متنِسبز!
به من بگین خشک مذهب ولی جای کسی که نیمهبرهنهست توی هیئت نیست...
https://eitaa.com/ir_mohebin/73883
محفل امشب محبین کاملاااا نظر من بود.
هدایت شده از _ریحانآ
595.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامعلیکم
در حرم شاهِنجف و مسیر مشایه به یادتون بودم و براتون کلی دعا کردم..:)
تقدیم به عزیزان:
نویسنده نقلی و خانمِ Eshtiaghy _رنتوس و قهوه تلخ_الای و متن سبز_نهال و حانون_آیلار و دریای افکار_H و panah_نرگس و dreams_زهرا و چینگوهایکیدرامر_توسلو بالزهرا_یگوونه و آنهشرلی با موهای رنگی پنگی
و عزیزان دیگر:
نازنین زهرا_زائر۴_فاطمه_شهربانو و احسان_خانمِ شعبانی_زائر ۱۱_
مبینا و پیشی در جنگل های پائیزی_نفیسه_مطهره و کنکوریا_توتفرنگی بافت_زائر ۱۷_مطرود_سمیرا_پارادوکس و Nk_مطهره_گمنامی که نمیخواست پیامشُ بزارم: زائر ۲۷ _ Alhena_313
و تک تک عزیزانی که الان حضور ذهن ندارم ولی به یادشون بودم✨
متنِسبز!
از عجیبترین حسا پیدا کردن لباسای بچگیته
باورم نمیشه انقدر بودم. این دو وجبههه😭
هدایت شده از رادیویِ کوچكِ زوزه.
رادیویِ کوچكِ زوزه.«بند دلِ حیدر کرار»_۲۰۲۵_۰۸_۱۳_۱۰_۰۴_۳۶_۹۷۸.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
اگر حوصله ندارید میتوانید از دقیقهی 5:16 گوش بدید*
نوشتهی اِلآی
از حنجرهٔ mahs و محو
و تدوینگریِ او.
متنِسبز!
اگر حوصله ندارید میتوانید از دقیقهی 5:16 گوش بدید* نوشتهی اِلآی از حنجرهٔ mahs و محو و تدوینگریِ
برای روز تاسوعا بود🥲
قشنگه حقیقتا... یکی از متنامه که خیلی خیلی دوسش دارم:)
متنِسبز!
اگر حوصله ندارید میتوانید از دقیقهی 5:16 گوش بدید* نوشتهی اِلآی از حنجرهٔ mahs و محو و تدوینگریِ
شمس
همیشه از تابیدنم بر روی درختان و سبزهها لذت میبرم. افتخار دارد که زندگی انسانهای روی زمین به طلوع من بستگی داشته باشد. برای همین با تمام وجودم میتابم و همهجا را گرم میکنم؛ اما...
او از بقیه انسانها زیباتر بود. شنیدهام که به او میگویند قمر. راست هم میگویند؛ آن قمر زمینی، از قمر در آسمان هم زیباتر است. هیبت او مرا به یاد مردی میاندازد که در خیبر را بلند کرد. احساس کردم من دربرابر عظمت و زیبایی او، هیچ، بلکه کمتر از هیچم. حضرت قمر کلاهخودش را روی سر گذاشت. بعد خم شد و بند پوتینهایش را سفت و زین اسبش را مرتب کرد. از شدت تابش من، اخم کرده بود. سرش را بالا گرفت و با من چشم در چشم شد. چقدر که نگاهش زیبا بود... به راستی که قمر بود.
لبان خشکش خجالت زدهام کرد. کاش میشد این چند روز در مغرب باشم و طلوع نکنم.
نجوایی آرام شنیدم: «ای شمس، کمی مهربانتر بتاب. این زنان و کودکان گناهی نکردهاند.»
چند ثانیه دیگر هم نگاهم کرد، انگار که منتظر جوابم باشد. کاش میتوانستم دهان باز کنم و بگویم دست خودم نیست، وگرنه خاموش میشدم. دوباره نجوایی کرد: «حداقل بر پیکر مولای من آرام بتاب!»
سرش را پایین انداخت و مشغول نوازش یال اسبش شد. مردی از حرم بیرون آمد. انگار که نور ظهور کرده باشد. او... او شبیه به برترین انسان عالم بود. او که راه میرفت انگار محمد(ص) راه میرود. او که سخن میگفت انگار محمد(ص) سخن میگوید. او خود محمد(ص) بود. به سمت قمر رفت و دستی بر بازویش کشید. قمر به نشانهی ادب، سرش را خم کرده بود. آن مرد که بود که قمرِ زمین، مقابلش سر خم میکند؟ نکند مولایی که قمر از او سخن میگفت اوست؟
_برادر، میدانی که... انگار...
بغض مانع ادامه سخنش شد.
_منتظرت میمانم. امیدوارم سالم برگردی و دوباره ببینمت.
حضرت قمر کمی سرش را بالا گرفت. دانههای اشک درون چشمان مولایش میرقصیدند. حضرت قمر به آرامی سرش را روی سینهی مولایش گذاشت. مولایش بر سرش دست نوازش کشید.
من هم دلم میخواست جای حضرت قمر باشم. دلم میخواست صدای تپیدن قلب مهربان آن مرد را بشنوم.
_خدانگهدار مولای من!
_خدانگهدارت باشد!
حضرت قمر سوار اسبش شد و به سمت رود فرات رفت. انگار میخواهد کمی آب بنوشد. خوشحال شدم و از شرمساریام کاسته شد.
مقابل فرات زانو زد. دستانش را پر از آب کرد. من سوزان هم هوس آن خنکی آب را کردم. نزدیک بود آب را بنوشد که... رهایش کرد. قطرههای آب به فرات برگشتند. چرا؟ آخر چرا از آن آب نخورد که ترک لبهایش ترمیم بشوند؟
انگار صدایم را شنید. سرش را بلند کرد و به من گفت: «آخر چطور وقتی میدانم علیاصغر(ع) شش ماهه تشنه است، رقیه(س) بیقرار است و مولایم بغض دارد به تنهایی از این آب بنوشم؟»
مشک را پر از آب کرد. سوار اسبش شد و به سمت حرم رفت تا برای علیاصغر(ع) و رقیهاش(ع) آب ببرد. تا کمی از بغض گلوی مولایش سبک شود. میخواست گریههای بیوقفهی بچهها را با خنده به پایان برساند.
ناگهان تیری از غیب دست راست حضرت قمر را نشانه گرفت؛ ولی او فرزند یَل خیبر بود. مشک را با دست چپ گرفت. به سمت حرم تاخت تا شاهزادهی سه سالهاش را سیراب کند؛ ولی دوباره تیری بر دست چپش نشست. حضرت قمر و کم آوردن؟ مشک را با دندان گرفت؛ ولی این بار گردن قمر را زدند. پیکر نیمه جانش بر زمین افتاد. به یکباره انگار امید اهالی حرم ناامید شد. حضرت قمر بر زمین افتاد و من صدای گریههای بیتابانهی علیاصغر(ع) را، شکستن دل رقیه(س) را و برادر گفتن زینب(س) را شنیدم.
تیری دیگر هم آمد. این دفعه دل مشک را پاره کرد. خون حضرت قمر با آب مخلوط شد.
به حرم خیره شده بود. به رقیهای که التماس میکرد: «عمو من آب نمیخواهم؛ فقط تو برگرد!»
نگران بود. نگران گهوارهی علیاصغر(ع)، گوشوارهی رقیه، انگشتر مولایش و چادر عمه زینب.
میترسید. میترسید که سفیدی زیر گلوی علیاصغر(ع) را ببینند. میترسید که آتش به موهای رقیهاش(س) برسد. میترسید که خواهرش بدون مَحرَم بماند. میترسید که خنجرشان کند باشد. میترسید که سراشیبی گودال تند باشد. میترسید که سر مولایش برود بالای نیزه. دیگر از همهچیز میترسید. از عصای پیرمردان، سُم اسبان، آفتاب، پیراهن، انگشتر...
صدای رباب را شنیدم: «لالا علی اصغر، عمو برمیگرده... لالا لالا... عمو با آب برمیگرده. علی...! عمو خیلی قویه. انقدر گریه نکن، عمو حتماً آب میاره... لالا، لالا... هیس..! آروم باش علی... لالا... لالا... لالا»
اِلآی وصالی
#متن_سبز