eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
109 دنبال‌کننده
298 عکس
73 ویدیو
14 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
بنر های تبادل این بنر ها از طرف چنل ما نه رد و نه تایید میشود🍓
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میخوام امروز اولین پارت رمان عشق پشت پنجره رو بزارم ولی لطفا زیادمون کنین😉
پارت 1* پشت پنجره باران شدیدی می‌بارید؛ از آن باران‌هایی که خیابان‌ها را خالی می‌کند و شهر را در سکوتی سنگین فرو می‌برد. ساعت نزدیک نه شب بود و چراغ‌های زرد خیابان روی آسفالت خیس می‌درخشیدند. لیلا با عجله از زیر سایبان مغازه‌ای بیرون آمد و کیفش را محکم‌تر در آغوش گرفت. قرار نبود امشب این‌قدر دیر از کتاب‌فروشی برگردد، اما صاحب مغازه از او خواسته بود موجودی کتاب‌ها را مرتب کند و همین باعث شده بود تا دیر وقت بماند. صدای رعد در آسمان پیچید. لیلا زیر لب گفت: «عالی شد… فقط همین کم بود.» او به سمت ایستگاه اتوبوس رفت، اما وقتی رسید، فهمید آخرین اتوبوس رفته است. خیابان تقریباً خالی بود و باران لحظه‌به‌لحظه شدیدتر می‌شد. در همان لحظه صدای ترمز ماشینی در نزدیکی‌اش پیچید. یک ماشین تیره‌رنگ کمی جلوتر توقف کرد. قلب لیلا ناگهان تندتر زد. چند ثانیه گذشت… و درِ ماشین باز شد. مردی از داخل پیاده شد؛ بلندقد، با کت تیره و موهایی که زیر باران کمی خیس شده بود. او چند قدم جلو آمد و گفت: «ببخشید… شما منتظر اتوبوس هستید؟» لیلا کمی مردد بود، اما سر تکان داد. مرد گفت: «من از همین مسیر می‌روم. اگر بخواهید می‌توانم شما را برسانم. در این هوا منتظر ماندن سخت است.» لیلا لحظه‌ای سکوت کرد. نمی‌دانست باید اعتماد کند یا نه. اما چیزی در نگاه آرام مرد باعث شد کمی از اضطرابش کم شود. «ممنون… اگر واقعاً زحمتی نیست.» مرد لبخند کوتاهی زد. «اصلاً.» لیلا هنوز نمی‌دانست که سوار شدن به این ماشین، قرار است او را وارد ماجرایی کند که هیچ‌وقت حتی تصورش را هم نکرده بود.