زیپ با استفاده از چنگال💗
@Girl_patoq
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کاردستی😉
💗 یه کار دستی ساده و جذاب💗
@Girl_patoq
#رفیقانه💗
داشتن یه رفیق همراه😍
خیلییییی عالیه😉💗
و اگه هم و فکر و عقیده ی تو هم باشه که چه بهتر☺
اصلا رفیق مثل یه قرص مسکن میماند💊
که وقتی دلت مریض میشود
با تک تک سلول هایت او را صدا می کنی🎤
تا بیاید و با یک کلمه ی * رفیق نگران نباش من هستم* 💟
و با یک لبخند سرشار از عشق😊
طوری آرامت کند که تمام غم ها را فراموش کنی😄
همان لحظه است که تو با تمام وجود درک میکنی🌸
🎉خوشبخت ترین دختری🎉
💞 رفیق مرسی که هستی 💞
#به_قلم_فاطمه_زهرا💗
@Girl_patoq
💗 |رمان مسیحـا؎ عــشـق|💗
🌿۲۸۱🌿
:+نه،این کارو نمیکنی..
با تعجب نگاهش میکنمـ.
آمرانه دستور میدهد.
:+میدونم نیازي به یاد گرفتنش نداري..
منم با این موضوع موافقم که اگه افتخار بدین بنده،رانندهي
شخصیتون باشم و هرجا علیاحضرت امر کردن برسونمشون..ولی به
هرحال لازمه که بلد باشی...
شاید یه روزي به دردت بخوره....
از حرفها و لحنش خندهام گرفته،اما میگویم
:_آخه پسرعمو.. تو این روزاي شلوغ که کلی کار دارم،وقت و انرژي
واسه رانندگی نمیمونه برام..
مسیح چشمکریزي میزندـ
:+بسپارش به من!
لبخند میزنم و سرمـ را پایین میاندازم.
چقدر خوب است که هستی!
غذایمـ تمام میشود.
میخواهم بلند شوم که مسیح میگوید
:+انصافا دست و پنجهي طلاخانم، طلاست ولی....
یک تاي ابرویش را بالا میدهد و مشتاقانه نگاهم میکند.
با تعجب میپرسم
:_ولی چی؟؟
:+ولی قیمهاي که شب اول بهم دادي ،ار این خوشمزهتر بود.
ناخودآگاه،لبخند مثل لکهاي جوهر درون ظرف آب،روي صورتم
پخش میشود.
:_نوشجان...
مسیح لبخند گرمی میزند.
★
کتابهایم را با شتاب بالا و پایین میکنم.
شمارههاي بندها و قوانین،جلوي چشمم رژه میرود.
این تبصره براي ماده ي شماره ي چند بود ؟
گیج شدهام.
هیجوقت فکر نمیکردم درسها تا این حد،سخت به نظرم برسند.
اما این روزها،کلاسها برایم ملالآور شده و درسها مشکل...
شاید هم چون این روزها،بیشتر از هر چیزي اسم تو در ذهنم بالا و
پایین میشود.
"بنا به بند سوم ماده ي پنجم قانون مجازات اسلامی"...
صداي مسیح در سرسراي ذهنم میپیچد
":بنده رانندهي شخصیتون هستم و هرجا علیاحضرت فرمودن
برسونمشون"
خون زیر پوستم میدود و لبخندي بیاراده،لبهایم را از هم باز میکند.
باز هم پر شدهام از نامش.
سرم را تکان میدهم تا افکارم سامان گیرند.
دوباره سرم را روي کتاب خم میکنم.
"بر طبق این بند"...
صدایش،نوازشی میشود بر روح سرگردانم
"یعنی بگم پسرعموشم؟؟"
چرا دچار این احساس شدهام؟حسی که تا به حال نداشتهام..
مگر نه اینکه قول و قراري بین ماست که مثل هر معاهدهاي زمان و
مدت انقضایی دارد..
اگر این زمان به پایان برسد و مسیح،مرا راهی خانهي پدري کند چه؟
این احساسِ لطیف که در من جوانه زده،نکند بی سرانجام باشد؟
مدادم را برمیدارم و با نگرانی تکانش میدهم.
تکلیف من با آیندهام چیست؟
خب شاید شاید واقعا من و او براي هم ساخته شده ایم...
