3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو انگار تو بهشتم:)🌱
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتن....😔
+این حال هرروز عه ، تکرار تکرار ....
فقط میخوام برم ، برم یه جای دور بدون ادم سم ایی تنهای تنها ....🕊🤍
چقدر حق بود :))))❤️🩹🥲
#هزار_و_یک_شب
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_111 تن بی جونش رو بلند کردم هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مه
#شب_های_قدیمی
#PART_112
دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛
+شما همراه این خانوم هستین؟!
سرم و محکم بالا و پایین کردم ، حرفشو تایید کردم .
لبخندی زد ، با دستش ضربه ایی به شونه ام زد
+نگران نباش مرد ، حالش خوب میشه ...
سکوت کردم و هیچی نگفتم
بعد چند دیقه رفتن بیرون اتاق خالی شد .
من بودم و تن دختر کوچولوی بی جون که روی تخت بیمارستان خوابیده بود .
به سمت تخت رفتم کنارش وایستادم
وقتی میدیدمش تو این وضع اعصاب ام بهم می ریخت.
دستم و گذاشتم روی موهاش ، موهای نرم و خرماییش
حس خوبی منتقل میکرد با این حال چشام اشکی شد
خم شدم اروم روی پیشونیش رو بو.../سه زدم.
اروم از بین فک قفل شده ام گفتم ؛ ...
_خوب میشی ، درد و بلات به جونم ....
نمیدونم چقذر گذشت ولی من فقط خیره بودم به اونی که خوابیده بود روی تخت
حاظر. بودم به خاطرش جونمم بدم همه ی وجود من بود این دختر ....
تو همین فکر ها بودم که خوابم برد....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_112 دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛ +شما همراه
#شب_های_قدیمی
#PART_113
.......
وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود
اتاق تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد
چراغ بالا تخت رو ، روشن کردم
با روشن شدن اش چشماش و محکم بست
مثل اینکه بیدار بود ، با این حال هول شده گفتم .
_عزیز دلم حالت خوبه ...
وقتی اینو گفتم به سمت ام برگشت
منتظر بودم تا چشماش و باز کنه و برای یک لحظه اون چشاشو ببینم ، چشمای قهوه ایی شووو
اروم گفتم جوری که خودم متوجه میشدم چی میگم ؛...
_خانوم کوچولو من نمیخوای چشات و باز کنی ببینمت
سرم و اوردم بالا با بغض گفتم ؛
_دلم برات تنگ شده بیدار شووو
تکون ریزی خورد
از بین لب های خشک شده اش با صدای گرفته گفت؛
+آب...
اشک هامو پست زدم سریع یک لیوان آب اوردم
وقتی برگشتم دیدم چشاش بازه و داره منو میبینه ، لبخندی روی لبم اومد ....
_آخ عزیز من بالاخره چشماشو باز کرد
اشاره ایی به لیوان آب تو دستم کردم رو بهش گفتم؛
_بیا برات اب اوردم
همین که نیم خیز شد بی هوا از بین لب هاش گفت؛
+آخخخ
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_113 ....... وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود اتاق تاریک بود ه
اینم دو پارت جدید ، خدمت شما ✨🤍
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سیاوش بدین من برمممم🫠😂
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon