eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
238 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ها درحال تایپه....🥲🤌😮‍💨
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_426 هنوز سرم روی شونه‌ی الکس بود... چشمام بسته بود و سعی می‌کردم دوباره آروم ب
دو روز بود که از اون اتفاق می‌گذشت از سفر شمال از کابوسی که دیدم .... سرمو روی بالیشت گذاشتم چشمای خسته ام به زور از خواب باز میموند خسته بودم ولی دردی که داشتم نمیذاشت بخوابم... پای شکسته ام از درد داشت دیوونه‌ ام میکرد تحمل کردنش خیلی سخت بود دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبونم. کل ایم دو روز حتی یه زنگم نزد فقط با یک پیام خشک و خالی حالمو پرسید ! پوزخندی زدم واقعا براش متاسفم انقدذ براش مهم بودم؟! فکر نکنم ازجام بلند شدم خوابی که به چشمام میومد اما درد پام نمیذاشت بخوابم بعد خوردن چندتا مسکن و خواب آور دوباره به سمت اتاق رفتم آبان تو خواب ناز بود گوشیم و رو خاموش کردم علاقه ای به تماس و پیامک هایی که اذیتم میکردم نداشتم... ولی همین که دارو خوردم سرمو روی بالیشت گذاشتم خوابم برد. ..... نمیدونم چندیدن ساعت گذشته که خواب بودم حتی نمیدونم شب هست یا روز بین بیداری و خواب بودم که صدای کوبیده شدم در میومد اول فکر کردم اشبتاه شنیدم و در خونه ی ما نیست اما وقتی ضربه زدن به در بیشتر شد گیج لای چشمام و باز کردم چشمام میسوخت و درد میکرد قرمز بود کمی پلکمو مال_یدم تا بلکه شایذ بتونم بهتر ببینم! کل اتاق تاریک بود تاریک تاریک ختی تو خونه ام همین جوری بود فقط یه نور کوچیک از لبمو داخل تراس باعث شده بود روشن باشه خونه و جلوی پاتو ببینی ... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_427 دو روز بود که از اون اتفاق می‌گذشت از سفر شمال از کابوسی که دیدم .... سر
مگه ساعت چند بود ؟ چرا هیچکس خونه نبود؟ گیج اطراف خودم میچرخیدم که صدای بلند در زدن اومد.. سردرد شدید و سرگیجه باهم قاطی شده بود حالت تهوع داشتم چراغای خونه رو روشن کردم با قدمای لنگ لنگ و آروم به سمت در رفتم هنوز نرسیده بودم که ؛ دوباره ضربه محکمی به در خورد با صدای گرفته‌ و خش‌دار گفتم؛ _کیه ؟ بله؟ دوباره آروم ضربه دیگه ای به در خورد -کاتریناا بازکن در رو با صدای الکس اخمی کردم عصبی بود از دستش چشمام گرد تر از این نیمشد.! اینجا بود... اونم بعد چند روز زحمت کشیدی؟! اخم پررنگی کردم و در رو باز کردم و متقابل دری ایستادم تند و خش‌دار گفتم؛ -بله؟ صورتش سرخ بود و پریشون بودش در رو هول داد که کمی عقب رفتم -چیکار میکنی تو؟ پرتنش تو پید و غر زد -نیم ساعته دارم در میزنم کجا بودی تو ، دخترر؟ باز جوییش باز شروع شد بزار برسی بعد بگو پوفی کشیدم گفتم؛ _یه نکاهی به من کن قیافه مو ببین مشخصه که کجا بودم! اعصاب نداشتم با این حرفم نگاه عمیقی به صورتم انداخت یه چی تو نگاهم دید لب زد؛ _گریه کردی ؟ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_428 مگه ساعت چند بود ؟ چرا هیچکس خونه نبود؟ گیج اطراف خودم میچرخیدم که صدای
با این حرفش چشمام گرد شد از صورت من این برداشت و کرد؟ آروم لب زدم -گریه برای چی؟! کلافه دستی بین موهای پر پشت و بهم ریخته اش کشید ... -پس چرا چشمات سرخه؟ بیخیال سوال پرسیدن هاش شدم حوصله جواب نداشتم ... سرد از کنارش رد شدم و همین که برگشتم داخل خونه اومد داخل در رو هم بست دیکه کاملا تو خونه بود ! تو گلو هومی گفت -به خاطر خواب و قرص هایی که خوردم اخمی کرد به سمتم اومد و با دستش صورتمو قاب گرفت که از برخورد دستش به صورتم تنم مور مور شد پس زدم واکنشی نشون نداد خودش در جریان همه چی بود -قرص برا چی؟ مثل خودش هومی کشیدم و لب زدم -اره برای اینکه درد داشتم و به خاطر خواب و قرص هستش! دست به سینه وایستادم -سوال دیکه؟ هیچی نگفت و یه نگاهي به اطراف کرد که نگاهش به ورق قرص هایی که روی میز بود افتاد به سمت میز رفت و ورق قرص هارو برداشت نگاهی بهشون کرد و برگشت روبه من گفت؛ -عادت ماهانه شدی؟! خجالت میکشیدم کاش بس کنه و بکذره هیچی نگفتم جلو اومد -آره ؟ وقتی سکوتمو دید -خب چرا به من... اجازه ندادم حرفش تموم شه به ستمش رفتم ورق های قرص و گرفتم تند با عصبانیت گفتم؛ -چی میگی تو الکس نه نیستم عیابا خواستم برگردم که بازومو گرفت برگردوندم سمت خودش -باتو بودم؟! برای چی خوردی این کوفتیارو؟ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگم گلم کو؟ گلم من بی تو کم تحملم!😮‍💨♥️ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش شما شازده خانووم🫂♥️ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تموم خاطراتت باهاش تو نگاهش میشه دید!🥲🤍 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عادی جلوه میدی ولی من که میدونم دوسم نداری!😏😅 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرجا بودم به تو فکر کردم!🫠🫠 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا جونم به جونت وصله:)🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_429 با این حرفش چشمام گرد شد از صورت من این برداشت و کرد؟ آروم لب زدم -گریه
# دلیل اینکه الان نگرانم هست و نمیفهمم اگر برات مهم بودم و نگرانم بودی چند روز نمیذاشتی و میرفتی و هیچ خبری ازت نباشه! ترسناک تر از این موضوع این بودش که نه خبری از الکس بود نه مارتینو! پا تند کردم به سمت آشپزخونه رفتم ، آبان بهم گفته بود کیک خیس شکلاتی درست کرده با یاد اون همه چی یادم رفت پشت سرم سریع اومد محل بهش ندادم چون فقط یه چی تو ذهنم بود [کیک شکلاتی] وقتی دید جوابش رو ندادم بلند غرید؛ - دارم باهات حرف می‌زنم کاترینااا در یخچال رو بستم ظرف کیک دستم بود خونسرد یک تیکه کیک برداشتم گذاشتم دهنم با دهن پر گفتم -بله؟! خیلی سعی میکرد سرم داد نزنه -چرا اینا رو خوردی و تا الان خواب بودی؟! خسته شده بودم انقدر سوال پیچ میکرد دوست داشتم توجه شو ولی ؛... بعد این دو روز فکر میکنم زیاد نباید جدی بگیره! چشمامو تو حدقه چرخوندم _الکس بس میکنی دردی که دارم به خودم... نذاشت جمله‌ ام کامل شه انشگت اشاره شو روی لبم گذاشت و اجازه حرف زدن نداد بهم آروم گفت؛ _همه چی تو اول به من مربوطه بعد به خودت اینو تو گوشت فرو کن! زیر لب برو بابایی گفتم به سمت دیکه ای رفتم تا فقط از الکس دور شم تند تند با پای گچ شده ام راه میرفتم تا خم شدم چاقو بردارم از روی میز تعادلم رو از دست دادم نزدیک بود فکم خورد شه اما قبل از این ؛.... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
##شب_های_قدیمی #PART_430 دلیل اینکه الان نگرانم هست و نمیفهمم اگر برات مهم بودم و نگرانم بودی چن
قبل از اینکه پخش زمین بشم و داغون الکس از زیر بغلم گرفت منو با کمک خودش بلند شدم سر و وضع خودمو مرتب کردم! انکار نه انکار ! خواستم بشقاب کیک رو بردارم که الکس زودتر از من برداشت با عصبانیت گفتم؛ -اون بشقاب کیک رو بده من اون برعکس من الان خونسرد بود -داری با خودت لج میکنی؟ خسته بودم از همه بیشتر از وضیعت ای که توش بودم درگیری هایی که بود -نیازی نیست خودم میبرم میتونم! با ادا و اطفار گفت؛ -آره دیدم همین چند ثانیه پیش میخواستی خودتو داغون کنی! عجب آدم احمقی بود چرا یه ذره درک نداشت واستاده با من کل کل میکنه!عو_ضی هیچی نگفتم اما خستگی از چهره ام مشخص بود و حال بدم از چشمام نکاهی به صورتم انداخت -ناراحتی؟ چیزی شده قربون اون شکل ماهت برم!؟ تو دلم پوزخندی زدم خوب موقیعتی برای ناز خریدن پیدا کرده بود! -اتفاقا باید ناراحت باشم ، چرا نباشم!؟ مشخصه کلافه گفت؛ -بزار برات توضیح بدم ، این دوروزه نبودم مامانم و خواهرم دیدی که اومده بودن ولی من باتو اومدم شمال... دیکه به ته خط رسیدم زده به کلی بازی و بین حرفش پریدم -الان داری اینارو میگی چیکار کنم؟ وظیفت نبوده که با من بیای شمال چیکاره منی که باید بیای باهام؟!!! -گوش کن یه لحظه... تند پریدم با داد گفتم -نه تو گوش کن اصلا آره حق داشتی باید پیش مامانت و.. باشی انا زنگ نمیتونی بزنی؟ پوفی کشید و دستمو ول کرد -نه نميتونستم چون درگیر اون کارای حرو/مزا/ده بودم! دیشب هم مامانم ازم خواست برم خونه شام بخورم و بعدش همونجا خوابم برد وگرنه میخواستم بیام شب و پیش تو ! بلاتکلیف بودم اما سعی کزدم به روی خودم نیارم بیخیال بشم تو صورتش نکاه کردم؛ -اکر اجازه بدی میخوام برم نسکافه درست کنم! بیام با این کیک کوفتم کنم. سعی میکرد خودشو کنترل کنه که نخنده تسلیم وار دستاشو بالا برد -بفرمایدد! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon