متنِسبز!
تولد یه سالگی متن سبزمون مبارک!🥲
امروز دوازده خرداد، دو ساله شد. متن سبز رو میگم.
بزرگترین مشکلات زندگیم توی همین دو سال بود. شاید اگه اینجا نبود هیچوقت شروع به نوشتن نمیکردم. نمیدونم پیش خودم چه فکری کردم که وسط خرداد کانال زدم؛ اما هر فکری بود دوستش دارم.
متن سبز عزیزم، دو سالگیت مبارک.
داشتم به این فکر میکردم که هنوز نفهمیدم چه سبک لباسایی رو واقعا خوشم میاد و اینا. و بعد حقیقت بدجوری خودشو بهم نشون داد.
من هنوز نفهمیدم خودم چه جور آدمیم و چه چیزی خوشحالم میکنه. چه برسه به لباس...
متنِسبز!
کتاب آخرین نبرد رو تموم کردم. درمورد شهید محمد مهدی لطفی نیاسر بود. راستش تقریبا هر دفعه کتاب درمورد
کتاب لباء رو تموم کردم. یه رمان درمورد زندگی خانوم فاطمه بنت اسد. این کتاب رو از روزی که چاپ شد میخواستم بخرم. به نظرم یه شاهکار بود. نمیدونم چرا انقدر خوندنش طول کشید. شخصیت پردازی، دیالوگا و روند داستان خیلی خوب بود. پیشنهاد میکنم؟ بعلهههه. ارزش یه بار خوندن رو داره.
راستش رو درگوشی بگم، فکر میکردم قشنگتر باشه.
خیلی وقتا به این فکر میکنم که اگه توی یه دوره دیگه، نژاد دیگه، چهره دیگه، جنسیت دیگه و... روحم به اینجا میومد چی میشد. خیلی مغز بپوکونه. انگار دنیا روی یه نظم بینظمی میچرخه.
لبخند
چشمانم کمکم به نور عادت کرد. جای گریههای دیشب روی بالشتم لک شده بود. ایستادم و در آینه به چهرهام خیره شدم. در این چند روز خیلی تغییر کردهام. زیر چشمانم سیاه شده، صورتم زرد شده، موهایم ریخته و لاغر شدهام. یادم نیست آخرین بار کِی لبخند زدم.
ما دیروز برادرم را به خاک سپردیم.
به آشپزخانه رفتم. این چند روز همش میترسیدم برای مامان هم اتفاقی بیفتد. او مهدی را خیلی بیشتر از من دوست داشت.
_سلام.
نگاهش را از لیوان چای گرفت و به من چشم دوخت. چقدر این چند روز پیر شده بود و من نفهمیده بودم.
_سلام. چایی آمادهست، برای خودت بریز.
آمدم بگویم نمیخواهم؛ اما بعد شک کردم. شاید دلم میخواست. نمیدانم. دیگر نمیدانم از این دنیا چه میخواهم.
سمت کتری در حال قُل خوردن رفتم. ماگ بزرگم را داشتم پر میکردم که لغزید. چای روی انگشت اشارهام ریخت. کتری و قوری را سر جایش گذاشتم. دستم از شدت سوزش میلرزید. شیر آب سرد را باز کردم و انگشتم را زیرش گرفتم.
تق... تق...
صدا از پنجره بود؟! پرده را کنار زدم. یک گنجشک کوچک جلوی پنجره بود. از من نترسید. لبخند زدم، حس کردم او هم لبخند زد.
_خودتی مهدی؟
اِلای وصالی
#متن_سبز