اگر اینطور نباشد چه؟
اگر مردي مثل مسیح انتخابم بود،پس چرا دستِ رد به سینهي دانیال
زدم؟
دستم را محکم روي میز میکوبم و بلند میگویم:"نه"
یک لحظه به خودم میآیم.
باز هم سکوتِ اتاق...
نه!
مسیح با دانیال فرق دارد.
اصلا مسیح با همه ي مردان دنیا فرق دارد.
کلافه،هر دو دستم را درون موهایم میبرم.
درست شبیه مسیح!
سرم را روي میزـمیگذارم.
خداي من،این روزها چقدر از مسیح پر شدهام...
صداي زنگ موبایلم میآید.
با دیدن اسم "زنعمو شراره" روي صفحه رنگ از صورتم میپرد.
به کلی فراموش کرده بودم.لبم را میگزم و سرم را پایین میاندازم.
اگر بیادبی محسوب نمیشد،اصلا جواب نمیدادم.
#مسیحاۍعشق
نویسنده:فاطمهنظری
💗 |رمان مسیحـا؎ عــشـق|💗
🌿۲۸۲🌿
اما انگار حالا چارهاي نیست.
:_سلام زنعموجان
:+بهبه،نیکیخانم سلام به روي ماهت عزیزم...
:_شرمنده زنعمو ببخشید باور کنید یه اتفاقاتی افتاد که...
صداي خندیدن زنعمو از پشت تلفن در گوشم میپیچد.
:+میدونم میدونم دخترم...مسیح از بچگیش هم خودخواه بود..الآنم
خانمشو فقط واس خودش میخواد،راضی نمیشه دو دقیقه ما شما رو
ببینیم که...اینا تقصیر پسر خسیس خودمه...
با شرم میگویم
:_نه زنعمو... باور کنین پـسـ...مسیح اصلا مقصر نیست...
باز هم صداي خنده
:+باشه عروسخانم...خوشبهحال مسیح که همچین هواداري داره...
خنده روي لبهایم میآید و با خجالت،لبم را میگزم.
:+حالا عروسخانم...تشریف میارین واسه شام اینجا یا نه؟
:_امشب؟
:+بله،امشب..
باز هم خجالت،گونههایم را اناري میکند و تُن صدایم را پایین میآورد.
:_به مسیح بگم،چشم خدمت میرسیم.
:+پس منتظریم دخترم،میبوسمت..
:_خدانگهدار
*
فنجانچاي را به طرف دهانم میبرم.
زنعمو با لبخند میگوید
:_خوب خانمت رو تو تو قلعهي اژدها نگه داشتی نمیذاري کسی
بهش نزدیک بشهها...
مسیح چشمانش را درشت میکند.شادي از حرکاتش هویداست.
با شیطنت،شانههایش را بالا میاندازد.
:+ما اینیم دیگه..
فنجان را روي میز میگذارم.
زنعمو بلند میشود:ببخشید یه سري به غذا بزنم الآن میآم.
و چشمکریزي به من میزند.
مسیح خودش را به طرفم میکشد.خودم را با روسریام مشغول
میکنم.
:+نیکی؟
سرم را پایین میاندازم.
گر گرفتهام از این همه نزدیکی..
صدایش درست از کنارگوشم میآید.
:_هوم؟
:+نمیدونم چرا هرکی به تو میرسه شیفتهات میشه..
با تعجب به طرفش برمیگردم.
با ابروهایش به آشپزخانه اشاره میکند.
:+مثلا مامانم...
نمیدانم چه باید بگویم.
خون به رگهاي صورتم هجوم میآورد.بلند میشوم و به طرف
آشپزخانه میروم.
حسی شیرین بین رگهایم جریان مییابد.نبضم کنار شقیقهام میزند.
کمی دستپاچه شده ام.نمیدانم باید تعریفش را به پاي علاقه بگذارم
یا نه.
حسی در قلبم تماما خواستار اوست.
مسیح!
تو این حس را به من دادي..
همهي نگرانی هایت،حرفهایت...
ولی نباید به این حرفها تکیه کنم.
نباید تا از چیزي مطمئن نشدم دل ببازم.
باید صبر کرد.
صبر و توکل..
به آشپزخانه که میرسم،با صداي بلند میگویم : کمک نمیخواین؟
زنعمو نگاهی به سالن،میاندازد و با دست اشاره میکند که وارد شوم.
:_من در خدمتم،زنعمو
زنعمو اشاره میکند روبهرویش پشت میز بنشینم.
