eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 8 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت هشتم) درختان گیلاس به تازگی شکوفه داده بودند. بهار زیبایی اش را با همه وجود به رخ همگان می کشید. دختر بچه، کیمونو اش را کمی بالا گرفته بود تا هنگام رد شدن از جوی آب، کیمونو اش خیس نشود. دوست نداشت چهره غمگین و گرفته مادرش را دوباره ببیند؛ اتفاقی که همین دیروز افتاده بود. گلبرگ صورتی رنگی از درخت لب جوی روی سرش افتاد، اما دختربچه متوجهش نشد. با قدم های تند به سمت جنگل رفت. هیچ چیزی در جهان نمی توانست او را به اندازه تماشای جنگل درهنگام بهار، خوشحال کند. - یوکو، عزیزم، خیلی دیر شده. بهت گفته بودم باید قبل از غروب خونه باشی. - متاسفم، مادر. دختربچه خودش را در بغل زن جوان _ مادرش_ انداخت. مادر خندید. دستانش را دور دخترکش حلقه کرد و اورا به خودش چسباند. - فقط همین یه بار. دفعه بعدی دیگه نمی بخشم ها. از اون هم تشکر کن که اومد دنبالت. - ممنون مادر! ممنون ... ! مردی از داخل خانه بیرون آمد و کنار مادر و دختر و... ایستاد. - خانم ها و آقایون! اونیگیری مخصوص پدر آماده ست! بفرمایید. دختربچه با صدای بلند خندید. - آخ جون! شام دستپخت پدر! پدر بهترین مرد آشپز کل دنیاست! دخترک در بهار، حس می کرد خوشبخت ترین دختر دنیاست. . . . تاریکی... تاریکی... و بازهم تاریکی... دخترک دستش را روی دهنش گذاشته بود، تا مبادا حتی صدای نفس کشیدنش هم به گوش برسد. در کمد پنهان شده بود و از ترس می لرزید. مادر گفته بود: " یوکو عزیزم، تو توی پنهان کردن چیزها از همه بهتری، مگه نه؟ برو بهترین جایی که می تونی پنهان شو و به هیچ‌وجه بیرون نیا، فهمیدی؟ " آن قدر ترسیده بود که فکر و خیال های مختلف از ذهنش می گذشت؛ و نتوانست صدای پایی که نزدیک و نزدیک تر می شد را بشنود. ناگهان در کمد باز شد. چشمان دخترک از ترس گرد شده بود. مرد سیاه پوشی که چهره اش را مخفی کرده بود، با دیدن دخترک لبخندی زد. دستش را جلو برد و دست دخترک را گرفت. دخترک جیغی کشید و سنجاق موهایش را در دست مرد فرو کرد. مرد با فریاد دست زخمی اش را پس کشید. دخترک از کمد بیرون پرید و پا به فرار گذاشت؛ اما مرد دستش را دراز کرد و موهای بلند زیبایش را در مشت گرفت. موهایش کشیده شد، جیغی زد و از پشت روی زمین افتاد. دستانش را روی سرش گذاشته بود و اشک در چشمانش جمع شده بود. درد داشت. مرد لبخند چندشی زد. موهای دخترک را کشید و او را کشان کشان به بیرون از اتاق برد. صدای جیغ های دختر با صدای گریه اش قاطی شده بود. دستانش را روی زمین می کشید تا بتواند خودش را متوقف کند؛ اما انگشتانش زخمی شدند. روی خاک های نرم بیرون خانه پرت شد؛ چند مرتبه غلت خورد و سپس متوقف شد. آن قدر درد داشت که چشمانش را محکم بسته بود. هیچوقت در تمام 6 سال زندگیش تا کنون این همه درد را نچشیده بود. لای چشم راستش را کمی باز کرد. برق شمشیر مرد اولین چیزی بود که دید. دخترک درخودش جمع شد و با نگاهش حرکت شمشیری که به بالای سر مرد سیاه پوش رفت و سپس با ضرب پایین آمد را دنبال کرد... ☕️ | @MAH_Text
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندری :) 🌾 | @MAH_Text
گاهی دلتنگ میشد، برای هیچ؛ هیچ های افکار دغدغه مندش؛ هیچ های نگرانی های بی انتهایش ؛ و هیچ های نگاه های پوچ دیگران؛ هیچ چیزی نبود که برای هیچش، هیچ دلش تنگ نشود. هیچ برای او کلمه ای پر معنا بود. معنایی که "پر بودن هیچ" را فریاد می زد. -پر های هیچ | Yuro 🍫 | @Mah_Text
رفتی؛ منم با خودت بردی. آخه نامرد، من با این پوسته ی بدون روح چیکار می تونم بکنم؟ 🍫 | @Mah_Text
آرزو به دل موندم که یه نفر معنای نگاه هام رو بفهمه. ☕️ | @MAH_Text
یه قانون نانوشته هست که میگه: وقتایی که رو روالی به دوستات اعتماد کن و وقتایی که عادی نیستی به سکوتت. ☕️ | @MAH_Text
و خوشبختی، سایه اش بود. او را تعقیب می کرد اما به گرد پاهایش نمی رسید؛ 🍫 | @Mah_Text
خسته تر از آنی بود که به مرگ فکر کند . . . پس در نقش یک مرده، به نفس کشیدن ادامه داد. 🍫 | @Mah_Text
𝑮𝑶𝑶𝑫 𝑴𝑶𝑹𝑵𝑰𝑵𝑮.