حَفی .
-
*
با اینکه چند دقیقهای از بهتر شدن حالم میگذشت ،
اما هنوز درد توی قفسه سینم رو حس میکردم ؛
با اینحال ، هنوز داشتم قبطه میخوردم
که چرا نباید از داغ این روضه بمیرم ؟
آخه مگه میشه ؟!
مگه یه دختر سهساله چیکار کرده که باید
در جواب گریههاش کتک بخوره ؟
چرا باید تازیانه بشه پاسخ بیتابیها و دلتنگیها واسه باباش ؟
اصلا مگه دختربچه زدن داره ؟
آخه نامردا ؛
صورت رقیه حتی از دست شما بیمروتها هم کوچیکتر بود . .
موهای ِسوخته ، سفیدی ِموها ،
گوش ِپاره شده و خونین ،
کبودی ِصورت ، آبلهی پا ، قد ِخمیده ..
اینا هیچکدوم نه توی قصههاست ،
و نه توهمات ذهن !
اینا همش سهم نازدونهسهساله اباعبدالله شده بود .
طفلی که هیچ آزاری نداشت ! . .
وقتی به غم روضهش ، به سنگینی این داغ فکر میکنم ؛
با خودم میگم کاش پای غمت مُرده بودم ..
راستی ، خانومسهساله ؟!
میشه با دستای کوچولوت ،
گرهی کربلای جاموندهها و دلتنگا رو باز کنی ؟
میشه سفارشمونو به باباییت بکنی ؟
آخه تو بگی نه نمیاره :) . .
حَفی .
* حالت بد باشه میری شفاخونه ؟! من ؟ من به کاغذ ُقلم پناه میبرم.
دیگه متنام مثل قبل قشنگ نیست .
دیگه ایدههای خوب و نابی واسه نوشتن ندارم .
دیگه هیچکس با خوندن متنام ذوق نمیکنه .
دیگه هیچکس نمیگه متنت اشکمو درآورد .
هیچکس بابت متنام تشویقم نمیکنه .
و دیگه متنام اون چیزایی نیستن که بقیه وانمود میکنن باهاش به هنرم پی میبرن .
من هنوزم دوست دارم ، هنوز شوقشو دارم که بنویسم و بنویسم .
ولی انگار یهچیزی این وسط درست نیست ؛
یهجای کار میلنگه .
همچی دست به دست هم داده و الان
حتی بهترین استعدادمو هم دارم از دست میدم .
و من اگه نتونم بنویسم ، فلج میشم .
زینبۜ پیشانی فرزندانش
"محمد" و "عون" را بوسید ،
موهایشان را شانه زد و لباس
رزم بر تنشان کرد .
اما از خیمه بیرون نیامد ؛
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .
رزم دو برادر دیدنی بود ،
اما مادر نمیتوانست ببیند .
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .