eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
ما دوست داشتیم شاعر ، روزهایی را در سایه‌ی اسلام و انقلاب اسلامی به سر بَرد تا وجود امّتی سربلند و باعزّت و عصیانگر علیه ستم و ستمگران و در تلاش برای تحقّق پیروزی در عرصه‌های مختلفِ سازندگی را کم آرزوی قلبی‌اش بوده به چشم ببیند ؛ دوست داشتیم او اسلام را همچنان که آرزو میکرد زنده ، پویا ، پرحرکت و انقلابی ببیند تا خاطرش بدان بیاساید و دلش در کنار آن آرام بگیرد ؛ و بدین سان مسیر طولانی زندگی خود را به خوشی به پایان ببرد امّا روح متلاطم و ناآرام و ملتهب شاعر که بیش از هشتاد سال با یک زندگی پرخروشِ سرشار از کشاکش و درگیری و دشمنی و خصومت خو گرفته کجا میتواند آرام و قرار یابد و چگونه میتواند به آرامش برسد ؟ او مدتی اینجا ماند ، با من دیدار کرد و نسبت به من و نظام جمهوری اسلامی ایران احساسات خوبی را ابراز داشت. نسخه‌ای از کتاب ذکریاتی را نیز به من هدیه کرد ، به همراه ابیاتی با مطلع زیر : سیّدی أیّها الأعزّ الأجلُّ أنت رو منّة و أنت المدلّ سپس در روز عید غدیر قصیده‌ای برایم فرستاد با مطلع زیر : أبا الحسین تحیّات معطرة فی یوم عید ( غدیر ) رُحت ترعاه کأن الولیّ ( أمیرالمؤمنین ) به و الیوم أنت ( ولیّ الأمر ) مولاه همچنین قصیده‌ی دیگری برایم فرستاد با این مطلع : ایران ، عاد الصبح من أفراح حذرَ الفوات فآذنی بصباح در این قصیده در پاسخ برخی برادران که ظاهراً او را به خاطر سکوتش سرزنش کرده اند می‌گوید : قالو سکتّ و انت أفظع ملهب وعی الجموع الزندها القداح امّا او سکوت کرده چون دیده یارانش سکوت کرده‌اند : لکن وجدت سلاحهم فی عطله فرمیت فی قعر الجحیم سلاحی مقصودم از این یادآوری کوتاه از جواهری این بود که گوشه‌ای از عشق و علاقه چ‌ام را نسبت به نوع خوب شعر معاصر عربی بیان کنم. امیدوارم این نوع شعر، مسئولیت خود را در بیان صادقانه‌ی آرمان‌های توده‌های امت در جهت زندگی بهتر ادا کند. @Hamsadde
📚 فصل چهارم ( شراره‌ی نخستین ) . پیشاهنگ جهاد : از خردسالی یکی از دوران‌های مهم بیداری اسلامی را شاهد بوده‌ام که از آغاز حرکت نوّاب صفوی (رحمه‌الله‌علیه) تا نهضت امام خمینی (قدّس‌سرّه) و انقلاب اسلامی و برپایی نظام مبارک اسلامی امتداد داشت. مرحوم شهید نوّاب صفوی نخستین جرقّه‌ای بود که راه اسلام را به معنای فراگیر انقلابی و پویایی آن در برابرم روشن ساخت. این مرد در جامعه‌ی ایرانی آن چنان جنبشی برانگیخت که وجدان مسلمان‌ها را از خواب غفلت بیدار کرد ، عزم‌ها رو جزم کرد و در دلها غیرت و حمیّتی نسبت به اسلام و مقدسات اسلانی ایجاد نمود. اثرگذاری او محدود به ایران نبود بلکه به برخی نقاط جهان عرب سفر کرد و آتش شور و حماسه را در دل مجاهدان برافروخت.به برخی زمامداران عرب نیز نصیحت میکرد که در دام فریب استعمارگران نیفتند. @Hamsadde