:+راستش نیکی جان،اتفاقی که افتاده...
صداي مردانهاي بلند میگوید :سلام
برمیگردم.
مانی در چهارچوب در ظاهر میشود و بعد به طرف آشپزخانه میآید.
:_سلام بر خانواده،من برگشتم..
زنعمو با اخمی ساختگی بلند میشود و با دلخوري میگوید
:+خوشم باشه...آقامانی سفر بخیر...ما تو خونوادمون از این سفراي
بیخبر و یهویی نداشتیما...
مانی لبخندي به پهناي صورت میزند و زنعمو را بغل میکند.
:_دورت بگردم خوشگل خودم...
از آشپزخانه بیرون میروم و کنار مسیح میایستم.
زنعمو سعی دارد از حصار دستان مانی بیرون بیاید : عه ولم کن مردِ گنده...
مسیح میخندد،مانی با سماجت میگوید
:_نه،تا حالا دختري به زیبایی شما ندیدم،باید باهام برقصین...
و برابر زنعمو زانو میزند.
زنعمو با لبخند میگوید : دلم برات تنگ شده بود،دیگه از این کارا
نکن..
مانی دست مادرش را میبوسد:چشم
به رابطهي صمیمیشان غبطه میخورم.بیشتر از برخی مذهبیها به
مادرشان محبت میکنند.
مانی جلو میآید ومسیح را بغل میکند.
از او که جدا میشود میگویم :سلام آقامانی...
مانی لبخند گرمی میزند :سلام
سرجایم کنار مسیح مینشینم.
مانی به طرف آشپزخانه میرود:کجا رفتی عشقم؟هنوز باهام
نرقصیدي...
صداي مسیح کنار گوشم میآید
:_مامان من،از این مادرشوهر بدجنسا میشد،چه وردي خوندي که
اینجوري اسیرت شده ؟
#مسیحاۍعشق
نویسنده:فاطمهنظری
💗 |رمان مسیحـا؎ عــشـق|💗
🖤۲۸۳🖤
با دلخوري میگویم:عه پسرعمو...
بلند میشوم و قصد آشپزخانه میکنم که مسیح با شیطنت مٻگوید
:_به نظرت اگه مامانم بشنوه اینجوري صدام میکنی چی کار میکنه ؟
و بعد در حالی که به سرش حرکت پاندولی داده،اداي من را درمیآورد
: عه پسرعمو...
پرتقالی از ظرف برمیدارم و به طرفش پرتاب میکنم.
با خنده حالت تدافعی میگیرد و دستهایش را بالا میآورد و میوه را
در هوا میقاپد.
برمیگردم و با خنده به طرف آشپرخانه میروم.
صداي قهقههاش پست سرم میآید.
من...
من با او شوخی کردم؟؟
خدایا،چه بلایی سر قلبم آمده که اینچنین دیوانهوار میکوبد؟
*مسیح*
نگاهم درگیر نیکی و خندههاي هر از گاهش است.
کنار مامان نشسته است و گاهی حرف میزند و گاهی به حرفهاي
مامان میخندد.
نگاهم به مانی میافتد که به صفحهي تلویزیون زل زده. تکرار یکی از شهرآوردهاي پایتخت..
خودم را به طرفش میکشم.
:_دربی رو باید زنده ببینی...تکرارش که هیجانی نداره...
متوجهم میشود.
نگاهی به صورتم میاندازد و بعد به تلویزیون..
لبهایش کش میآیند.
کنترل را از روي میز برمیدارد و تلویزیون را خاموش میکند.
کنار گوشش میگویم
:_به هیچی فکر نکن مانی،هرچی که بود گذشت..
باز هم چشمان اندوهگینش را در چشمم،میدوزد و دستش را روي
پایم میگذارد.
:+ببخش مسیح..باعث دردسرت شدم.
لبخند گرمی میزنم.
انگار برگشتهام به پانزدهسال پیش..
منم برابر نگاه خشمگین پیرمرد همسایه که توپ مانی را در دست
دارد و بر سر پسربچههاي داخل زمین فوتبال فریاد میزند.
آنشب نیز،چشمان مانی همینقدر غم داشت.
سرم را تکان میدهم.
دست روي شانهي برادر میگذارم.
:_به هیچی فکر نکن،هیچی...
مانی با لبخند و صدایی بغضدار میگوید
:+لطفتو هیچوقت فراموش نمیکنم..
باید بحث را عوض بکنم.
نمیخواهمـ مانی را درگیر احساسات و عذاب وجدان ببینم.از طرفی
کنجکاوِ حرفهاي نیکی شدهام.
:_مانی؟
:+جونم؟
:_تو میدونی نیکی قبل ازدواج با من،درگیر چی بوده؟
:+یعنی چی؟
:_ببین امروز یه چیزایی میگفت..میگفت واسه اینکه سرش گرم بشه
و به یه چیزایی فکر نکنه،عمو واسه گواهینامه و کلاساي رانندگی
ثبتنامش کرده..آذر ماه همین امسال..
مانی ابروهایش را بالا میبرد،آرام فنجان چایاش را برمیدارد و میگوید
+:آره..
:_خب چی؟؟
:+درگیر خواستگاري ... اممم... چی بود اسمش؟ اممم.... چی بود اسم این دوست عمووحید ؟
به پایهي مبل خیره میشوم.آرام،از بین دندانهایم جویدهجویده
میگویم
:_سیاوش؟
:+آره آره... درگیر خواستگاري سیاوش بوده...عمومسعود مخالف
بوده،ولی نیکی...
با ورود نیکی و مامان،جملهي مانی ناقص میمانَد.
شاید کامل نشدنش،به نفع من باشد..
که نشنوم،نیکی اصرار داشته به همسري سیاوش...
نیکی آرام کنارم بافاصله مینشیند.
نگاهش میکنم.
صورتِ کشیده و سفیدِ مهتابی، چشمهاي درشتِ قهوهاي روشن...
این چهره چه دارد که تا این حد،در قلبم رخنه کرده است..
نیکی دستش را برابر صورتم تکان میدهد.
به خودم میآیم.
:_هوم؟...چیه؟
نیکی لبخندي میزند:خوبین؟
سعی میکنم عادي جلوه کنم
#مسیحاۍعشق
نویسنده:فاطمهنظری
💗 |رمان مسیحـا؎ عــشـق|💗
🖤۲۸۴🖤
:_آره آره.. خوبم..
نیکی خم میشود و بشقاب میوهاش را برمیدارد.
مامان که کنار مانی نشسته با تعجب میگوید:مسیح چرا چیزي
نمیخوري؟میوه پوست بگیر مامان...
:_نمیخورم مامان..
نیکی میگوید:من پوست میگیرم براش زنعمو..
نگاهش میکنم.
این همه مهربانی،این همه لطف..
مگر میشود هیچ حسی نسبت به من نداشته باشد و اینقدر عمیق
لبخند بزند..
خیارهاي حلقهشده و پرتقالهاي قاچشده را درون بشقابم میگذارد و
پیشدستی را برابرم میگیرد.
مردد نگاهی به لبخندِ قشنگش و میوههاي رنگارنگ درون بشقاب
میکنم.
مطمئن،پلکهایش را روي هم میگذارد و باز میکند.
بشقاب را از دستش میگیرم و مشغول خوردن میشوم.
نمیدانم چرا،حسی از درونم میخواهد سر به تن سیاوش نباشد.
*
*نیکی
ظرف سالاد را از یخچال درمیآورم.
نگاهی از پنجره به مسیح و مانی میاندازم که مشغول بازي با
فوتبالدستی هستند و صداي خندهها و کري خواندنشان تا اینجا
میآید.
به طرف زنعمو برمیگردم.
پشت به من رو به اجاق ایستاده.
فاصلهي بینمان را با چند قدم پر میکنم و کنارش میایستم.
بوي خوش فسنجان را با نفسی عمیق مهمان ریههایم میکنم.
ناخودآگاه میگویم
:_عجب بوي خوشمزهاي...
زنعمو لبخند شیرینی میزند.
+:کاش مزهاش هم خوشمزه باشه..
:_معلومه که هست.. این رنگ و لعاب....واي زرشکپلو هم هست..
زنعمو مادرانه نگاهم میکند.
:+امشب بعد مدتها دور هم جمع شدیم..
مسیح که خیلی وقت بود اینجا نیومده بود،به خاطرش زرشکپلو بار
گذاشتم..
مانی هم که تازه رسیده..
خستهي راهه..
گفتم براش فسنجون بپزم که دوست داره..
سرم را پایین میاندازم و میخندم.چقدر هواي بچههایش را دارد.
