سال هاست که تغییر کردم و دیگه خودمو نمیشناسم.
واقعا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و فقط میخوام بخوابم، در اکثر مواقع دلم میخواد به اطرافیانم بگم خفه شید و تنهام بزارید.
ولی این زبون لعنتی بسته شده و حتی حوصله حرف زدن ندارم.
گوش دادن به موزیک تکراری و قفلی زدن رو یه چیز.
خیره شدن به دیوار و غرق شدن در خاطرات و در نهایت به فنا رفتن!
کارت عابر بانک هم اگه مثل خمیردندون معرفت داشت، موقعی هم که خالی بود با یه فشار کارتو راه مینداخت..
من پتانسیل هیچ چیزی رو ندارم
البته معنی پتانسیلو نمیدونم
ولی مطمئنم اگه چیز خوبیه من ندارم
دلم میخواد صبح پاشم
مسواک بزنم برم نون بربری داغ بخرم
بیام املت با یه چایی بخورم و بعدش به گلدونام آب بدم
کتاب بخونم و برای خودم نهار درست کنم عصر برم گردش و یه دور توی شهر بزنم
بستنی بخرم
و بعد توی کافه قهوه با کیک نسکافه ای بخورم
و آخر شب برگردم خونه
بیخیال خوردن شام بشم
و برم توی تخت و بخوابم
اما تنها کاری که توی روز انجام میدم
فقط خوابیدن رو تخت
و فکر کردن به این قضیهست.
-گچپژ/یاداشت های پاره 1399
#مناسب_پادکست
امروز یه مرد مسنی اومد تو دفتر میخاست فاکتور
و امضا کنه و تاریخ بزنه یهو دیدیم به تاریخ که رسید
مکث کرد یهو سرشو گرفت بالا برگشت گفت
عه تولدمه امروز
من به جایِ مردهِ دلم گرفت .
کاش میشد فکرهای شبانت رو بیهوده صرفِ فکر کردن به آدمها نکنی! آدمهایی که حتی اهمیت نمیدن فردا از خواب بیدار میشی یا نه...
درد دارم!
مثل درختی که بخاطر برخورد صاعقه ی دیشب از ریشه دراومده و افتاده وسط ی اتوبان خلوت که هیچ رهگذری نداره..
گم شدم!
مثل آدم شبگردی که راه افتاده تو خیابون و با چشای بسته از جاده رد میشه
استرس دارم!
مثل اخبار کشته شده های زلزله ی 7 ریشتری..
خسته ام!
مثل مسافری که توی کوچه های خلوت یه شهر بزرگ گم شده و زبان بلد نیست...
ملتهبم!
مثل یه ماشینِ زنگ زده ی سرد که چند ساله توی دریا غرق شده...
بی جانم!
مثل جنازه های رها شده تو یه تيمارستانِ نفرین شده ..
یخ زده ام!
مثل پروانه ی سفیدِ گم شده لای برف ها!
در روانشناسی یه اختلالی به اسم "Over Thinking" وجود داره که یک بیماری کشنده و دلیل افسردگیست، فرد بیش از اندازه به همه مشکلات فکر میکند و بجای اینکه اونهارو حل کنه ازشون کوهی از بدبختی میسازه، این روند باعث شب بیداری و استرس میشه و سلامتی فرد رو به خطر میندازه.