eitaa logo
فور؟رگباری𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
194 دنبال‌کننده
593 عکس
74 ویدیو
32 فایل
"عشق بی حد و مرز"🖤🐈‍⬛ قصه‌ای است عمیق و پر فراز و نشیب، که در آن، دلدادگی و شور و اشتیاق، مرزهای عقل و منطق و حتی تاب‌آوری جسم و جان را پشت سر می‌گذارد. به قلم؛ᖴᗩTI 🗝️ ▪️آیدیم؛ @FATI031z #تابع_قوانین_ایتا 📝𝟬𝟵𝟳 عضو جمعیت نویسندگان📖
مشاهده در ایتا
دانلود
۵۵ تایی بشیم ۲ تا پارت بدم🦦؟
معلوم نیست مال تویه یا نه ولی بهت گفتم علامت بزار روش🦦
۱ فرشته میاد اینور؟💁‍♀️✨️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فور؟رگباری𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .¹⁰ +نه نه نهه..من نمیتونم از جام بلند شدم و رفتم توی اشپزخو
🖤ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌‌ ၄‌‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .¹¹ فاطمه:وایی ولش کن اصلا چشمام رو بستم و خوابیدم فردا صبح... +زود تر بیدار شدم بلند‌ شدم رفتم سمت دستشویی دست و صورتم رو شستم از دستشویی اومدم بیرون رفتم اتاقم نوهامو‌شونه‌کردم یه ارایش خیلی سبک‌کردم و رفتم توی آشپزخونه کلی چیز میزی برای صبحونه درست کردم و گذاشتم روی میز و میز رو‌چیدم که فاطی بیدار شد فاطمه:دیدم هانیه برای اولین بار پر انرژی و زود تر از من بیدار شده +صبح بخیررر برو دست و صورتت رو بشور‌ بعد بیا سر سفره فاطمه:صبح توهم‌بخیر،چیشده امروز سر حالییی +برو دست و صورتت رو بشور فاطمه:باش؛ رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم یه دستی هم به سر و صورتم کشیدم و رفتم نشستم روی صندلی ببینم چیشده؟ +بهت‌ گفته بودم میریم یه‌موسسه تا براشون کار‌کنیم؟ فاطمه:خب اره +امروز میریم فاطمه:خب +بعد فقط سه نفر رو انتخاب کردن فاطمه:از جام بلند شدم؛ و توهم میریییی؟ +ارهههه😊 فاطمه:واییییییییییی عررررررر دادا ذوق چیههههههه عررررررررررررررر +هوووو فاطمه:خب باش بیا بخور با انرژی بری +باش؛ خیلی گشنمون بود نشستیم و مثل گا....و خوردیم فاطمه:حاجی گشنم بود +منم😂اخییشش فاطمه:خب دختر پاشو‌پاشو امروز روز‌مهمیه براتتت +باش؛ بلند شدم و رفتم توی اتاقم و یه لباس خیلی جدید و متنوع پوشیدم یه بولیز سفید با دامن قرمز نه خیلی قرمز جیغ که تا زانوهام میومد و شال قهوه ای که انداختمش دور گردنم و موهامم باز گذاشتم و کت حامی رو اون گوشه اتاقم دیدم رفتم سمتش و بوش کردم وایی بوی بهشت میدادددد هروقت دیدیمش یا قرار بود ببینمش بهش میدم ولش کن رفتم بیرون از اتاق فاطمه:داشتم مربا رو انگولک میکردم که هانی از اتاق زد بیرون حس کردم یه هانیه دیگه رو دارم میبینم با تعجب بهش نگاه کردم و فکم وا موند +خوشگل شدم؟ فاطمه:خوشگل نشدی کهه عالی شدی✨️ +وایی فدااااتتتت من‌برم دیگه فاطمه:خدانکنه،باش برو +رفتم‌کفشام رو پوشیدم و رفتم پایین از پله ها و سوار ماشینم شدم و یه‌آهنگ گذاشتم و بلندش کردم و گاز دادم مثلا من تو یه دریا✨️:) زیر پامون شن بالا سر ابرا🦋:) خب دیگه رسیدم پیاده شدم و عینکم رو گذاشتم توی جیبم و رفتم داخل محل‌کارم که چشم. رها به من دوخته شد رها:رفتم طرف هانیه بح بح میبینم تیپ زدی بچه پایین شهر +صی‌.....ک... تو بزن بچه طهرونی رها:حرصی شدم؛ کاری نکن ابروتو ببرم +میخوایی ببر میخوای نبر همینی که هست؛ رفتم داخل اتاق کارم و نشستم روی صندلیم و به رویاهام فکر کردم که یهو آرزو اومد داخل آرزو:عشقم +بله آرزو:یه پسره اومده میخواد تورو ببینه +کیه؟ آرزو:نمیدونم اما خیلی‌نانازهههه +باش‌ خب بلند‌ شدم و رفتم از اتاق کارم بیرون که.. {رمان. . .🌚} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🐘}