eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
307 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
همسادِه :| 🇮🇷
. به جدّت قسم میکشمت! در میان زندانیان این زندان ، گروهبانی ترک زبان از اهالی استان آذربایجان بود.
. قسمتی که الان میخوام بذارم در مورد ماه رمضانِ 🌱 یکم طولانیه ، تازه خیلی خلاصش کردم 😅 ولی خیلی قشنگه حتما بخونین :)
. ماقوت : وقتی در سلول بودم ، ماه رمضان فرا رسید. با فرا رسیدن این ماه دلم غرق شادی شد چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. نخستین روز ماه رمضان سپری شد. هنگام افطار فرا رسید اما چیزی برای من نیاوردند. نماز خواندم و به سیر در عالم خاطرات این ماه بویژه سرور روزه‌داران در هنگام افطار پرداختم ... همچنین آن خوردنی‌های اندک و سبک مخصوص افطار را به یاد آوردم بویژه ماقوت ؛ که از هر غذایی برای افطار آن را بیشتر دوست می‌داشتم. نیم ساعت پس از مغرب یک فنجان چای گیر آوردم. مدتی بعد شام آوردند که بخاطر نامرغوبی میل نداشتم. اما قدری از آن را خوردم و بقیه را برای سحری گذاشتم. در سحر هم بقیه‌ی آن را بااکراه خوردم. روز دوم نگهبان اصلاع داد که چیزی برای شما فرستاده شده. آن را گرفتم و دیدم انواع غذاهایی که در افطار به آن میل دارم در چند بشقاب برایم فرستاده شده. همسرم آن را آماده کرده بود و توانسته بود به زندان برساند. همچنین در همان روز از منزل برایم وسایل چای آوردند. افطاریِ خوشمزه و مطبوعی بود که بقدر کفایت از آن خوردم و باقی را برای زندانیان فرستادم. این کار هر روز تکرار شد. در شب‌های ماه رمضان برای من فرصت تلاوت، دعا و ذکر فراهم شد. به یادم می‌آید که شب عیدفطر ، نماز مستحبی هزار قل هوالله را خواندم. ماه رمضان‌هایی که در زندان بودم از جهت تربیت نفس و توجه به پروردگار و تدبر در آیات قرآن و مفاهیم بلند آن ، برایم بسیار سودمند بود. در این زندان و زندان قبلی آشکارا شاهد فاجعه‌ی اخلاقی در میان زندانیان نظامی بودم. این فاجعه حاکی از وجود یک برنامه‌ریزی بود. با آنکه ورود هر چیزی به زندان بدون کنترل شدید ممنوع بود اما دیدم که مواد مخدر چگونه میان نظامیان زندانی رواج داشت! یک جوان سالم وقتی وارد زندان‌ها میشد به ناچار فاسد میگردید. تازه اینجا به عنوان زندان نظامی تابع یک انضباط دقیق بود. بدین جهت من تلاش میکردم تا در این جو سراسر آلوده هرکس را بشود نجات دهم. کمی مانده به ماه رمضان ، زندانیان را جمع کردم و برایشان وعظ کردم و مرگ و آخرت و حساب قیامت را به یادشان آوردم. آنها قسم خوردند که روزه بگیرند. واقعا هم روزه گرفتند ؛ روز دوم هم تا ظهر تحمل کردند اما در اثر جو فاسد زندان اراده آنها سست شد. @Hamsadde
ایران ۴۷ سال زیر تحریم‌های جهان! جون سالم به در برد :) 🇮🇷 جهان بعد یک ماه زیر تحریم ایران داره از هم می‌پاشه :| 🦦 @Hamsadde
. دفاعیّه در دادگاه نظامی : پرونده‌ی من در این زندان در دادگاه نظامی مطرح بود ؛ رابطه‌ی من با این دادگاه در طول مدّت زندان برقرار بود یا دادگاه مرا برای پاسخگویی به سؤالات احضار میکرد و یا من در اعتراض به یک رشته مسائل به دادگاه نامه مینوشتم و دادگاه مرا برای پاسخ به اعتراضاتم احضار میکرد. روز محاکمه تعیین شد. دادگاه برای من یک وکیل مدافع نظامی تعیین کرده بود امّا من میدانستم که دفاع او صوری و ظاهری است. دفاعیّه‌ای در سی صفحه نوشتم. روز محاکمه وارد صحن دادگاه شدم. من با آهنگی قوی و لحنی قاطع لایحه‌ی دفاعیّه را خواندم. این لایحه به دقّت بر موادّ قانونی استناد داشت و به صورتی منطقی تنظیم شده بود. انتظار نداشتند از یک طلبه‌ی علوم دینی چنین سخنانی بشنوند و یا از او چنین موضعی را مشاهده کنند. من در چهره‌ی اعضای دادگاه نشانه‌های تحسین و تبادل نگاه‌های گویا و پرمعنا را میدیدم. هنگام