-سکویشماره85-
سرم درد میکند. تمام روز را در چنین وضعیت چرندی گذرانده ام و اکنون، تنها میخواهم آدم هایی که در شیار
آدم ها بر این باورند که باید افسار دل را با مغز کشید. اما این مغز وامانده خودش افسار میخواهد. آدم را دیوانه میکند. چقدر در هم نوشته ام و چقدر ضد و نقیض هایم زیاد است. میبینی جایی میخواهم مرا تنها بگزارند و جمله ای بعد میترسم که کوچکنند و دیگر باز نگردند. چه غلط های فاحشی.
-سکویشماره85-
آدم ها بر این باورند که باید افسار دل را با مغز کشید. اما این مغز وامانده خودش افسار میخواهد. آدم را
از من بر میآید که ندانی و نگویم و آسوده بمان. آسوده...
-سکویشماره85-
انتظار میکُشد. الماس میسازد. یخ میکند و آتش میزند. انتظار میآراید. میپوساند؛ امید میدمد؛ میفرسای
_ و اما انتظار تا کی؟
+ تا آن زمان که شکوفه های یخ زده جان بگیرند و تو دلت را روانه محبس کنی تا نباید هارا طلب نکند و بگذری از هر آنچه مایه سازش کردن با ننگ اندیشیها میشود.
-سکویشماره85-
_ و اما انتظار تا کی؟ + تا آن زمان که شکوفه های یخ زده جان بگیرند و تو دلت را روانه محبس کنی تا نبای
_ همین من به خودی خود محبسی نمور و تاریک است برای دل.
+ و اما تو شکنجه گری نه زندانبان؛ رهایش کن؛ دیگر کافیست، دست هایت را از دور گلویش باز کن. دارد میمیرد. مگر نه اینکه او اینجاست تا در سینهات بتپد؟
-سکویشماره85-
_ همین من به خودی خود محبسی نمور و تاریک است برای دل. + و اما تو شکنجه گری نه زندانبان؛ رهایش کن؛ د
_ دلم برایش میسوزد که گیر چون منی افتاده و راه رهایی ندارد.
+ تو سخت میگیری و خودت را به جنون میرسانی؛ هم خودت را هم دلت را هم تمام جوارح و وجودت را؛ یکبار هم که شده در آغوشش بگیر و تسکینش بده.
-سکویشماره85-
_ دلم برایش میسوزد که گیر چون منی افتاده و راه رهایی ندارد. + تو سخت میگیری و خودت را به جنون میرسان
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟
+ پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
-سکویشماره85-
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟ + پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
_ تو گمان میکنی دوستش ندارم؟ گمان میکنی میخواهم قاتلش باشم؟
+ میدانم، میدانم؛ درست میگویی اما راه نجاتش در این نیست که نادیدهاش بگیری. نادیدهاش نگیر، از دست میرود.
در دلش قاصدکی بود خبر میآورد
دخترک داشت سر از کار تو در میآورد
غصه میخورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر میآورد
او که میخواند تو را،قافله ساکت میشد
عمه ناگه به میان حرف سفر میآورد
دختر و این همه غم؟آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر میآورد
زن غساله چه میدید که با خود میگفت
مادرت کاش به جای تو پسر میآورد!!