. شوق دیدار نوّاب : نوّاب در سال ۱۳۳۲ به مشهد سفر کرد و در محلّی به نان ــ مهدیّه شِبه‌مدرسه‌ای که با هدف یاد حضرت مهدی منتظر ( عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه ) که موسس آن حاجی عابدزاده توجه وافری به برگزاری مراسم جشن نیمه‌ی شعبان داشت ــ اقامت گزید. نوّاب به خانه‌ی هیچکس نرفت بلکه این مرکز مهم دینی را انتخاب کرد. من آن زمان جزو طلاب مدرسه‌ی سلیمان‌خان بودم و چهارده سال داشتم. با وجود اشتیاق شدیدم به دیدن نوّاب نتواستم به مهدیه بروم؛گ زیرا پدرم اجازه نمیداد. در یکی از روزها نوّاب تصمیم گرفت برای بازدید آن عده از طلاب مدرسه‌ی سلیمان‌خان که به دیدنش رفته بودند از آن مدرسه دیدن کند. من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم نوّاب در چشم ما نماد قهرمانی و مقاوت اسلامی بود. وقتی خبر کشته شدن رزم آرا به دست خلیل طهماسبی یکی از فدائیان اسلام منتشر شد و می‌شنیدم که آقای کاشانی این اقدام قهرمانانه را طهماسبی تبریک گفته ، احساس عزت و افتخار میکردیم. ما میدانستیم که نوّاب برای خود یاران و تشکیلاتی دارد که دژخیمان و گردنکشان حکومت را به وحشت انداخته است. در مدرسه حجره‌ی بزرگی بود که به آن مَدرَس میگفتند ؛ آن را رُفت و روب و مرتب کردیم و برای آمدن این مهمان و همراهانش آماده ساختیم و در انتظار ساعت موعود ماندیم. درِ ورودی مدرسه باز شد و عده‌ای میهمان وارد شدند. چشم من در میان آنان در جست وجوی نوّاب بود که در ذهن خود از او تصویر مردی تنومند و بلند قامت داشتم ؛ امّا به جای چنان مردی که در تخیلم بود مردی لاغر و قد کوتاه را دیدم که عمامه‌ای سیاه بر سر داشت و چهره‌اش بشّاش بود و هر که را میدید با گشاده‌رویی برخورد میکرد و به او سلام میداد. اگر هم به یک نفر « سیّد » برمیخورد میگفت : پسرعمو! سلام علیکم. با خود گفتم : عجب! نوّاب صفوی که رژیم شاه راه گیج و حیران کرده این است ؟! در واقع از وقتی چشمم به این مرد افتاد دیدم با تمام احساسم مجذوب اویم و از ژرفنای قلبم او را دوست میدارم. در این سفر گروهی از فدائیان اسلام نّواب را همراهی میکردند که بیشترشان جوان بودند و کلاه پوستی‌های خاصی به سر داشتند و در میانشان سه نفر معمّم بودند. مَدرَس پر از جمعیت شد. نوّاب آنجا ایستاد و سخنرانی کرد ؛ درباره‌ی اهدافش صحبت کرد و مردم را به شهادت‌طلبی در راه یاری اسلام و اعتلاء آن ترغیب نمود. سخنانش در روحم موج میزد و احساساتم را شعله‌ور میساخت و مرا به سوی چشم‌اندازهای قدرت و عزّت اسلام میکشاند. @Hamsadde
. شعله‌ی فروزان : دو روز بعد شنیدم نوّاب میخواهد به مدرسه‌ی نوّاب برود. با آنکه من در کسب اجازه از پدرم محدودیت داشتم به آن مدرسه رفتم. دیدم مردم منتظر اویند. مَدرَس و ایوان این مدرسه را برای استقبال از او مفروش کرده بودند. من هم همراه با آنان مدتی در انتظار ماندم امّا دیدم از فرط شوق ، قدرت ماندن و انتظار کشیدن ندارم لذا به استقبال شتافتم. بیرون آمدم و مسیر منتهی به مهدیه را در پیش گرفتم. دیدم نوّاب می‌آید و مردم از پس او روانند. او در حین راه رفتن به چپ و راست رو میکرد و به مردم سلام میداد و با آنها به گرمیِ فراوان حرف میزد. رهگذران را مخاطب قرار میداد ، گاه عزمشان را جزم میکرد و گاه نصیحتشان میکرد. هنگام سخن گفتن همه جسمش حرکت داشت و وقتی میخواست سخنی را برساند وجودش میلرزید. من خود به چشم دیدم وقتی نوّاب در مذّمت تشبّه به لباس غربیان سخن میگفت ، مردی چنان تحت تاثیر قرار گرفت که کلاه شاپوی خود را از سربرداشت در دست مچاله کرد و در