Khamenei.ir14040111_46891_1281k.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
بیانات حضرت آقا در دیدار مسئولان نظام و سفرای کشورهای اسلامی
_نکته برداری یادتون نره...
هدایت شده از شـاید من:)
قصه ای است که هرگز دیگر، نتوان شد آغاز..
-سهراب سپهری-
من با درس خوندن و مدرسه رفتن مشکلی ندارم
مشکل من همکلاسیهای حال بهم زنمه
نمیخوام دوباره ببینمشون
وای😭
https://eitaa.com/amar_ir_313/951
ولی من کل وجودم میخواست بریم یه جایی
جایی غیر از پشت بوم بابابزرگم ساعت ۱۲ شب
در ضمن کجا نیاز نبوده درس بخونم
همش دارم میخونم اینا هم تموم نمیشن لعنتیا:)))
روح و جسم
دستان خونیام را درون جیبهایم کردم. هوا داشت به سمت روشنی میرفت و شهر زنده میشد. امروز هم مثل دیروز، دیروز هم مثل روز قبلش، روز قبلش هم مثل قبلی... هر روز خورشید میآید و میرود. هر روز مردم حرفهایی میزنند که میزان اهمیتش با کف روی آب فرقی نداشت.
تنها فرق امروز با دیروز، این است که چراغ خانهای در کوچه هفت جنوبی روشن نمیشود. امروز در آن خانه دختری از خواب برنمیخیزد تا شانه به موهایش بزند، پیراهن روز دوشنبهاش را بپوشد، پردههای اتاق را کنار بزند، به گلهایش آب بدهد، قهوهی صبحش را بخورد و به سمت میزش برود تا قلمش را روی کاغذ برقصاند.
امروز راشل یک کلمه هم نمینویسد. امروز راشل مرده است. آب موهای آشفته راشل را شانه میزند.
حسی درونم جوانه زد که تا امروز نمیدانستم وجود دارد. من راشل را دوست داشتم. راشل مرده را دوست داشتم. جسمش نه... روحش را. روح راشل مرده را دوست داشتم. شاید اگر زنده بود دیگر بزرگی روحش برایم از برجستگی اندامش مهمتر بود. اما دیگر زنده نیست... من کشتمش. من روح راشل را برای جسمش کشتم. من قاتلم.
زانوانم از این کلمه سست شد. در این چند ساعت به این فکر نکرده بودم. قاتل! یعنی یک چاقو برداشتم و یکی را کشتم. آن هم کی؛ کسی که عاشق روحش شدهام! گونههایم نمناک شد. آخرین باری که گریه کرده بودم را یادم نمیآید. راشل... نگاه کن روحت با داوید سنگدل چه کرده!
آسمان روشن شده بود. مغازهها کمکم داشتند باز میشدند. انگار همه چیز عادی بود.
اشکهایم را پاک کردم و سمت خانهی گیلبرت رفتم. باید کتاب راشل چاپ میشد. راشل گل سرخش را برای من به امانت گذاشته بود.
به خانهی کوچک گیلبرت رسیدم. حوصلهی صورت کک مکی، لبخند بزرگ، بینی عقابی و موهای فِر گیلبرت را ندارم؛ ولی باید گل سرخ راشل را زنده نگه دارم.
_کیه؟!
صدای خوابآلود گیلبرت بود.
_منم، داوید.
قفل در را باز کرد و با موهای آشفته و لباس خواب جلوی من ظاهر شد.
_سلام.
_ساعت رو نگاه کردی؟!
_کار واجب دارم. کتاب خانم راشل دستمه.
_اها... اسم کتابش چی بود؟ یادم اومد؛ چشمان او بود، نه؟
_نه. اسمش رو عوض کرده. گل سرخی برای تو.
_گل سرخی برای تو... قشنگتر از قبلیه. کتاب رو تصحیح کردی؟
_اوه؛ نه! یادم رفته بود کتاب برای چی دست منه!
داشت با نگاهش آبم میکرد.
_عاشق شدی؟
_نه.
دروغ گفتم. دلم برای لبخند شیرین راشل تنگ شده است.
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
#روحوجسم