توی راه برگشت به خونه، به این فکر میکنم که دیگه هیچوقت این حس رو تجربه نمیکنم. پایان.
خورشید که بدمد روی این خاک غریب، درختها تازیانهٔ باد بخورند و چشمها عطر فراموشی را بچشند، مرا بهیاد خواهی آورد. شبنم که روی چمنها نشیند، نور که پرواز کند و ابر که آتش بگیرد، قلب که به درد و اشک به شک بیفتد، مرا بهیاد خواهی آورد. و یقین داشته باش که مرگ، پایان نیست. جوانهایست میان این خاشاک و شروعیست برای تازهنفسهایی شبیه من. من فکر میکنم مرگی شاعرانه خواهم داشت. چرا که میان کتابها را بوسیدهام و موسیقی را میان گیسوانم بافتهام. من فراموش نمیشوم، چنانکه عشق، چنانکه امید، چنانکه فردا. هیچیک از این واژهها از یاد نمیروند. تمام این نَفْسها و نَفَسها، این تلاشها و امیدها، هیچیک خاک نمیشوند. من این رویاها را با ریشهٔ درختان پیوند دادم. من فکر نمیکنم مرگ، پایان باشد. خاک، اسیر کند و روح بند شود. من فکر میکنم، یعنی احتمال میدهم که شاید، مرگی شاعرانه داشته باشم.
نارنجیخستهٔاضافی
ؤ/ به خاک افتادم. اینبار مرگ بود که مرا در آغوش میکشید و پایان بود که پاشیده میشد توی صورتم. پاه
ؤ/ برگهای جامانده از آخرین گلسرخ قلبم، امروز حسابی رنگرفته بودند. اینجا هیچ صدایی نیست. صدایی نیست جز صدای زندگی ابرها و غصهی دیوارها، و صدای من. صدای من که نامت را فریاد میزند و هیچ جوابی نمیگیرد. اینجا هیچ صدایی نیست. جز صدای من، و صدای نبودن تو.
"ولی اگر بهای داشتنتان بهقیمت از دست دادن این ادمها باشد، بهجان میخرم. گاهی بهآسمان خیره میشوم و فکر میکنم که نکند همزمان به یک ستاره خیره شدیم؟"
زن، بِهتر است عاشق نشود. زن که عاشق بشود شعرها طعم انتظار میدهند و نامهها عطر جدایی. روی گیسوان رد ماتیکزنانه میماند و بین ابرها ذوق رهایی پرواز میکند. چرا که عشق آدم را رها میسازد از بند وجود. زن که عاشق بشود بیپروا قدم برمیدارد و ترسی از تلاقی نگاه ندارد. زنِ عاشق بدجور شجاع است. شجاعتی که گاه اشک درپی دارد و گاه بوسه؛ و بوسه، همیشه ارزشش را داشته. زنان عاشق معمولا تنهایی را برتن میکوبانند و با موهای بافته به نبرد با منطق میروند. آنان اهل دلدادگی و صبراند. زنان عاشق بهطور کشندهای صبورند. صبری که وجود را قبل از اینکه بدانند میخورد و ترس را مانند موریانه به تن این جنازه میاندازد. زنان عاشق میتوانند از دیدهٔ محبوب، طلوع سُرایند و از انگشتان نگار، دشت گلهای یاس برویانند. میتوانند روی مرز عشق و منطق زندگی کنند و ریشهی درختان را به قلمشان پیوند دهند، تا همیشه نامههایشان سبز باشد. زنان بِهتر است عاشق نشوند. که عشق خانمانسوز است و قلبِ زن، همیشه خانه بودهست.