جیب گذاشت! با عجله خود را به نخستین صف کسانی رساندم که در مدرسه برابر نوّاب نشسته بودند. هم اکنون آن صحنه با تمام جزئیاتش در نظرم مجسّم میشود. نوّاب در جایی ایستاد که بر ایوان و حیاط مدرسه اشراف داشت. من دربرابر او و جلوی پایش نشسته بودم و مجذوب یکایک حرکات و کلمات او شده بودم. به یاد دارم طلاب را وعظ میکرد و از آنها میخواست به ورع و تقوا پایبند باشند. هنوز این صدا در گوشم طنین انداز است که میخواند: یا ابن آدم! وفّر الزاد فانّ الطریق بعید بعید ... و جدّد السیفنه فاءن البحرعمیق عمیق. ( ای آدمیزاد! توشه بیندوز که راه دور است دور؛ و کشتی از نوبساز که دریا ژرفناک است ژرفناک ) در واقع نوّاب به صورت شعله‌ی فروزانی درآمد که همواره اهتمام به امر اسلام و جامعه و اندیشیدن به آینده‌ی اسلام را در اعماق وجودم برمی‌انگیخت. شایان ذکر است که در زمان آیت‌الله کاشانی و یک سال پیش از آمدن نوّاب یعنی سال ۱۳۳۱ برخی از سخنران‌های آگاه به مشهد آمدند و من بسیار مشتاق بودم مجالس آنها را دریابم و از آن روحیّه‌ی حماسی که القا میکردند لبریز شوم. @Hamsadde
. با فرزندان رسول خدا چنین میکنید ؟! دو سال پس از آن سفر در سال ۱۳۳۴ نوّاب اعدام شد و به شهادت رسید. من در آن زمان در مدرسه‌ی نوّاب نزد حاج شیخ هاشم قزوینی درس می‌خواندم. با اعدام نوّاب سراسر کشور به ویژه حوزه‌های علمیه را جوّ رعب و وحشت فراگرفت. استاد ما حاج شیخ هاشم قزوینی تنها روحانی مشهد بود که در آن زمان سدّ رعب و وحشت را شکست و در مقدمه‌ی جلسه‌ی درس خود در رثای نوّاب سخنرانی کرد ؛ به اعدام او شدید اعتراض کرد و با صدای پرشور و مهیج گفت : آیا با فرزندان پیامبر خدا چنین باید بکنند ؟! ما طلاب جوان هم به تشکیل جلسات می‌پرداختیم و در آن ، فضایل نوّاب و یارانش و خطّ مشی و اهداف آنها را بیان میکردیم و اعتراض خود را به اعدام این مجاهدان اعلام میداشتیم. سال بعد از شهادت نوّاب، ما به شخصی برخوردیم که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به مشهد آمده بود. اسمش عباس غلّه زاری و از اعضای فدائیان اسلام بود ؛ اما به علت نبود مدرکی دالّ بر محکومیتش تحت پیگرد قرار نداشت. ما با او آشنا و مانوس شدیم. او درباره‌ی شخصیت و منش و دیدگاه‌های فکری نوّاب برایمان گفت و من بیشتر شیفته‌ی نوّاب شدم و ایمانم به اخلاص و ازخودگذشتگی و اهداف او بیشتر شد. ما گروهی از جوان‌ها بودیم که با هم پیوند فکری و عاطفی داشتیم. غلّه زاری تقریبا ده سالی از ما بزرگ‌تر بود ولی ما با او رابطه‌ی محکمی برقرار کردیم و او در سال‌های بعد هر تابستان به مشهد می‌آمد. @Hamsadde
. نخستین اقدام سیاسی : گروه ما در انتظار فرصتی بود تا عملاً شور و شوق سرشار خود را نشان دهد. در محرّم سال ۱۳۳۴ این فرصت به دست آمد استاندار خراسان دستور داده بود سینماهای مشهد فقط از اول تا دوازدهم محرم تعطیل شود ؛ در حالی که پیش از آن معمولاً به احترام عاشورا و اربعین در هر محرم و صفر تعطیل میشد. همین کافی بود تا انگیزه‌ی ما برای اقدامی مخالفت آمیز شود. ما با دوستان جمع شدیم بیانیّه‌ای نوشتیم و این تصمیم را محکوم کردیم. در این بیانیّه علما و مردم را ترغیب کردینم که به وظیفه‌ی امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر عمل کنند و در مورد عواقب سکوت در برابر منکرات هشدار دادیم. دستگاه چاپ در اختیار نداشتیم. همه نسخه‌های بیانیّه را با دست نوشتیم. من الان هم یک نسخه از آنها را دارم. این بیانیّه در چهار صفحه بود و نوشتن هر نسخه حدود دو ساعت وقت میبرد. این نخستین گام عملی در عرصه فعالیت سیاسی بود. @Hamsadde
