eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
131 عکس
617 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینمت تورو 👀🤍 دیدمت برو😂👌 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
ساعت یک براتون دوتا پارت جدید رو میزارم🤌🥲
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+میدونی‌چقدر‌دوستت‌دارم -منم‌دوستت‌دارم... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
پارت امروز رو تقدیم نگاه زیباتون میکنم🥹🫶
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_270 توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد انقدر صدای تلوزیون زیاد ب
نشسته بودم روی مبل هنوز هنگ بودم . الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکرد همه مون سکوت کرده بودیم کسی حرف نمیزد تا اینکه بالاخره ویندوزم اومد بالا و کنجکاویم شروع شد برگشتم روبه آبان لب زدم؛ +اینجا چه خبره..؟؟ سرش و به طرفین‌ تکون داد _هیچ خبری نیست منظورت چیه کاترینا؟؟! حوصله نداشتم چشمام و محکم بستم دلم میخواست مو بع مو همه چی رو تعریف کنه . +میگم چی شد که همه تون دور هم جمع شدید تو اهورا الکس هاا؟! اهانی زیر لب گفت و شروع کرد به توضیح دادن _راستش.... من وقتی اومدم خونه اقا الکس و اهورا رو دیدم جلو در خونه سرش،و انداخت پایین با شرمندگی گفت؛ _ترسیده بودم فک کردم مزاحمی یا.... هرچیز دیگه ای سریع تند گفتم +خب اداامش!! _مثل اینکه آقا الکس منو می‌شناختن و گفتن با تو کار دارن و ایشون رئیس هتل ای هستند که تو داخلش کار میکنی و قتی اینو گفتن من ازشون خواستم بیان داخل تا تو بیدار شی تو اتاق خوابیده بودی پشت چشمی نازک کردم تند گفت؛ _میخواستم بیدارت کنم هااا ولی خودشون گفتن منتظر میمونیم تا بیدار شی دیگه اینطوری بود عزیزم همه چی رو گفتم بهت ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_271 نشسته بودم روی مبل هنوز هنگ بودم . الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکر
داشتم مرور میکردم حرف های آبان رو که دوباره انگاری چیزی یادش اومده باشه اومد کنارم نشست بیشگونی از بازوم گرفت ناخودآگاه آخی از لبم خارج شد حرصی گفت؛ _چند هفته نبودم چه غلطایی که نکردی میری سرکار به من نمیگی هوووم پشت چشمی نازک کردم و گفتم +فرصت دیدی که بخوام بهت بگم با یادآوری اینکه از صبح خونه نبوده گفتم +تو کجا بودی هااا صبح پاشدم دیدم نیستی بگوووو تا خواست حرف بزنه که صدای الکس از پشت سرم اومد کنارم نشسته بود _خانوم هااا در گوش هم چی دارین پچ پچ میکنین ؟؟! با خنده گفت با این حرفش اهورا لبخندی زد سعی میکردم خودمو کنترل کنم تند لب زدم _هیچی مهم نیست ... برای اینکه فضا عوض شه با گفتن اینکه برم چیزی بیارم بخوریم از اونجا دور شدم وارد آشپزخونه شدم تکیه داده بودم به کابینت ها خیره شده بودم به یه جای نامعلوم تا اینکه .... دیدم قامت و بلند مردونه الکس توی آشپزخونه وقتی منو دید لبخند ملیحی زد مث این بچه هایی که وقتی از خواب بلند می‌شن تازه مامانشون رو پیدا کردن با یک برق نگاه خواصی اومد سمتم بغلم کرد بو...سه ای روی لاله گوشم کاشت و همون جا لب زد؛ _دلم برات تنگ شده بود جوجه مشتی به بازوش زدم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
عالییییییی بوود 💚
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورو کی میخواد از من بگیره؟!😌💖 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا کنه همیشه، که یار من تو باشی🛐🌱 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باهم درستش میکنم ‹باهم›!💟✨ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من به دنیای بی تو تبعیدم!❤️‍🩹🫠 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon