🍃 #خاطره | هرچیز سرجای خودش
🍃خانم زهرا مصطفوی روایت میکند
امام وقتی که از حسینیه به اتاقشان میآیند قبایشان جداست، عمامهشان جداست. اگر سه چهار بار حسینیه بیایند با آن لباس در اتاق نمینشینند، بلکه لباسهایشان را در میآورند و تا میکنند، عمامه را رویش میگذارند، یک پارچه سفیدی رویش میکشند و مینشینند. دو مرتبه وقتی به ایشان میگویند آقا جمعیت هست بفرمایید، باز بلند میشوند، لباسها را در میآورند، آنها را میپوشند و میروند؛ یعنی خیلی دقت دارند در اینکه هر چیزی جای خودش باشد.
📚برداشتهایی از سیره ی امام خمینی (ره)، جلد۲، صفحه ۱۵۶
#دهه_فجر
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🍃 #خاطره | حق ندارم به خانم امر کنم
🔸زهرا مصطفوی روایت میکند: من ندیدم در طول زندگی، امام به خانمشان بگویند در را ببندید. بارها و بارها میدیدم که خانم میآمدند و کنار آقا مینشستند، ولی امام خودشان بلند میشدند و در را میبستند و حتی وقتی پا میشدند به من هم نمیگفتند که در را ببندم. یک روزی من به آقا گفتم خانم که داخل اتاق میآیند همان موقع به ایشان بگویید در را ببندند. گفتند: «من حق ندارم به ایشان امر کنم». حتی به صورت خواهش هم از ایشان چیزی را نمیخواستند.
📚 برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، جلد ۱، صفحه ۷۸
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🍃 #خاطره | مرا دل نگران کردی
🔸مرضیه حدیدچی (دباغ) روایت میکند: در همان ایامی که در فرانسه بودیم روزی خانم به منزل یکی از فامیلهایشان به مهمانی رفتند، اما موقع برگشتن، دو ساعت از وقتی که به حضرت امام گفته بودند که برمیگردند، دیرتر شده بود و هنوز برنگشته بودند. امام که همۀ کارهایشان را با ساعت و دقیقه تنظیم میکردند، سه بار از اتاق به آشپزخانه آمدند و پرسیدند: «خانم نیامدند؟» دفعۀ سوم فرمودند: «نگران شدهام، شما نمیتوانید وسیلهای پیدا کنید که تماس بگیریم؟» تا اینکه خانم تشریف آوردند، اما وقتی خانم آمدند با یک محبت خاصی روبروی خانم نشستند و فقط گفتند: «مرا دل نگران کردی»!
📚 برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، جلد ۱، صفحه ۷۰
#به_سبک_امام
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
@Hamrahe_Shohada
#خاطره
از کنار صف نماز جماعت رد شدم .
دیدم حاجی بین مردم توی صف نشسته،رد شدم اما دو صف نرفته برگشتم.
آمدم رو به رویش نشستم.
دستش را گرفتم پیشانیش را بوسیدم. التماس دعا گرفتم و رفتم .
انگار مردم تازه فهمیده بودند که حاج قاسم آمده حرم.
از لابهلای صف های نماز میآمدند پیش حاجی...
آرام و مهربان میگفت: «آقایون نیاید! صف نماز رو به هم نزنید.» بعد از نماز آمد کنار ضریح ایستاده بودم پشت سرش تا بتواند زیارت کند...
وقت رفتن گفت:
«آقای خادم امروز خیلی از ما مراقبت کردی زحمتت زیاد شد»
گفتم:«سردار من برادر دو شهید هستم. شما امانت برادر های من هستید.»
نگاه ملیحی انداخت و گفت: «خدا شهدات رو رحمت کنه.»
