🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:70…🖤
نویسنده:لب دریا یکی آب بازی میکنن . برمیگردن ویلا لباس های خیسشون رو عوض میکنن و تصمیم میگیرن برن یه کافه یا یه رستوران یچیزی بخورن☕
توی کافه:
گندم : وای چقدر آب دریا سرد بود فقط امیدوارم تو روز اول مسافرت سرما نخورم 😖😣
حامی: خب حالا حدس بد نزن عزیزم 🙂 طوریت نمیشه
جانا: بچه ها سفارشتون رو بگین من برم بدم
نویسنده : فکر کنم ایشون مسئول سفارش اکیپه 😆»
حامی : من یه کاپوچینو میخورم 😌
گندم : منم یه چیز کیک سن سباستین میخورم با یه آمریکانو 😊
سعید: آمممم منم یه کیک شکلاتی میخوام با یه اسپرسو
سارا : منم یه شیک توت فرنگی و نوتلا میخوام« چسی چسی💅»
جانا : منم شیک میخورم « رفت سفارش بده »
سعید : خب بچه ها برنامه ای دارین واسه فردا ؟
حامی : من میگم فردا بریم بندر پاساژ ونوس . خیلی پاساژ معروفیه تو انزلی هم قیمتاش از همه جا بهتره هم بزرگ تر و متنوع تره « برادر plan چین😁»
سارا : منم موافقم خیلی خوبه 👍😍
گندم : من نظرم تابع جمعه هرکار بکنین موافقم
جانا:« برمیگرده»سفارش دادم
داشتین درباره چی حرف میزدین
سعید: درباره برنامه فردا
جانا : خببب قرار شد چیکار کنیم☺️
سعید : قرار شد بریم پاساژ ونوس تو انزلی
جانا : خیلی خوبه میدونی چقدر دلم برای خرید تنگ شدههه😍
سعید : نه بگو دلت برای پولای من تنگ شده 😂💵
جانا:😒
حامی:😂
گندم:😆
سارا:🤭
گندم : خو حالا بسه 😂 من میگم واسه دومین لوکیشن بریم من جنگل خیلی جنگل دوست دارم 🥺
حامی : باشه عزیزم ، اتفاقا تو فکرم بود که بریم جنگل ☺️
نویسنده:« خدایا یکی از این شوهر ها نصیب همه ی ممبرا و ادمینا بفرمااا صلواتتت 😂»
گارسون : « سفارش هارو میاره » بفرمایید ، نوش جان . چیزی نیاز بود در خدمتم☺️
همگی با هم: مرسیی
حامی : « داخل گوشیش نگاه میکنه»
اوووو چقدر بورس رفته بالاااا
گندم : عزیزمم مگه نگفتم داخل مسافرت بورس و کوفت و زهرمار رو بزار کنار 😒🥺
جانا : گندم جون آخه داداش من کی به حرف تو گوش داده که این دومین بارش باشه 😜
گندم :🤭
سارا :😂
سعید : 🤣
حامی:😒
جانا: 😏
حامی : «با لحن بچگانه ای» نخیرم من خیلیم پسر حرف گوش کنی ام.
نویسنده: راست میگه اذیت نکنین بچه رو
سعید: حالا ول کنین این بحثا رو بخورین بریم زودتر بخوابیم من خیلی خستم فردام کلی راه باید بریم 😩😪«یه خمیازه بلندددد»
جانا: اووووو سعید مکش نکنی مارو تو دهنت😂
نویسنده: مگه جارو برقیه😂
حامی:😂
گندم:🤭
سارا :😂
سعید 😒 ببخشیداا که من یه سره از تهران تا شمال رانندگی کردم
جانا : باشه حالا ببخشید 😂
بالاخره بعد از چند دقیقه همشون غذاشون رو تموم می کنن و برمیگردن ویلا ، لباساشون رو عوض کردن و خوابیدن ...
ادامه⃢ دارد...🤍🖤