-سکویشماره85-
_ دلم برایش میسوزد که گیر چون منی افتاده و راه رهایی ندارد. + تو سخت میگیری و خودت را به جنون میرسان
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟
+ پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
-سکویشماره85-
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟ + پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
_ تو گمان میکنی دوستش ندارم؟ گمان میکنی میخواهم قاتلش باشم؟
+ میدانم، میدانم؛ درست میگویی اما راه نجاتش در این نیست که نادیدهاش بگیری. نادیدهاش نگیر، از دست میرود.
در دلش قاصدکی بود خبر میآورد
دخترک داشت سر از کار تو در میآورد
غصه میخورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر میآورد
او که میخواند تو را،قافله ساکت میشد
عمه ناگه به میان حرف سفر میآورد
دختر و این همه غم؟آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر میآورد
زن غساله چه میدید که با خود میگفت
مادرت کاش به جای تو پسر میآورد!!
هدایت شده از [خطای ۴۰۴ ]
آدمیزاد هرموقع که فکر کردی خانواده ایرانی درست شده،حقیقت مثل پتک میخوره تو سرت.
-نامه شماره نه به آقای هیچکس-
میدانی، تمام و کمال از حسن نیت افکارم مطلع نیستم. در واقع چیز اثبات شده ای نیست. یعنی آنگونه که باید تلاش نمیکنند به من بفهمانند اتفاقات چگونه رخ دهند، که من دست از این یاوه گویی ها بردارم و بچسبم به تمام مسائلی که باید بیندیشم چگونه حلشان کنم که زندگیم از هم نپاشد. راستش را بخواهی خودم هم نمیدانم چه میگویم؛ در واقع مسائل یکجا بر من هجوم آورده اند و آنها همه و من هیچ. در واقع، در واقع، در واقع...
فکر میکنی دچار زوال عقل شدهام یا چنان مبهوت شده ای که مجال فکر کردن نیافتی؟ خیالت تخت هنوز میتوانم فکر کنم؛ هنوز عقلم را از دست ندادهام. قهقهه میزنم. قهقهه هایی بلند تا آنجا که نفسم بند میآید و هنجرهام میسوزد.
#ساکنِ_صفحه_سفید
#از_دفتر_هیام