عکسهای زیادی هست که نگرفتم. چیزهایی زیادی هست که ننوشتم. ستارههای زیادی هست که نچیدم و خاطرههای زیادی که نساختم. من هنوز کلی زندگی نکرده دارم و همزمان با اون، کلی امید از دست رفته. من برای تن دادن به ناامیدی خیلی جوونم. نمیدونم، شاید اونقدر هم بد نباشه که ناامید بشم، دستامو باز کنم و رها کنم. فراموش کنم. فراموش کنم.
توی راه برگشت به خونه، به این فکر میکنم که دیگه هیچوقت این حس رو تجربه نمیکنم. پایان.
خورشید که بدمد روی این خاک غریب، درختها تازیانهٔ باد بخورند و چشمها عطر فراموشی را بچشند، مرا بهیاد خواهی آورد. شبنم که روی چمنها نشیند، نور که پرواز کند و ابر که آتش بگیرد، قلب که به درد و اشک به شک بیفتد، مرا بهیاد خواهی آورد. و یقین داشته باش که مرگ، پایان نیست. جوانهایست میان این خاشاک و شروعیست برای تازهنفسهایی شبیه من. من فکر میکنم مرگی شاعرانه خواهم داشت. چرا که میان کتابها را بوسیدهام و موسیقی را میان گیسوانم بافتهام. من فراموش نمیشوم، چنانکه عشق، چنانکه امید، چنانکه فردا. هیچیک از این واژهها از یاد نمیروند. تمام این نَفْسها و نَفَسها، این تلاشها و امیدها، هیچیک خاک نمیشوند. من این رویاها را با ریشهٔ درختان پیوند دادم. من فکر نمیکنم مرگ، پایان باشد. خاک، اسیر کند و روح بند شود. من فکر میکنم، یعنی احتمال میدهم که شاید، مرگی شاعرانه داشته باشم.