. اندیشه‌ی ایجاد دگرگونی : وقتی در سال ۱۳۳۷ به قم رفتم افکار مربوط به ایجاد دگرگونی اجتماعی در ذهنم موج میزد و چون من در حوزه علمیه بودم لذا طبیعی بود که کار نوسازی حوزه بخش اعظم توجه مرا به خود معطوف میداشت. من اخیراً در سال ۱۳۷۰ در قم راجع به طرح نوسازی حوزه علیمه صحبت کرده‌ام که ریشه این بحث به آن روزها برمیگردد. ضمناً دیروز یکی از روحانیون به دیدنم آمد که آن وقتها از اطرافیان آقای بروجردی بود. بحثی که میان من و او در اوایل مهاجرتم به قم صورت گرفته بود به خاطرم آمد. آن زمان در منزل یکی از دوستانمان در قم با وی ملاقات کردم‌ برادرم سید محمد و صاحبخانه هم بود‌ند‌ من در حضور او از نظام حوزه بشدت انتقاد کردم. آن زمان رهبری حوزه هم با آقای بروجردی بود. بحث سخت بالا گرفت. او دفاع میکرد و من انتقاد. بعد از آنکه وی از آنجا رفت ، صاحبخانه بخاطر آنکه به خود جرات داده بودم مطالبی بگویم که ممکن است به گوش آقای بروجردی برسد مرا سرزنش کرد. @Hamsadde
. خط مبارزه و حفظ آگاهی بخشی : در اینجا باید یکی از مشخصه‌های مهم نهضت اسلامی ایران را بیان کنم. این مشخصه عبارت است از وجود دو خط در این نهضت که تعامل میان این دو خط ، تشکیل دهنده‌ی روند تکاملی حرکت به سمت اسلام در این کشور بوده ؛ نخست خطّ مقابله‌ی دینی با دستگاه حاکم که برخاسته از عقیده‌ی دینی بود. دوم خطّ بیدارگری فکری و ارائه برنامه اسلامی برای زندگی با گفتمانی نو. یا به عبارت دیگر : خطّ نوسازی اندیشه دینی. از یک سو کسانی بودند که خطّ مقابله با دستگاه حاکم را در پیش گرفتند ولی از یک اندیشه مترقی اسلامی برخوردار نبودند بلکه دچار تحجّر و جمود فکری بودند. آنها به انگیزه‌ی غیرت اسلامی‌شان به مقابله با قدرت حاکمه برخاسته بودند که حریم مقدسات مسلمانان را مورد اهانت قرار داده بود. از سوی دیگر کسانی هم بودند که در خطّ بیدارگری حرکت میکردند و افکار روشنی در زمینه اسلام داشتند ؛ میکوشیدند دین را با زبان روز به جامعه عرضه کنند با کج روی فکری هم مبارزه میکردند اما در خطّ مقابله با قدرت حاکمه حرکت نمیکردند. در آغاز نهضت امام خمینی ( رضوان‌الله‌علیه ) در سال ۱۳۴۲ با آنکه ایشان خود پیشگام عرصه بیدارگری فکری بودند اما عامل « مقابله » در نهضت برجستگی داشت. در اوایل تمرکز نهضت روی مبارزه با دستگاه حاکمه‌ی دین ستیز بود. پس از آنکه روحیه مقاومت دینی در جامعه محکم و استوار شد و نهضت توانست به سمت ارائه‌ی نظریه‌ی اندیشه‌ی اسلامی به نحو مطلوب پیش برود متحجّران عقب ماندند امّا کسانی که بصیرت دینی داشتند و از فکر باز و روشن بهره‌ای داشتند در مسیر نهضت ماندند. سپس بویژه طیّ سال‌های ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ که دشوارترین سال‌ها برای انقلابیون بود و شاه همه گروه‌های