چه میدانستم چند روز بعد خودش هم میرود قاطی شهدا.....💔
#خاطرات_سرداردلها🕊
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
هدایت شده از قاسم روانبخش
ادامه پست قبلی 👇👇
🔸️نزدیک اذان شد. از وضو که برگشتند دوباره با بغض و اشک پرسیدند: «خب! به نتیجه ای رسیدی چه کار کنیم؟» مات و مبهوت مانده بودم. رفتند سمت چوبلباسی. عطرهای دمدستیشان را آنجا میگذاشتند. صدای اذانشان در خانه پیچید. وقتی نزدیک سجاده شدند، بغض صدایشان ترکید. به پهنای صورت اشک میریختند. گفتند: «شما که جوابی به این سؤال ندادی! اگر پرسیدند اسم خدایت کیست اگر یادمان رفت چه کنیم. اما فکر میکنم این «علی علی» گفتنهای ما در طول زندگی که هر جا توانستیم و از دستمان برآمد، مدام گفتیم «علی علی» این «علی علی» گفتنها ما را رها نمیکند. ما را ول نمیکنند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جایش میآیند و جواب این «علی علی» گفتنها را میدهند. اگر هم یادمان برود به ما یادآوری میکنند.»
🔸️بعد بلافاصله گفتند: «اگر در این دنیا ایمانمان را امانت بدهیم دست امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شرطی که ایمان را خراب نکرده باشیم، بگوییم این امانت خدمت شما آن لحظه و جایی که من احتیاج دارم، این را به من برگردانید؛ بعید میدانم امیرالمؤمنین کسی باشد که بخواهد از امانت نگهداری نکند و حتماً آدم امینی است. مهم این است که ما ایمانمان را امانت دهیم. این علی علی گفتنها آنجا کار خودش را میکند.»
🔸️مشغول نماز مغرب شدیم. نماز عجیبی شد. ادعا ندارم همیشه با ایشان بودهام و حالاتشان را دیدهام، اما در سنوسال خودم و در موقعیتهایی که با حاجآقا ارتباط داشتم، کمتر چنین نمازی از ایشان دیده بودم. با حال و پر اشک. بین هر آیه سوره حمدشان گریه میکردند.
🔸️بین دو نماز بحث را ادامه دادند و تأکید کردند روی اینکه آدم ایمانش را بسپارد به دست آنها، آنها شب اول قبر برگردانند.
🔺️خاطره ای از نوه آیت الله مصباح یزدی(قدس سره)
#خاطره
#امام_علی
🌙 @mesbahyazdi_ir
#روانبخش
http://eitaa.com/joinchat/2315059211Cdc06065a5f
آن روز، به #مسجد نرسیده بود. برای #نماز به خانه آمد و رفت توی اتاقش.
داشتم یواشکی نماز خواندنش را تماشا میکردم. حالت عجیبی داشت.
انگار #خدا، در مقابلش ایستاده بود. طوری #حمد و #سوره میخواند مثل این که خدا را میبیند؛ #ذکرها را دقیق وشمرده ادا میکرد.
بعدها در مورد نحوهی نماز خواندنش ازش پرسیدم، گفت:
«اشکال کار ما اینه که برای همه وقت میذاریم، جز برای خدا! نمازمون رو سریع میخونیم
و فکر میکنیم زرنگی کردیم؛ اما یادمون میره اونی که به وقتها #برکت میده، فقط خود خداست.»
#خاطره ای از #شهید_علیرضا_کریمی
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
#خاطره📃
وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. منم پرسیدم آخه قوطی خالی کنسرو به چه درد میخوره!!
بعد خود شهید چمران پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی رودخانه اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند!
#شهید_مصطفی_چمران
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🥀🌴🕊🌹🕊🌴🥀
در شفاعت #شهدا دست درازی دارند
چهره شان را بنگر چهره #نازی دارند
ما به یاد آوری #خاطره ها محتاجیم
ورنه آنان چه #نیازی به من و تو دارند
🌹 #شهدا
🌹🕊 #همیشه
🌹🕊🌹 #نگاهی
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
خنده هـايت...
آنچنان جادو كند جانِ مرا
هر چه غـم آيد سرم
هرگــــز نبينم آفتى ..!
#پاسـدار_مدافـع_حـرم
#شهید_مهدی_لطفی_نیاسر
🔸 در محضـــر شهیـــد...
✍داداش مهدی خیلی دلداده امام رضا(ع) بود. یه روز ڪه عازم مشهدالرضا (ع) بودیم بهم گفت: می دونی چطوری باید زیارت کنی و از آقا حاجت طلب کنی؟ گفتم: چطور؟
🌼گفت: باید دو زانو روبه روی ضریح بشینی و سرت رو کج کنی، خیلی به آقا التماس کنی تا حاجتت رو بده، زود بلند نشی بری.
🌼فکر میکنم برات شهادتش رو هم همینجوری از امام رضا (ع) گرفت؛ چون قبل از آخرین سفر به سوریه، رفته بود پابوس امام رضا(ع).
#شهید_مهدی_لطفی_نیاسر
#راوی:خواهر شهید
#خاطره
🏵 شهید مدافع حرم محمدمهدی لطفی نیاسر
🔺تولد: 8 #دی 1361 / قم
♦️مسئولیت: رزمنده هوافضای سپاه
🔻شهادت: 20 #فروردین 1397/پایگاه هوایی T4 سوریه/ بدست رژیم صهیونیستی
#سالروزشهادت.....🕊🕊🌹🌹
🦋الّلهُمَّ_صَلِّ_عَلَی_مُحَمَّدٍ_وَآلِ_مُحَمَّدٍ
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
باسلام ودرودفراوان خدمت دوستان عزیز وگرامی
#خاطره ایی ازشهیدعملیات خیبرسرداردلاوروبی ریا شهیدخدمتعلی رجبی فرماندهی که واقعابی نظیربودوافتخارداشتم مدتی درخدمتشان باشم ماآن موقع هاخونه نمیرفتیم پدرومادرمان برای دیدن ماهابه محل کارمان می آمدندومادرخدمت شبانه روزی سرازپانمیشناختیم شهیدرجبی همیشه اول خودش رابه رعایت تقواوحق الناس دعوت میکردبعدماهاراوتوصیه میکردندکه برویدمطالعه کنید ودینتان راخوب ودرست یادبگیریدوهمیشه میگفت اگرازمن شکایتی داشتید میتوانیدبه هرکس که دلتان خواست شکایت کنیدفقط به خداشکایت نکنید یک شب اومدن آسایشگاه حدودساعت ۱۰شب بودفرمودندازاستان تماس گرفته اند که جلوی سپاه نگهبان بگذارید واسم چندنفررایادداشت کردند که نوبت من ازساعت ۲نصف شب تا۴ بودومارفتیم برای استراحت ،شهیدرجبی ساعت ۲منوچندبارصدام میکنه متاسفانه درخواب عمیق بوده ام میبینه بیدارنشدم خودش آن دوساعت رانگهبانی میده وصبح همون روزمن خیلی ناراحت رفتم پیشش ،دیدمیخوام موصوع نگهبانی رامطرح کنم گفت بروبکارت برس واصلابه رویش نیاورد واینها بودندکه دردفاع مقدس حماسه آفریدند ودرعملیات خیبر به عنوان معاون تخریب درجوارشهیدجوادی فرمانده تخریب لشگرعاشوراآسمانی شدند . درروزهای پیش رواگرخدابخوادبازازشهیدوالامقام خاطراتی رانقل خواهم کرد
✍خاطره رزمنده دفاع مقدس سیدمصلح تیموری آل هاشم
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
#خاطره
دو بار ملاقات با شهید کاوه🥀🍁🍂💧
اول سال 1363
در قراگاه حمزه سیدالشهدا
جمعی اطلاعات عملیات بودم
بنده را به همراه 15نفر از همرزمان
ماموریت دادند
به منطقه سردشت
جهت شناسایی محل استقرار
توپخانه های بعثی ها
که مدام شهر سردشت را
گلوله باران میکردن
رفتیم به قُله (بُلفت)و کانی ورازان
یا همان کانی دشت
در قُله بُلفت که یکی از بلند ترین
قُله های سردشت بود
برادران ارتشی مستقر بودن
راستیتش اوضاع از
نظر ما آروم بود. عراقیها روزی ده بیست تا
خمپاره بیشتر نمی زدن
مثل اینکه هر دو طرف به این
شکل راضی بودن
اما از وقتی که
ما رسیدیم آنجا و شروع به دید و رصد اولیه منطقه اقدام کردیم
حساسیت عراق زیاد شد
و گلوله باران قُله بیست برابر شد
بگذریم
پس از چند ماه شناسایی منطقه
دشمن به عمق 20 کیلومتر
ودور زدن پاسگاه دشمن و حتی پشت خط استقرار عراقیها
متوجه 5 اراده توپ شدیم
و ایضا استعداد نیروهای
خط اصلی و پشتیبانیشان
که رصد کرده بودیم
یک روز ساعت نه نیم صبح
در سنگر مان بودیم که
یکی از برادران ارتشی
به داخل سنگرمان آمد وگفت
نگهبانها دو ماشین تویوتا را دیدن
که از پائین قله بسمت بالا میان
فرمانده گردان گفتن به
برادرای سپاه اطلاع بدین
منتظر بودیم تا اینکه
ماشین ها زیر گلوله باران
به قله رسیدن
چند نفری پیاده شدن
با دیدن ما
بسمت سنگر ما آمدن
ولی یکی از آنها جدا شد و شروع
کرد رفتن به سمت سنگر برادران
ارتشی و سلام و احوال پرسی
از آنها .....
راوی:سیداخلاص موسوی
#همراه_شهدا
قسمت اول
ادامه دارد......
همراه شهدا🇮🇷
°•| 🌿🌸 ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا 📌خاطرات شهید سید #مجتبی_علمدار قسمت 3⃣ #شوخ طبع
°•| 🌿🌸
ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا
📌خاطرات شهید سید
#مجتبی_علمدار
قسمت 4⃣
#خاطره
🍃سید مجتبی نقل می کند: «هوا روشن شده بود. صدای رگبار یک تیربار امان ما را بریده بود. هیچ کس نمی توانست تکان بخورد. به یکی از آر پی جی زن ها گفتم برو خاموشش کن. همین که سرش را از خاکریز بالا برد گلوله ای توی پیشانی اش خورد و به زمین افتاد. می خواستم خودم بلند شوم. اما دستور بود که فرمانده باید فرماندهی کند نه اینکه مشغول جنگ شود. به دومین نفر گفتم برو خاموشش کن. او هم قبل از شلیک گلوله به صورتش خورد و شهید شد. دیگر کسی نبود. خوشحال شدم و گفتم لحظه شهادت فرا رسیده.
🍃اشهد را گفتم. رفتم روی خاکریز و شلیک کردم. همزمان گلوله شلیک شد و خورد به من. پرت شدم پشت خاکریز. چشمانم را بستم و شهادتین را گفتم. توی ذهنم گفتم:«الان دیگه ملائکه خدا میان و من هم میرم بهشت و ...» انگشتان دست و پاهایم را تکان دادم، دیدم حس دارند و هیچ مشکلی ندارند. چشم هایم را باز کردم. نشستم روی زمین. هنوز در حال و هوای شهادت بودم. کلاه را از روی سرم برداشتم. دیدم تیر دقیقا خورده توی کلاه من. بعد هم گلوله منحرف شده و کمی خراش در سرم ایجاد کرده است ولی آسیب جدی به من وارد نشده است. بلند شدم و با خودم گفتم: «شهادت لیاقت می خواد.»
📔کتاب علمدار، صفحه 42 الی 43
جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات
#ادامـــــه_دارد...
#همراه_شهدا 🏴