ؤ/ به خاک افتادم. اینبار مرگ بود که مرا در آغوش میکشید و پایان بود که پاشیده میشد توی صورتم. پاهایم قدمی برنداشت دیگر، هوایی نبود که تازه کند حیاتم را؛ من خوابیده بودم همینجا، زیر همین درخت کُنار، امید را در آغوش میکشیدم و کلیشه را حفظ میشدم. به دیروز نگاه میکردم، لبخند میزدم، به گذری که از زندگی داشتم دقت میکردم و فرو میریختم. هیچگاه فرصتش پیش نیامد. این مرگ زودرَس اجازهٔ زندگی نداد و من فراموش کردم که مرگ کنارم نشسته و مرگ بالای سرم چتر گرفته. آدمیزاد فراموشکار است، من هم فراموش کردم. نفس را از خودم راندم و روی خاک ماندم. اطرافم را نظری انداختم، هیچکس نبود که زندگی را بدمد به این تن بیجان. دوباره و دوباره. چارهای نبود، خوب بهخاطر دارم که حتی وقتی هنوز نفس میکشیدم هم، بهلحظهای که مییافتم چارهای نیست، میپذیرفتم و گذر میکردم. چارهای نبود، مرگ را در آغوش کشیدم، خداحافظی کردم و دیگر پشتسرم را نگاه نکردم، چرا که لحظهای تعلل در رفتن، آدم را برمیگرداند. پشتسرم را نگاه نکردم، رفتم. آدمیزاد است که کنارش، عادت و علاقهٔ عجیبش به رفتن همقدمش میشود. گناهی نداشتم، من فقط آدم بودم.
هدایت شده از شبهایحوّا.
ای تجلی تام جود خداوندی، ای فرزند نور در محراب خاموش تاریخ، من در راهروهای تنگ تردید گم شدهام، در میان دیوارهای نمور گناه و ترس. ای دست بخشندهی خدا، سایهات را بر سر دل لرزانم بیفکن. شب چون ردایی سیاه بر روحم افتاده است و زمزمهی سقوط در گوشم میپیچد. ای پناه بیپناهان، پیش از آنکه سپیده بدمد و امیدم بمیرد، مرا در آغوش شفاعتت پنهان کن. چراغی از رحمتت در این دخمهی تاریک بیفروز. به حق اشکهای پنهان و دعاهای شکسته، به حق غربتت در میان مردمان، مرا از لبهی هراس بازگردان، و در حصار نامت آرامم ساز. آمین.
تشجیع میان این روزها، بین درختها و لای ابرها، از تلاشهای مذبوحانهام برای یافتن. خواستار شدم و گریستم. پوستم را شکافتم، اگر چیزی وجود داشته باشد، حتما در درون من است. من تلاش کردم، من کم نگذاشتم، شاید کم بودم؟ نمیدانم، من اشک را به آغوش کشیدم و زندگی را فریاد زدم، قدم برداشتم و حرف زدم. من حرف زدم. نگذاشتم این کلمات، این کلمات مقدس، این اندیشهها و این رقعه رقیمهها حیف شوند، کمارزش دیده شوند یا با خاطرهها فراموش شوند. من کاویدم، شکوه احساس و اندیشه را به ارزانی نپرسیدن و گذشتن نفروختم. پرسیدم و دوییدم، زیر استکان چای را نگاه کردم و بین مژگانی را متوجه شدم. یافتم! من یافتم چیزی که حّوا برایش گناه کرد و هابیل برایش کشته شد. جهندگی حیات در این جسم، زندگیای که بخشید و فلسفهای که پدید آورد مرا نجات داد. چرا که اگر چیزی وجود داشته باشد، درون من است.
چشمهات رو بردار و بیا. اینجا، زیر این آسمان و کنار این آدمها، عشق حرام است و شعر گناه. نوشتن معصیت دارد و تلاقی نگاه، مرگ آدمیست. داستان تو اما فرق دارد. تو بیا، قول میدهم که هیچیک از مراجع، بوسه را برهان بر رهیابی به جهنم ندانند. قول میدهم که حتماً مکتوب کنند"حرام است مگر به استثناء". تو بیا، زیر این آسمان و کنار این آدمها اصلا نه. میرویم روی ابرها و پشت سیارهها. چه کسی هشیار است بالای سرش را؟ هیچکس. دستم را بگیر برویم جایی فرای این ذهنها، جایی که عشق باشد، شعر و موسیقی باشد، ما باشیم و تا ابد ما.