eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
133 عکس
650 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو انگار تو بهشتم:)🌱 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتن....😔 +این حال هرروز عه ، تکرار تکرار .... فقط میخوام برم ، برم یه جای دور بدون ادم سم ایی تنهای تنها ....🕊🤍 چقدر حق بود :))))❤️‍🩹🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
00:00 🌑✨
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_111 تن بی جونش رو بلند کردم هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مه
دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛ +شما همراه این خانوم هستین؟! سرم و محکم بالا و پایین کردم ، حرفشو تایید کردم . لبخندی زد ، با دستش ضربه ایی به شونه ام زد +نگران نباش مرد ، حالش خوب میشه ... سکوت کردم و هیچی نگفتم بعد چند دیقه رفتن بیرون اتاق خالی شد . من بودم و تن دختر کوچولوی بی جون که روی تخت بیمارستان خوابیده بود . به سمت تخت رفتم کنارش وایستادم وقتی می‌دیدمش تو این وضع اعصاب ام بهم می ریخت. دستم و گذاشتم روی موهاش ، موهای نرم و خرماییش حس خوبی منتقل میکرد با این حال چشام اشکی شد خم شدم اروم روی پیشونیش رو بو.../سه زدم. اروم از بین فک قفل شده ام گفتم ؛ ... _خوب میشی ، درد و بلات به جونم .... نمیدونم چقذر گذشت ولی من فقط خیره بودم به اونی که خوابیده بود روی تخت حاظر. بودم به خاطرش جونمم بدم همه ی وجود من بود این دختر .... تو همین فکر ها بودم که خوابم برد.... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_112 دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛ +شما همراه
....... وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود اتاق تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد چراغ بالا تخت رو ، روشن کردم با روشن شدن اش چشماش و محکم بست مثل اینکه بیدار بود ، با این حال هول شده گفتم . _عزیز دلم حالت خوبه ... وقتی اینو گفتم به سمت ام برگشت منتظر بودم تا چشماش و باز کنه و برای یک لحظه اون چشاشو ببینم ، چشمای قهوه ایی شووو اروم گفتم جوری که خودم متوجه میشدم چی میگم ؛... _خانوم کوچولو من نمی‌خوای چشات و باز کنی ببینمت سرم و اوردم بالا با بغض گفتم ؛ _دلم برات تنگ شده بیدار شووو تکون ریزی خورد از بین لب های خشک شده اش با صدای گرفته گفت؛ +آب... اشک هامو پست زدم سریع یک لیوان آب اوردم وقتی برگشتم دیدم چشاش بازه و داره منو میبینه ، لبخندی روی لبم اومد .... _آخ عزیز من بالاخره چشماشو باز کرد اشاره ایی به لیوان آب تو دستم کردم رو بهش گفتم؛ _بیا برات اب اوردم همین که نیم خیز شد بی هوا از بین لب هاش گفت؛ +آخخخ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
داشتم کتاب میخوندم که رسیدم به این جمله؛ _می دانی ؛ خدا به یک عده دریا دریا نعمت داده ، ولی دیگران باید با اندک بسازن .🍂🤎 حرفی باقی نمیمونه :)!🥲✨ نام کتاب؛ قلب ضعیف و بوبوک نویسنده ؛ فئودور داستایوفسکی
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سیاوش بدین من برمممم🫠😂 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
سلامم گل بهاری . . 🥹🌸✨
چطور مطورین نازنازیا؟؟ 🙈🎀🪷