مقاوت سیاسی را قلع و قمع و از میدان بیرون کرده بود ، بسیاری از شخصیت‌های نهضت اسلامی ، گرایش به خطّ دوم ( خطّ روشنگری دینی ) را ترجیح دادند. کسانی بودند که هم در آغاز و هم در پایان زندگی جهادی خود در میدان مقاومت حضور داشتند، امّا در سال‌های یاد شده ، همّ خود را مصروفِ روشنگری فکری کردند. شهیدان بزرگوار، مطهری و بهشتی و باهنر از این جمله‌اند. در اینجا باید برای ثبت در تاریخ بگویم که من از اندک افراد معدودی بودم که در همه لحظات نهضت ، هر دو خط را با هم آمیختم و به این ویژگی معروف بودم. در تمام زندگی مبارزاتی خود همواره هر دو خطّ « مقاومت » و « روشنگری » را با هم ادامه دادم و معتقدم این دو را کاملاً باهم در آمیختم. نهایت سعی من این بود که دین را چنان که خدای متعال خواسته به عنوان روشی برای رفتار علمی و برنامه‌ای برای زندگی و تغییری مستمر برای کمال مطلوب بفهمم و ارائه کنم. در همه کارهای فکری و عملی‌ام و در سخنرانی‌ها و درس‌هایم روی این خط تمرکز داشتم. همین گرایش به درک آگاهانه و روشن از اسلام مرا واداشت تا به کتاب‌های اسلام گرایان عرب روی بیاورم که این مطلب را در جای خود بیان خواهم کرد. در کنار این به هر فعالیتی که میتوانست مردم را علیه قدرت حاکم بسیج کند و به صورت هسته‌ای برای رهبری مردم به سوی برپایی حکومت اسلامی درآید دست میزدم‌. میان برادانمان نیز کسانی بودند که این هر دو خط را با هم ادامه دادند. آقای هاشمی رفسنجانی یکی از برجسته‌ترین آنها بود. یک بار پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایشان گفتم : در این پانزده سال گذشته یک روز هم از زندگی من بدون مقاومت علیه رژیم نگذشت ؛ در این مدت یک شب هم بدون نگرانی نخوابیدم ؛ چون شب‌های ما یا در زندان میگذشت یا در تبعیدگاه و یا در انتظار زندان و تبعید. آقای هاشمی گفت : من هم همین طور. البته برادرانی که در « خطّ فکری » بودند ما را پشتیبانی و یاری میکردند. شهید مطهری هجده سال از من بزرگ‌تر بود با این همه باهم دوستی فوق‌العاده‌ای داشتیم. ایشان همواره می‌کوشید از جایگاه اجتماعی من حمایت کند. دکتر شریعتی نیز زندگی اسلامی خود را در میدان مقاوت آغاز کرد و سپس به روشنگری و آگاهی‌بخشی روی آورد. من درباره‌ی افکار او ملاحظاتی دارم که در جای خود بیان خواهم کرد‌ ، برادرانم برخی به مبارزه سیاسی می‌پرداختند و برخی نمی‌پرداختند ؛ اما چنان که گفتم با یکدیگر همکاری و تشریک مساعی داشتیم. فعالیت اسلامی اقتضا میکند که همه نیروها با قابلیت‌ها و سلیقه‌های گوناگون جذب شوند. مردم در این زمینه با هم متفاوتند. در حدیث مأثور آمده : لَو عَلِمَ النّاسُ کیفَ خَلقَ اللهُ تبارکَ و تعالی هذا الخلقَ لَم یَلُم احدَُ احداً. و این با اصل اختیار منافاتی ندارد بلکه بر وجود اختلاف در طبیعت افراد بشر تاکید دارد. به عقیده من اگر فعالیت آگاهانه فکریِ اسلامی از جنبش و مبارزه جدا شود خشک و بی‌روح میشود. روح مبارزه دینی هم اگر از آگاهی و اندیشه عاری گردد دچار ارتجاع و تحجّر میگردد. ترکیب مقاومت با آگاهی‌بخشی و رشد فکری ، خطّ انقلاب اسلامی را تشکیل میدهد. @Hamsadde
هدایت شده از دِلْ🌱بَریّات :)
صالح بعد صالح 🌱 @delbariyat