حَفی .
* حالت بد باشه میری شفاخونه ؟! من ؟ من به کاغذ ُقلم پناه میبرم.
دیگه متنام مثل قبل قشنگ نیست .
دیگه ایدههای خوب و نابی واسه نوشتن ندارم .
دیگه هیچکس با خوندن متنام ذوق نمیکنه .
دیگه هیچکس نمیگه متنت اشکمو درآورد .
هیچکس بابت متنام تشویقم نمیکنه .
و دیگه متنام اون چیزایی نیستن که بقیه وانمود میکنن باهاش به هنرم پی میبرن .
من هنوزم دوست دارم ، هنوز شوقشو دارم که بنویسم و بنویسم .
ولی انگار یهچیزی این وسط درست نیست ؛
یهجای کار میلنگه .
همچی دست به دست هم داده و الان
حتی بهترین استعدادمو هم دارم از دست میدم .
و من اگه نتونم بنویسم ، فلج میشم .
زینبۜ پیشانی فرزندانش
"محمد" و "عون" را بوسید ،
موهایشان را شانه زد و لباس
رزم بر تنشان کرد .
اما از خیمه بیرون نیامد ؛
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .
رزم دو برادر دیدنی بود ،
اما مادر نمیتوانست ببیند .
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .
حَفی .
-
*
بار گناهام رو دوشم سنگینی میکنه ، قبول ؛
اما مثل حرّ هنوز به چشمت میام .
مگه نه ؟
شاید حبّ خیلی چیزای مادی و پوچ
تو دلم باشه ، قبول ؛
ولی هنوز دوستت دارم و
هیچکس جاتو تو قلبم نمیگیره .
میدونم تو هم دوستم داری .
مگه نه ؟!
من قد ِگناهام از کربلا دورم خبر دارم ؛
ولی تو چشماتو رو گناهام میبندی
و منو مثل همیشه میخری .
مگه نه ؟!
شده کاری بکنم که هیچکس
جز خودت خبر نداشته باشه ؛
ولی به آبروی مادرت ، آبرومو حفظ میکنی .
مگه نه ؟!
منم مثل حرّ شرمنده و پشیمونم .
بار رو زمین افتادۀ کنج بازارو تو بردار .
بغلم کن حسین ، مثل حرّ منو هم بپذیر :)