3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+میدونیچقدردوستتدارم
-منمدوستتدارم...
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_270 توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد انقدر صدای تلوزیون زیاد ب
#شب_های_قدیمی
#PART_271
نشسته بودم روی مبل
هنوز هنگ بودم .
الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکرد
همه مون سکوت کرده بودیم کسی حرف نمیزد
تا اینکه بالاخره ویندوزم اومد بالا
و کنجکاویم شروع شد
برگشتم روبه آبان لب زدم؛
+اینجا چه خبره..؟؟
سرش و به طرفین تکون داد
_هیچ خبری نیست منظورت چیه کاترینا؟؟!
حوصله نداشتم
چشمام و محکم بستم دلم میخواست مو بع مو همه چی رو تعریف کنه .
+میگم چی شد که همه تون دور هم جمع شدید
تو اهورا الکس هاا؟!
اهانی زیر لب گفت و شروع کرد به توضیح دادن
_راستش....
من وقتی اومدم خونه اقا الکس و اهورا رو دیدم جلو در خونه
سرش،و انداخت پایین با شرمندگی گفت؛
_ترسیده بودم فک کردم مزاحمی یا.... هرچیز دیگه ای
سریع تند گفتم
+خب اداامش!!
_مثل اینکه آقا الکس منو میشناختن
و گفتن با تو کار دارن و ایشون رئیس هتل ای هستند که تو داخلش کار میکنی
و قتی اینو گفتن من ازشون خواستم بیان داخل تا تو بیدار شی تو اتاق خوابیده بودی
پشت چشمی نازک کردم تند گفت؛
_میخواستم بیدارت کنم هااا ولی خودشون گفتن منتظر میمونیم تا بیدار شی
دیگه اینطوری بود عزیزم همه چی رو گفتم بهت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_271 نشسته بودم روی مبل هنوز هنگ بودم . الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکر
#شب_های_قدیمی
#PART_272
داشتم مرور میکردم حرف های آبان رو
که دوباره انگاری چیزی یادش اومده باشه
اومد کنارم نشست بیشگونی از بازوم گرفت
ناخودآگاه آخی از لبم خارج شد
حرصی گفت؛
_چند هفته نبودم چه غلطایی که نکردی میری سرکار به من نمیگی هوووم
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
+فرصت دیدی که بخوام بهت بگم
با یادآوری اینکه از صبح خونه نبوده گفتم
+تو کجا بودی هااا صبح پاشدم دیدم نیستی بگوووو
تا خواست حرف بزنه که صدای الکس از پشت سرم اومد
کنارم نشسته بود
_خانوم هااا در گوش هم چی دارین پچ پچ میکنین ؟؟!
با خنده گفت با این حرفش اهورا لبخندی زد
سعی میکردم خودمو کنترل کنم
تند لب زدم
_هیچی مهم نیست ...
برای اینکه فضا عوض شه با گفتن اینکه برم چیزی بیارم بخوریم از اونجا دور شدم
وارد آشپزخونه شدم
تکیه داده بودم به کابینت ها خیره شده بودم به یه جای نامعلوم
تا اینکه ....
دیدم قامت و بلند مردونه الکس توی آشپزخونه
وقتی منو دید لبخند ملیحی زد مث این بچه هایی که وقتی از خواب بلند میشن تازه مامانشون رو پیدا کردن با یک برق نگاه خواصی
اومد سمتم بغلم کرد
بو...سه ای روی لاله گوشم کاشت و همون جا لب زد؛
_دلم برات تنگ شده بود جوجه
مشتی به بازوش زدم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_272 داشتم مرور میکردم حرف های آبان رو که دوباره انگاری چیزی یادش اومده باشه
مثل نفس کشیدن دوست دارم ، همونقدر بی اختیار '🫠🫂
تقدیم شما🙃✨🤍
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورو کی میخواد از من بگیره؟!😌💖
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا کنه همیشه، که یار من تو باشی🛐🌱
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باهم درستش میکنم ‹باهم›!💟✨
#ازیادرفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من به دنیای بی تو تبعیدم!❤️🩹🫠
#ادیت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهرزاد قصه ها بگو برمیگردم❤️🩹...
+برگشتم...
#شهرزاد
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon