eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
307 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
ایران ۴۷ سال زیر تحریم‌های جهان! جون سالم به در برد :) 🇮🇷 جهان بعد یک ماه زیر تحریم ایران داره از هم می‌پاشه :| 🦦 @Hamsadde
. دفاعیّه در دادگاه نظامی : پرونده‌ی من در این زندان در دادگاه نظامی مطرح بود ؛ رابطه‌ی من با این دادگاه در طول مدّت زندان برقرار بود یا دادگاه مرا برای پاسخگویی به سؤالات احضار میکرد و یا من در اعتراض به یک رشته مسائل به دادگاه نامه مینوشتم و دادگاه مرا برای پاسخ به اعتراضاتم احضار میکرد. روز محاکمه تعیین شد. دادگاه برای من یک وکیل مدافع نظامی تعیین کرده بود امّا من میدانستم که دفاع او صوری و ظاهری است. دفاعیّه‌ای در سی صفحه نوشتم. روز محاکمه وارد صحن دادگاه شدم. من با آهنگی قوی و لحنی قاطع لایحه‌ی دفاعیّه را خواندم. این لایحه به دقّت بر موادّ قانونی استناد داشت و به صورتی منطقی تنظیم شده بود. انتظار نداشتند از یک طلبه‌ی علوم دینی چنین سخنانی بشنوند و یا از او چنین موضعی را مشاهده کنند. من در چهره‌ی اعضای دادگاه نشانه‌های تحسین و تبادل نگاه‌های گویا و پرمعنا را میدیدم. هنگام تنفّس دادگاه ، مراتب تحسین خود را ابراز کردند و از انتخاب الفاظ و معنی و کیفیّت بیان دفاعیّه تمجید کردند. پس از دادگاه از من خواستند از سالن دادگاه خارج شوم و بیرون در منتظر بمانم. من از اشتیاق اطّلاع از حکم صادره لحظه‌شماری میکردم. آن روز ، روز ملاقات زندانیان بود. یکی از اعضای دادگاه بیرون آمد و هنگامی که در ورودی پادگان خانواده‌ام را دید به آنها خبر داد که حکم آزادی من صادر شده است و بدین ترتیب پیش از آنکه من از حکم دادگاه مطّلع شوم ، خانواده از آن اطّلاع یافتند. دو ساعت پس از ظهر حکم دادگاه را مبنی بر محکومیّت من به مدّتی کمتر از زمانی که در زندان گذرانده بودم اعلام کردند. به اتاقم رفتم. یک ساعت از شب گذشته بود که اثاثیّه‌ام را جمع کردم و با زندانیان خداحافظی کردم. جلوی درِ ورودی پادگان تعدادی از جوانان فامیل را دیدم که با یک اتومبیل در انتظار من ایستاده بودند. به خانه رسیدم دیدم همسرم نشسته و به در چشم دوخته ، بچّه‌ها هم از انتظار خسته شده‌اند و به خواب رفته‌اند. @Hamsadde
. رفتار عجیب یک دوست : همان شب به حرم حضرت رضا ( علیه‌السلام ) رفتم. از دور دو تن از دوستان و همدرس‌های خود را دیدم که با یکی از آنها علقه‌ی خاصی دارم. با شوق دیدار به سوی آن دو رفتم. انتظار داشتم آنها به محض دیدن من به سویم بیایند. میخواستم سلام کنم که دیدم از من رومی‌گردانند! گویی یکی از آن دو به دیگری گفته بود : او اکنون از زندان خارج شده و شاید تحت‌نظر است ؛ پس از او دوری کنیم! این برخورد مرا سخت متأثر کرد. من از دوستان بویژه کسانی‌که قاعدتاً باید همان دغدغه‌ها و آرمان‌های اسلامی را داشته باشند توقع چنین برخوردی نداشتم! من اینگونه برخوردها را از برخی روحانیون ، فراوان دیده‌ام! @Hamsadde
