𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
فاطیییی باشه ولی چند روز پارت بزار خودمون حمایتت میکنیم
باش
حمایتهاتوندیدنداره🙂😀
𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
عنوان:ܢߺ߭၄ܝܢߺ࡙ ࡅܝ ܩܢߺ࡙ߊܢߺ߭ ܝߺ̈ߺߺߊܝܢߺ࡙ࡏܢߺ࡙✨🖤 پارت:𝟐𝟎 رسیدیم خونه،حامی سریع رفت اتاق که لباسشو
عنوان:ܢߺ߭၄ܝܢߺ࡙ ࡅܝ ܩܢߺ࡙ߊܢߺ߭ ܝߺ̈ߺߺߊܝܢߺ࡙ࡏܢߺ࡙✨🖤
پارت:𝟐𝟏
چندتا صفحه از کتابه رو خوندم و بلند شدم رفتم داخل حال
دیدم حامی روی مبل دراز کشیده و ساق دستشو گذاشته روی پیشونیش
گشنم بود
رفتم یه چیزی سفارش دادم و نشستم روی مبل تا بیاد
همینجوری داشتم استرس امتحان فردا رو میخوردم که یادم اومد برا حامی سفارش ندادم،ولش کن خودش بعد بیدار میشه یه چیزی کو*فت میکنه...زنگ در خورد
حامی بیدار شد
-نادیا کیه😪
+هیچکی بگیر بتمـ*ـرگ
چشاشو بست و رفتم درو باز کردم و خواستم با گوشیم کارت به کارت کنم که دیدم نت ندارم
+ببخشید آقا میشه یه دقیقه صبر کنی من برم از بالا پول بیارم
یاروهه:باشه اشکال نداره
و بدو بدو رفتم بالا و دنبال کارت حامی گشتم
پیداش کردم و سریع رفتم پایین حساب کردم و پیتزا رو گرفتم و رفتم بالا
نشستم روی میز و شروع کردم به خوردن
استرس امتحانه داشت منو میکشت و غذامو کو*فتم کرد
پیتزا رو که تموم کردم انداختم تو اشغالی
حامی که عصر پیش من بود و مثل من ناهار نخورده و شام هم انگار نخورده
ولش کن مشکل خودشه
نویسنده:یکی از قابلیت های نادیا خودخواهیش هم هس🙄
و رفتم تو اتاق و برای اینکه استرسم بخوابه یکم خوندم و همونجوری سرمو گذاشتم روی میز و خوابم برد
||ساعت 6 صب||
با صدای حامی بیدار شدم
-نادیا پاشو دانشگات دیر میشه
+اممم یه دقیقه دیگه😪
-پاشو
+نمیخوام
-باشه پس نرسیدی برای امتحانت به من ربطی ندارع
چشامو باز کردم، ساعت 6بود
سرمو از روی میز ورداشتم
دیدم حامی روی تختش دراز کشیده
+پاشو منو برسون
-خدا بهت پا داده خودت پاشو برو
+باشه بابا😒کینهای
و رفتم که آماده شم
لباسامو انداخته بودم ماشین لباسشویی امیدوارم خشک شده باشه
خداروشکر لباسام خشک شده بودن
همونارو پوشیدم و یه میکاپ ساده کردم، دیدم حامی رو مبل نشسته
منتظر ادامه(𝐋𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐀𝐦𝐢𝐝 𝐃𝐚𝐫𝐤𝐧𝐞𝐬𝐬)باشید...
به قلم:🇭
𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
عنوان:ܢߺ߭၄ܝܢߺ࡙ ࡅܝ ܩܢߺ࡙ߊܢߺ߭ ܝߺ̈ߺߺߊܝܢߺ࡙ࡏܢߺ࡙✨🖤 پارت:𝟐𝟏 چندتا صفحه از کتابه رو خوندم و بلند شدم
https://daigo.ir/secret/52018313618
ناشناس رمان نوری در میان تاریکی
منتظر نظراتون هستم✨🤍
اگه کویر نکنین یه پارت دیگه میدم🙃🦋
𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
ݩےݥھ ےݡڔإݥۊݜ ݩݜڊݩے #p21 نورا:میشه بریم خونه اجی لینا نادیا:باش بعدا نورا:الان بریمممم ناد
✨️🎀رمان:𝑈𝑛𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡𝑡𝑎𝑏𝑙𝑒 𝐻𝑎𝑙𝑓🎀✨️
#p22
نادیا:از ماشین پیاده شدم
سلام ولگرد خیابونی سگ
امین:نادیا ولم کن در رو باز کن
نادیا:چته چیشده
امین:نادیا میگم در رو باز کن
(با داد)
نادیا:باش بابا چته
در رو باز کردم و رفت داخل خونه
نادیا:امین چیشده
امین:نادیا ولم کن ولم کن
(با صدای لرزون و داد)
نادیا:امین........
امین:باش اگه میخوایی بدونی باش میگم
کسی که از ته قلبم دوسش داشتم دیگه منو دوست نداره فهمیدی؟ یا برات بیشتر بازش کنم؟ هان؟؟؟ (با داد)
نادیا:منظورت جاناعه؟
امین:هرکی میخواد باشه....[وسط حرفم بغضم ترکید.....] نادیا من هیچ اعتقادی به عشق نداشتم ولی عاشق شدم الانم که اینطور شد اصلا من یه آدم مغرور دیوونه ام که فقط بلده سر دیگران داد بزنه و قلدری کنه
نادیا:رفتم نزدیکش و بغلش کردم/
هرکی اینوگفته زر زده تو داداش خودمی هرچقدر هم قلدر باشی
امین:اصلا عاشق شدن
به من نیومده
نادیا:باش آروم باش
ܢߺ߭ߊࡅܢߺ࡙ߊ
برای اولین باز بود داشتم اشکای امین رو میدیدم برای اولین بار احساسش رو بروز میداد واقعا اونجوری که فعک میکردم نبود
فعک میکردم یه آدم بی احساسه ولی اینطور نبود دوست داشتم آرومش
کنم ولی نمیتونستم
امین:نادیا....
تو اولین نفری هستی که
بدون قضاوت داری بهم پر و بال میدی
امیدوارم بمیرم و
دیگه عاشق نشم
نادیا:از بغلش اومدم بیرون/
بخدا یبار دیگه این حرفو بزنی پارت میکنم
𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
✨️🎀رمان:𝑈𝑛𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡𝑡𝑎𝑏𝑙𝑒 𝐻𝑎𝑙𝑓🎀✨️ #p22 نادیا:از ماشین پیاده شدم سلام ولگرد خیابونی سگ امین:نادیا
✨️🛐رمان:𝑈𝑛𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡𝑡𝑎𝑏𝑙𝑒 𝐻𝑎𝑙𝑓🛐✨️
#p23
نادیا:امین اگه واقعا عاشق جانا عی برو دنبالش این جدایی رو قبول نکن
امین:باش/
رفتم تو اتاقم
نادیا:برو گمشو اصلا😒(زیر لب)
زنگ در خورد
زینگزینگ
نادیا:در رو باز کردم که حامی رو دیدم
حامی:سلام و عیلک
چته چرا قیافت توهمه
نادیا:بهت میگم/
کیفم رو برداشتم و رفتم توی ماشین
حامی:منم رفتم توی ماشین/
چیشده
نادیا:الان واقعا نمیدونی حامی
حامی:میدونم
نادیا:چرا الان اینجوری شده هممون میدونیم اونا بینهایت عاشق هم بودن واقعا چرا باید یهو اینجوری شه
حامی:نادیا مامان بابام مخالفت کردن جانا هم م..جبور شد...دروغ بگه
نادیا:باش بیشتر از این ادامه نده
حامی:پوفففف همه برنامه هامو ریختی بهم
نادیا:برنامه نریز حامی تو این وضع برنامه نریز
حامی:باش بابا چته
نادیا:قراره چند روز بعد منم بدبخت شم
حامی:چرا تو؟
____
به قلم:فاطی✨️
𝐻𝑎𝑚𝑖 🖤 𝑁𝑎𝑑𝑖𝑎
✨️🛐رمان:𝑈𝑛𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡𝑡𝑎𝑏𝑙𝑒 𝐻𝑎𝑙𝑓🛐✨️ #p23 نادیا:امین اگه واقعا عاشق جانا عی برو دنبالش این جدایی رو قبول ن
رمان𝑈𝑛𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡𝑡𝑎𝑏𝑙𝑒 𝐻𝑎𝑙𝑓✨️🛐
#p24
حامی:چرا تو؟
نادیا:حامی چند روز بود مامانم بهم پیام میده
حامی:خب بده
نادیا:همش از تو بد میگه از پسر داییم تعریف میکنه نمیدونم دلیلیش چیه ولی حس میکنم....
حامی:چی داری میگی من مگه چمه
نادیا:حامی از یچیز دیگه ام میترسم
حامی:چی
نادیا:مامانم داره دست به کار میشه
خیلی داره بهم فشار میاره مخفیانه
حامی:باش ولش
نادیا:یهو بغضم همینجوری الکی ترکید
حامی:چرا داری گریه میکنی
نادیا:نمیدونم😭
حامی:نادیا خط قرمز من اشکاته
بیا بغلم
نادیا:بغلم کرد منم محکم بغلش کردم و توی بغلش گریه کردم
منتظر پارت بعدی《نیمه ی فراموش نشدنی》 باشید.....
به قلم:فاطی✨️🎀