فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶¹ +حیحیحی😂😌. فاطمه:هانی. +جونم؟. فاطمه:من.. +تو؟.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶²
+خندم گرفت
فاطمه:من میرم توی اتاق.
+باش.
فاطمه:رفتم داخل اتاقم و پریدم روی تخت نرمم. بالشتم رو بغل گرفتم و کـ..ــپیدم.
|یه هفته بعد|
به زبان فاطمه؛
چند روزی توی خونه خودمون مونده بودم و خیلی خوب بود💆🏻♀.
حس آرامش بعد طوفان داشتم.
یه روز هانیه خونه نبود داشتم فیلم میدیدم که زنگ در خورد منم فکر کردم حتما هانیهست.
رفتم باز کردم که با امیر مواجه شدم.
قلبم تند تند زد.
دستمو گرفت تا منو ببره. اما من دستشو پس زدم و سعی کردم در رو روش ببندم.اما پاشو گذاشته بود لای در.
بعد سرشو کرد پایینو بازور وارد خونه شد.
خیلی ریلکس نشست روی مبل.
زبون باز کردم و با صدای خیلی بلند گفتم؛
کمکککککککککککک.
امیر:هیسسس.
فاطمه:کمککککک دزدددد.
امیر:بلند شدم و دهنش رو گرفتم.
فاطمه:هومممم عوممم و.مم کووو.
امیر:یدیفعه زنگ در خورد از چشمی نگاه کردم دیدم یه پسر جلوی دره.
اهمیت ندادم.
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶² +خندم گرفت فاطمه:من میرم توی اتاق. +باش. فاطمه:رفتم
حامی بود اون پسره؟
با فاطی میخواد چیکار کنه😭؟