. دادگاه تجدید نظر : کمی پیش از دومین دادگاه سلسله اقدامات اداری را باید انجام میدادم. در خلال پیگیری این اقدامات دیدم افسر خوانی در اداره‌ی ارتش خیلی به من نگاه می‌کند. به او نزدیک شدم گفت : میخواهم به شما چیزی را بگویم. از ایراد سخنرانی‌هایی مانند سخنرانی‌ای که در نخستین دادگاه ایراد کردی خودداری کن ؛ چون اگر آنها در شما هوشمندی و توانایی خاصی را ملاحظه کنند با شما سخت‌گیری می‌کنند. به مصلحت شما است که وانمود کنی فردی ساده و فریب‌خورده هستی! از او تشکر کردم و رفتم ؛ در حالیکه میدانستم در برابر دادگاه مغروری که علما را به دیده‌ی تحقیر مینگرد ، نمیتوانم اینگونه باشم. وقتی وارد سالن شدم دیدم آن افسر جوان منشی دادگاه است! رئیس دادگاه مرا به یاد سوالات گرفت و من پاسخ میدادم. بعد رو کرد به مستشارانش و گفت : این مرد نیاز به ده سال زندان دارد ...! البته از روی مزاح گفت اما مضمون مزاح او مؤیّد نصیحت آن افسر جوان بود. @Hamsadde
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با حضور این بزرگوار سر نجم الدین شریعتی خیلی خلوت شده! مادرا قفلی زدن روی ایشون 🦦 @Hamsadde
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همسادِه :| 🇮🇷
فکر کنم از این بزرگوار همه چیزش تولید شده !! فقط مونده عروسکش 😅😂 @Hamsadde
. اسم رمز : در یک شب گرم تابستانی دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمی یافتم. به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم. اما ناگهان برق قطع شد. در همان حال ناگهان در خانه را زدند. رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است. به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم. از او با خوشحالی استقبال کردم اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست. متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد! این حرکت کلمه‌ی رمز میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه‌ی مخفی بود. @Hamsadde
. تشکیلات لو رفت! به او گفتم : _ پیش از آمدن شما دلتنگ و گرفته بودم. شما به موقع آمدی و این شب تاریک مرا روشن کردی. بدون آنکه انتظار داشتم باشم گفت : _ گرفته‌تر و غمناک‌تر خواهی شد! بعد با تعجب گفتم : _ شما از اعضای سازمان هستید ؟ فورا پاسخ داد : _ ساکت باش! شاید در خانه گیرنده گذاشته باشند! سپس مقداری خمیر خواست تا آن را در سوراخ‌های پریز برق اتاق بگذارد! پس از آنکه سوراخ‌ها را بست مدتی سر به زیر و خاموش ماند بعد گفت : _ همه چیز تمام شد! تشکیلات لو رفت و برخی را دستگیر کردند. من را نزد شما فرستاده‌اند تا از شما بخواهم خانه را از هر آنچه با تشکیلات مرتبط است تخیله کنید. سپس به تفصیل راجع به نشریه‌هایی که جهت بررسی برای من ارسال شده بود صحبت کرد. غم سراسر قلبم را فرا گرفت و او مرا در این حال رها کرد و رفت! @Hamsadde
. یادداشت‌ها و نوشته‌هایم را غارت کردند : این واقعه در میانه‌های تابستان بود. پائیز فرا رسید. تشنّج امنیّتی بالا گرفت و فشار بر اسلام‌گرایان سخت‌تر شد. یکی از علمای قم با خانواده به مشهد آمده بود و نزد ما مهمان بودند. من و مهمانم نشسته بودیم که ناگهان زنگ در به صدا درآمد. همسرم گفت : ساواکی‌ها پشت درند! رفتم در را باز کردم. وقتی مرا دیدند صدای خنده‌شان برخاست. شاید پیش‌بینی کرده بودند که من متواری هستم و اکنون در دام افتاده‌ام. توی خانه ریختند. نخستین چیزی که توجّهشان را جلب کرد کتابخانه بود. در این یورش بسیاری از نوشته‌ها و یادداشت‌هایم از دست رفت و دیگر به من برنگرداندند. یکی از آنها در اتاق مهمان باز کرد و به سراغ مهمان رفت و او را به باد سؤال‌های متوالی گرفت! بعد همه جای خانه را گشتند و مرا با مجموعه‌ای از اوراق به مقرّ ساواک بردند. حدودا یک ساعت بعد بدون آنکه کسی از من چیزی بپرسد ، چشم‌هایم را بستند و مرا در یک اتومبیلِ بدون شیشه نشاندند و به سوی مقصد نامعلومی بردند. @Hamsadde