eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
204 دنبال‌کننده
931 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها 💆🏿‍♀️. عضو جمعیت نویسندگان📖 | 📝𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ناشناس‌چنلمون. کویر؟!؟نه در شأن شوما نی. فوش‌گذاشتم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=li
من ریپم نمیتونم تو پیوی پیام بدم تو ناشناس پیام دادم خواستم بگم امیدوارم حالت خوب شه و اینکه تو که حال دلت خوب نیس نیاز نیس پارت بدی حواست به خودت باشه 💖💙 . مرسی از درکتت گلم🙂✨️،.
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ناشناس‌چنلمون. کویر؟!؟نه در شأن شوما نی. فوش‌گذاشتم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=li
در ادامه اون پیام خواستم بگم ما درکت میکنیم و لفت نمی‌دیم حال دلت و خودت مهمتر از پارت فهمیدی کی هستم دیگخ؟ . ممنون🙂. بل. فهمیدم.
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤🐈‍⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁵ دخترك شروع‌کرد با خود حرف زدن؛ خدایا..خوابیدی؟؟؟اینا ح
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ۬‌ܝ🖤🐈‍⬛️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁶ دیار:بهش چشم غره رفتم و یه اسنپ گرفتم براش چند‌ ماه بعد... فاطمه:چند ماهی میشد دخملم رو ندیده بودم و دلم براش تنگ بود روی تخت دراز‌کشیده بودم زیر پتو بودم ك یهو یکی پتو رو‌کشید ترسیدم و فکر‌ کردم امیره سریع پاشدم و خودم رو‌جمع کردم دیار:نترس بابا(با‌خنده) فاطمه:چیز فکر کردم امیره دیار:نه پاشو بیا صبحونه فاطمه:مرسی اشتها ندارم... دیار:نگاه کن...(نذاشت حرفم رو کامل کنم) فاطمه:باش باش؛ پاشدم و یه‌دستی کشیدم به یر و صورتم‌و رفتم بیرون نشستم سر سفره صبحونه‌کنار امیر ملکه:صبح بخیر عروس خانوم😏 فاطمه:جواب ندادم و شروع‌کردم به خوردن ملکه:رو به دیار کردم و‌ ل‌ب زدم؛ دیدی‌جوابم رو‌نداد دیار:خف.ه ش.و توهم ملکه:این‌چه طرز حرف زدنه؟ دیار:هوفف فاطمه:خوردم و بلند‌ شدم‌ که برم ملکه:رفتم یه لیوان آب برداشتم و رفتم جلوی فاطمه فاطمه:ملکه اومد‌ جلوم و یه لیوان آب یخ ریخت روم ملکه:وایی ببخشید حواسم نبود فاطمه:منم بی توجهی کردم و رفتم توی اتاقم دیار:تو روا...نی ای؟ ملکه:چی داری میگی؟؟؟بخاطر یه دختر بی سر و‌پا داری با من اینجوری حرف میزنی؟ امیر:دیار بسه... دیار:بلند‌ شدم از‌ جام و با صدای خیلی بلند گفتم؛ تو داری به کی‌میگی بی سر‌و‌پا؟آخه دختره ی رو...انی من هی هیچی بهت نمیگم به کل خانوادم و‌من‌و فاطمه بی احترا.می‌میکنی ملکه:دستم رو‌بردم بالا تا خط و نشون‌بکشم‌اما... دیار:دستش رو‌ گرفتم و محکم پی زدم و رفتم بیرون از اونجا ملکه:امیر تو‌چرا لا..ل وایستادی؟ امیر:به‌من پیله‌‌نکن‌؛ رفتم داخل اتاق فاطنه که‌دیدم یه گوشه نشسته و داره گریه میکنه رفتم سمتش و بلندش‌کردم و انداختمش روی تخت فاطمه:داری‌چیکار‌ میکنی؟ امیر:هیس فاطمه:بلند شدم و‌تو‌ روش وایستادم و... {رمان. . .🌚} {یه قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🐘}