قصهٔچشماٮکهخونهامروخرابکرد ..
قلبمروویراںکرد .. چشمامروکورکرد ..
قصهٔلبهاٮقراربودبامںچیکارکنه ؟
لبهایۍکهاوںروزبعدازمدٮهافریادمیزدن ،
عشٯروفریادمیزدں ، دردروفریادمیزدن ؛
ولۍبیشترازهرچیزۍاوںلبهاتنهاامیدبود .
امیدۍکهفریادمیزد " بموں " -
توبااوںلبهابهمںفرصٮ ِجنگیدںدادۍ ..
ومںبایدازایںجنگسربلندبیروںمیومدم !)
براۍمدٮ ِزیادۍازدورتورانگاهکردم -
دیگرنمۍتوانماحساساتمرامخفۍنگهدارم .
زیبایۍاٮمانند ِنور ِخورشیداسٮ ..
تماشاۍ ِتوشدیداًدردناكاسٮوتونگاه
کردںبهدیگراںرابرایمغیرممکںمیسازۍ '
نمۍدانمچگونهبهزندگۍ ِتاریکمراهیافتۍ
وبهآںنوربخشیدۍ ..
نمۍدانمچگونهدلمرادزدیدۍوازآں ِِخودکردۍ ..
وچگونهدلۍکهازسنگبودرانرمکردۍ !
نمۍدانم ؛ مںهیچچیزرانمۍدانم ..