خیال میکردم تمامی زنان این شهر،با موقعیت مشابه مادرم،حتما مثل
او مدام پی مد و دورهمیها و مهمانیهایشان هستند.
اما انگار کم نیستند مادران صاف و سادهاي که مدام نگرانند.از خورد
و خوراك بچههایشان گرفته تا زندگی و دغدغههایشان..
:+ناراحت نشی عروسخانم..میدونم توام فسنجون دوست داري..
زنعمو اصلا شبیه مامان نیست..
هرچقدر که مٻگذرد بیشتر به این نکته پی میبرم.
نگاهم به مسیح و مانی میافتد.
روبهروي هم ایستادهاند و مانی دست بر شانهي مسیح گذاشته..
حتما دلشان براي هم تنگ شده بود.
کاش من هم خواهر یا برادر داشتم،شاید آن وقت اینهمه تنها
نبودم..
مسیح نگاهم میکند،سریع سرم را پایین میاندازم.
لبخند میزنم و تشکر میکنم.
:_خیلی زحمت افتادین زنعمو...دستتون درد نکنه..
#مسیحاۍعشق
نویسنده:فاطمهنظری
|رمان مسیحـا؎ عــشـق|💗
🖤۲۸۵🖤
زنعمو دلخور نگاهم میکند.
نگران میشوم.
:_من... من حرف بدي زدم؟؟
:+نیکیجان به من نگو زنعمو..
میخواهم چیزي بگویم که دستش را بالا میآورد.
:+میدونم قبل از اینکه عروس این خونه بشی،زنعموت محسوب
میشدم..
ولی باید قبول کنیم مادرشوهر خیلی نزدیکتر از زنعمو عه..
مظلوم و مطیع،سرم را پایین میاندازم.
:_خب پس چی بگم؟؟
:+بگو شراره...
:_واي نه زنعمو... خیلی بیادبیه من به شما بگم شراره... اصلا
حرفشم نزنین..
:+پس بگو مامان..
:_چی؟
:+بگو مامان دیگه.... لطفا..
ناچار،سر تکان میدهم.
میترسم از روزي که این ماجرا تمام شود و من و مسیح بمانیم تغییراتی که در خانواده ایجاد کردهایم.
:_راستی.. شما میخواستین به من یه چیزي بگین..
زنعمو مشتاق سرتکان میدهد.
:+آره آره... بدو بیا بشین اینجا تا برات بگم...
صندلی را عقب میکشم و کنار زنعمو مینشینم.
*مسیح*
میلهي زیر دست چپم را به سمت خودم میکشم و میچرخانمش.
توپ قل میخورد و با سرعت وارد دروازهي مانی میشود.
نگاهی به مانی میاندازم و میگویم
:_چهارده به یازده..
مانی توپ را زیر پاي دروازهبانش میگذارد و با شدت پرتابش میکند.
:+میبینم رابطهات با نیکی خیلی خوب شده.
نگاهم را از توپ نمیگیرم.
دفاعم را چپ و راست میکنم تا مانی قدرتِ حرکت پیدا نکند.
:_چی میگی؟
:+واست میوه پوست میگیره و پرتقال به طرفت پرت میکنه
و..خبریه؟؟
با شدت،سه بازیکن دفاعم را میچرخانم و توپ را از زیر پاي بازیکن وسطِ خط حملهي مانی میگیرم.
:_مثلا چه خبري؟؟
مانی تکنیکهایم را از بر است.
مدام خط حملهاش را میچرخاند تا نتوانم توپ را وارد زمینش بکنم.
:+میگم اگه قول و قرارت با نیکی رو یادت رفته یا قول و قرار
جدیدي گذاشتین...
میان کلامش میدوم
:_چی داري میگی مانی ؟؟دختر بیچاره دو تا میوه واسم پوست
گرفت،تو تا کجاها رفتی...،
میدونی اگه نیکی نبود تو هنوز تو..
صدایم را پایین میآورم.
:_تو هنوز تو بازداشت بودي و من در به در پول...
:+معلومه که میدونم...دمش گرم..ولی حرفم چیز دیگهاست...
دوباره توپ را به عقب پاس میدهم تا از زیر پاي دروازهبانم با شدت
به خط حمله برسانم.
:_حرفت چیه؟؟
:+حرفم نگاه خاص توعه به نیکی..تعصبه توعه رو نیکی...
حرفم علاقهي توعه به نیکی....
#مسیحاۍعشق
نویسنده:فاطمهنظری