تنفّس دادگاه ، مراتب تحسین خود را ابراز کردند و از انتخاب الفاظ و معنی و کیفیّت بیان دفاعیّه تمجید کردند. پس از دادگاه از من خواستند از سالن دادگاه خارج شوم و بیرون در منتظر بمانم. من از اشتیاق اطّلاع از حکم صادره لحظه‌شماری میکردم. آن روز ، روز ملاقات زندانیان بود. یکی از اعضای دادگاه بیرون آمد و هنگامی که در ورودی پادگان خانواده‌ام را دید به آنها خبر داد که حکم آزادی من صادر شده است و بدین ترتیب پیش از آنکه من از حکم دادگاه مطّلع شوم ، خانواده از آن اطّلاع یافتند. دو ساعت پس از ظهر حکم دادگاه را مبنی بر محکومیّت من به مدّتی کمتر از زمانی که در زندان گذرانده بودم اعلام کردند. به اتاقم رفتم. یک ساعت از شب گذشته بود که اثاثیّه‌ام را جمع کردم و با زندانیان خداحافظی کردم. جلوی درِ ورودی پادگان تعدادی از جوانان فامیل را دیدم که با یک اتومبیل در انتظار من ایستاده بودند. به خانه رسیدم دیدم همسرم نشسته و به در چشم دوخته ، بچّه‌ها هم از انتظار خسته شده‌اند و به خواب رفته‌اند. @Hamsadde
. رفتار عجیب یک دوست : همان شب به حرم حضرت رضا ( علیه‌السلام ) رفتم. از دور دو تن از دوستان و همدرس‌های خود را دیدم که با یکی از آنها علقه‌ی خاصی دارم. با شوق دیدار به سوی آن دو رفتم. انتظار داشتم آنها به محض دیدن من به سویم بیایند. میخواستم سلام کنم که دیدم از من رومی‌گردانند! گویی یکی از آن دو به دیگری گفته بود : او اکنون از زندان خارج شده و شاید تحت‌نظر است ؛ پس از او دوری کنیم! این برخورد مرا سخت متأثر کرد. من از دوستان بویژه کسانی‌که قاعدتاً باید همان دغدغه‌ها و آرمان‌های اسلامی را داشته باشند توقع چنین برخوردی نداشتم! من اینگونه برخوردها را از برخی روحانیون ، فراوان دیده‌ام! @Hamsadde
. دادگاه تجدید نظر : کمی پیش از دومین دادگاه سلسله اقدامات اداری را باید انجام میدادم. در خلال پیگیری این اقدامات دیدم افسر خوانی در اداره‌ی ارتش خیلی به من نگاه می‌کند. به او نزدیک شدم گفت : میخواهم به شما چیزی را بگویم. از ایراد سخنرانی‌هایی مانند سخنرانی‌ای که در نخستین دادگاه ایراد کردی خودداری کن ؛ چون اگر آنها در شما هوشمندی و توانایی خاصی را ملاحظه کنند با شما سخت‌گیری می‌کنند. به مصلحت شما است که وانمود کنی فردی ساده و فریب‌خورده هستی! از او تشکر کردم و رفتم ؛ در حالیکه میدانستم در برابر دادگاه مغروری که علما را به دیده‌ی تحقیر مینگرد ، نمیتوانم اینگونه باشم. وقتی وارد سالن شدم دیدم آن افسر جوان منشی دادگاه است! رئیس دادگاه مرا به یاد سوالات گرفت و من پاسخ میدادم. بعد رو کرد به مستشارانش و گفت : این مرد نیاز به ده سال زندان دارد ...! البته از روی مزاح گفت اما مضمون مزاح او مؤیّد نصیحت آن افسر جوان بود. @Hamsadde
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با حضور این بزرگوار سر نجم الدین شریعتی خیلی خلوت شده! مادرا قفلی زدن روی ایشون 🦦 @Hamsadde
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همسادِه :| 🇮🇷
فکر کنم از این بزرگوار همه چیزش تولید شده !! فقط مونده عروسکش 😅😂 @Hamsadde
. اسم رمز : در یک شب گرم تابستانی دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمی یافتم. به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم. اما ناگهان برق قطع شد. در همان حال ناگهان در خانه را زدند. رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است. به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم. از او با خوشحالی استقبال کردم اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست. متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد! این حرکت کلمه‌ی رمز میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه‌ی مخفی بود. @Hamsadde