سرم درد میکند. تمام روز را در چنین وضعیت چرندی گذرانده ام و اکنون، تنها میخواهم آدم هایی که در شیار های مغزم خانه دارند کمی ساکت شوند. یا اصلا مدتی بار سفر ببندند و از این جای تیره و تار کوچ کنند. میترسم این سفر به درازا بکشد و دیگر برنگردند. میترسم؛ میترسم آنها هم مرا تنها بگذارند و بروند. اصلا چه کیفی میدهد. هیچکس نیست؛ یعنی همه هستند هان، اما آنطور که باید و شاید هیچکس حضور ندارد. چه چرندیات ناشایستی برای توصیف این احوالات. مغزم دوباره دارد راه خودش را میرود؛ داشتم میگفتم آدم های درون مغزم چگونه مرا ترک نمیکنند؟ یا چرا با من قهر نیستند؟ من که هر روز بار ها با آنان به جنگ و دعوا میپردازم و اعصابشان را خطخطی میکنم. اصلا ولش کن چگونه به تو بفهمانم اینها یعنی چه؟
#از_دفتر_هیام
-سکویشماره85-
سرم درد میکند. تمام روز را در چنین وضعیت چرندی گذرانده ام و اکنون، تنها میخواهم آدم هایی که در شیار
آدم ها بر این باورند که باید افسار دل را با مغز کشید. اما این مغز وامانده خودش افسار میخواهد. آدم را دیوانه میکند. چقدر در هم نوشته ام و چقدر ضد و نقیض هایم زیاد است. میبینی جایی میخواهم مرا تنها بگزارند و جمله ای بعد میترسم که کوچکنند و دیگر باز نگردند. چه غلط های فاحشی.
-سکویشماره85-
آدم ها بر این باورند که باید افسار دل را با مغز کشید. اما این مغز وامانده خودش افسار میخواهد. آدم را
از من بر میآید که ندانی و نگویم و آسوده بمان. آسوده...
-سکویشماره85-
انتظار میکُشد. الماس میسازد. یخ میکند و آتش میزند. انتظار میآراید. میپوساند؛ امید میدمد؛ میفرسای
_ و اما انتظار تا کی؟
+ تا آن زمان که شکوفه های یخ زده جان بگیرند و تو دلت را روانه محبس کنی تا نباید هارا طلب نکند و بگذری از هر آنچه مایه سازش کردن با ننگ اندیشیها میشود.
-سکویشماره85-
_ و اما انتظار تا کی؟ + تا آن زمان که شکوفه های یخ زده جان بگیرند و تو دلت را روانه محبس کنی تا نبای
_ همین من به خودی خود محبسی نمور و تاریک است برای دل.
+ و اما تو شکنجه گری نه زندانبان؛ رهایش کن؛ دیگر کافیست، دست هایت را از دور گلویش باز کن. دارد میمیرد. مگر نه اینکه او اینجاست تا در سینهات بتپد؟
-سکویشماره85-
_ همین من به خودی خود محبسی نمور و تاریک است برای دل. + و اما تو شکنجه گری نه زندانبان؛ رهایش کن؛ د
_ دلم برایش میسوزد که گیر چون منی افتاده و راه رهایی ندارد.
+ تو سخت میگیری و خودت را به جنون میرسانی؛ هم خودت را هم دلت را هم تمام جوارح و وجودت را؛ یکبار هم که شده در آغوشش بگیر و تسکینش بده.
-سکویشماره85-
_ دلم برایش میسوزد که گیر چون منی افتاده و راه رهایی ندارد. + تو سخت میگیری و خودت را به جنون میرسان
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟
+ پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
-سکویشماره85-
_ اما چه نیاز است که دل تسکین یابد؟ + پس میگذاری درون سینهات سنگ شود؟ یا آتش بگیرد و خاکستر شود؟
_ تو گمان میکنی دوستش ندارم؟ گمان میکنی میخواهم قاتلش باشم؟
+ میدانم، میدانم؛ درست میگویی اما راه نجاتش در این نیست که نادیدهاش بگیری. نادیدهاش نگیر، از دست میرود.
در دلش قاصدکی بود خبر میآورد
دخترک داشت سر از کار تو در میآورد
غصه میخورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر میآورد
او که میخواند تو را،قافله ساکت میشد
عمه ناگه به میان حرف سفر میآورد
دختر و این همه غم؟آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر میآورد
زن غساله چه میدید که با خود میگفت
مادرت کاش به جای تو پسر میآورد!!