فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴³ امیر:اشکش رو پاک کردم؛ نبینم دیگه اشکاتو "به زبان راوی
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛
"𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁴
امیر:چرا باید بلایی سر زنم بیارم
خورشید به فاطی نگاه کرد و با صدای پر از تعجب لب زد؛
فاطی این...داره چیمیگه؟
فاطمه:از خجالت سرم رو انداخته بودم پایین میترسیدم چیزی بگم
-ترس رو توی چشم های فاطمه دیدم یه نگاه به اتاق ICU کردم و یه نکاه به فاطی و بعد سریع رفتم دست فاطمه روگرفتم و بردم پشت خودم
فاطمه:اشکام شروع کرد به ریختن هر دقیقه شدید و شدید تر میشد
امیر:شما چیکاره ای؟
-حق نداری به دختر مردم دست بزنی
امیر خندید و بعد با صورتی جدی گفت؛
جدی میفرمایید؟
-آره
امیر:برواونور
-هیسسس
فاطمه:از پشت حامی اومدم بیرون و با گریه و بدو بدو از بیمارستان زدم بیرون
امیر:خواستم پشت سر فاطمه برم که اون پسره جلوم رو گرفت
-فکرشم نکن
امیر:توکی باشی؟؟؟
-عمت
امیر:تعجب کردم
-بهش از اون چشم غره هام رفتم
☆
دخترك ما، با پا های بی توان روی چمن های پارک راه میرفت و اشک هایش جاری بود زندگی اش در کل خراب شده بود <<همش هم تقصیر نویسندهست😔>>
با زور داشت با پسری که دیگر دوسش نداشت ازدواج میکرد...و از یه طرف دیگر دوستش با مرگ دست و پنجه نرم میکرد..ك همان لحظه دخترك به زمین افتاد پاهایش زخمی شد...با بی توانی و پای لرزانش بازور بلند شد و اما باز هم محکم تر به زمین افتاد
باران هم نم نم میبارید
دخترك شروع کرد با خود حرف زدن؛
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
از پشت حامی؟بسم الله😐🙏🏻
عجب دعوایی بشهه😍منم می یام😂
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
از پشت حامی؟بسم الله😐🙏🏻
چیه مگه.
مثلا دوست جونجونیم قراره باهاش ازدواج کنه😂🙂
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁴ امیر:چرا باید بلایی سر زنم بیارم خورشید به فاطی نگ
بسیار زیباست🙂✨️
منتها نای نوشتن احساساتمو ندارم🤍✨️🙂
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
از این به بعد فقط روز های...: یکشنبه ؛ دوشنبه ؛ چهارشنبه ؛ جمعه پارت داریم و بقیه روزها..: شنبه ؛ س
خب تا جایی ك فهمیدم امروزه بایددوتا پارت بدم ولی اگه ببینم لف دادید شدیم ۱۴۹ قطعا چهارشنبه پارتش کنسله.