فور؟رگباری𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
به راه..🛣💔
نیومدی دلم واسه تو خودشو..😢🤏
فور؟رگباری𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
نیومدی دلم واسه تو خودشو..😢🤏
کشت مرد..⚰️✨️
فور؟رگباری𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .¹⁰ +نه نه نهه..من نمیتونم از جام بلند شدم و رفتم توی اشپزخو
🖤ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .¹¹
فاطمه:وایی ولش کن اصلا
چشمام رو بستم و خوابیدم
فردا صبح...
+زود تر بیدار شدم بلند شدم رفتم سمت دستشویی دست و صورتم رو شستم از دستشویی اومدم بیرون رفتم اتاقم نوهاموشونهکردم یه ارایش خیلی سبککردم و رفتم توی آشپزخونه کلی چیز میزی برای صبحونه درست کردم و گذاشتم روی میز و میز روچیدم که فاطی بیدار شد
فاطمه:دیدم هانیه برای اولین بار پر انرژی و زود تر از من بیدار شده
+صبح بخیررر برو دست و صورتت رو بشور بعد بیا سر سفره
فاطمه:صبح توهمبخیر،چیشده امروز سر حالییی
+برو دست و صورتت رو بشور
فاطمه:باش؛
رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم یه دستی هم به سر و صورتم کشیدم و رفتم نشستم روی صندلی
ببینم چیشده؟
+بهت گفته بودم میریم یهموسسه تا براشون کارکنیم؟
فاطمه:خب اره
+امروز میریم
فاطمه:خب
+بعد فقط سه نفر رو انتخاب کردن
فاطمه:از جام بلند شدم؛
و توهم میریییی؟
+ارهههه😊
فاطمه:واییییییییییی عررررررر دادا ذوق چیههههههه عررررررررررررررر
+هوووو
فاطمه:خب باش بیا بخور با انرژی بری
+باش؛
خیلی گشنمون بود نشستیم و مثل گا....و خوردیم
فاطمه:حاجی گشنم بود
+منم😂اخییشش
فاطمه:خب دختر پاشوپاشو امروز روزمهمیه براتتت
+باش؛
بلند شدم و رفتم توی اتاقم و یه لباس خیلی جدید و متنوع پوشیدم
یه بولیز سفید با دامن قرمز نه خیلی قرمز
جیغ که تا زانوهام میومد و شال قهوه ای که انداختمش دور گردنم و موهامم باز گذاشتم و کت حامی رو اون گوشه اتاقم دیدم رفتم سمتش و بوش کردم وایی بوی بهشت میدادددد هروقت دیدیمش یا قرار بود ببینمش بهش میدم ولش کن
رفتم بیرون از اتاق
فاطمه:داشتم مربا رو انگولک میکردم که هانی از اتاق زد بیرون حس کردم یه هانیه دیگه رو دارم میبینم با تعجب بهش نگاه کردم و فکم وا موند
+خوشگل شدم؟
فاطمه:خوشگل نشدی کهه عالی شدی✨️
+وایی فدااااتتتت منبرم دیگه
فاطمه:خدانکنه،باش برو
+رفتمکفشام رو پوشیدم و رفتم پایین از پله ها و سوار ماشینم شدم و یهآهنگ گذاشتم و بلندش کردم و گاز دادم
مثلا من تو یه دریا✨️:)
زیر پامون شن بالا سر ابرا🦋:)
خب دیگه رسیدم پیاده شدم و عینکم رو گذاشتم توی جیبم و رفتم داخل محلکارم که چشم. رها به من دوخته شد
رها:رفتم طرف هانیه
بح بح میبینم تیپ زدی بچه پایین شهر
+صی.....ک... تو بزن بچه طهرونی
رها:حرصی شدم؛
کاری نکن ابروتو ببرم
+میخوایی ببر میخوای نبر همینی که هست؛
رفتم داخل اتاق کارم و نشستم روی صندلیم و به رویاهام فکر کردم که یهو آرزو اومد داخل
آرزو:عشقم
+بله
آرزو:یه پسره اومده میخواد تورو ببینه
+کیه؟
آرزو:نمیدونم اما خیلینانازهههه
+باش خب بلند شدم و رفتم از اتاق کارم بیرون که..
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}