"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_109 دوباره سمتش هجوم برد ، روش خیمه زد یکی دوتا مشت دیکه زدش گوشه لبش اب
#شب_های_قدیمی
#PART_110
#الکس
خشم جلو چشمام و گرفته بود
این مرتیکه چه جوری به خودش اجازه اینو داده بود که اینجوری با کاترینا رفتار کنه ؟!
عصبانی بودم سعی میکردند مارو از هم جدا کنن
اون هیج توانی نداشت کف سالن افتاده بود روی زمین ....
منم تاجایی که میخورد زدم اش ، دیگه باید از من میترسید و هیج وقت هیج وقت نزدیک کاترینا نیمشد پشت گوشش رو دیده کاترینا رو ام دیده فقط کافیه نگاه چپ بهش بندازه ببین باهاش چیکار میکنم پوف_یوز
خونی شده بود صورتش داشت از حال میرفت
ولی من هنوز اروم نشده بودم اون صحنه میومد جلو چشام ، دست کاترینا رو بزور گرفته بود و فشار میداد دنبال خودش میکشید
اصن بدون اجازه این کارو کرده بود که داشت تقلا میکرد و میگفت ول کن دستموو...
خواستم دوباره بزنم اش با حرفی که یک خانومی زد دست نگه داشتم ؛....
+این خانوووم داره ، داره از حال میره زنگ بزنین آمبولانس(اورژانس )
برگشتم ببینم کدوم خانووم و میگه ؛ ....
با دیدن کاترینا که دستشو گذاشته بود روی سرش
چشاش بسته بود
تعادل نداشت به خودش مسلط نبود
خواست بیوفته سریع به سمتش رفتم ، افتاد بغلم بی حال شد
سفت و محکم بغلش کردم که نیوفته
آروم از بین لب هام گفتم؛
_کاترینااا
هیچی نگفت ، استرس افتاد به جونم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_110 #الکس خشم جلو چشمام و گرفته بود این مرتیکه چه جوری به خودش اجازه اینو
#شب_های_قدیمی
#PART_111
تن بی جونش رو بلند کردم
هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مهم بود ....
بدون توجه به بقیه که داشتن سر صدا میکردن
اروم در گوشش گفنم
_جان دلم .... چشات و نبند باز کن چشاتو
هیچ حرفی از بین لب های سفید شده اش خارج نشد
_خدایااااااا
به سمت ماشین رفتم در عقب و باز کردم
گذاشتم تن بی جون شو روی صندلی در و بستم
ماشین و دور زدم ، نشستم پشت رول و حرکت کردم
........
جلو در بیمارستان نگه داشتم
بغلش کردم
وسط سالن بیمارستان عربده کشیدم
_پرررسستتتااااارر .....
همشون اومدن سمتم یکی از پرستار ها گفت ؛
+اروم باشیدد... برانکارد بیارینن
دوتا از خدمه های دیکه سریع برانکارد اوردن
و تن بی جونش رو گذاشتم روش....
به سمت اتاق معاینه بردن
دکتر اومد بالا سرش ، دکتر میانسالی بود
بعد اینکه معاینه کزد رو به یکی از پرستار ها گفت ؛
+بهش سرم وصل کنید ، مراقب باشید فشارش نیاد پایین .....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
اینم دو پارت جدید تقدیم تون ، شب ساعت 00:00 دقیقه دو پارت جدید میزارم . ✨🤍
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو انگار تو بهشتم:)🌱
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتن....😔
+این حال هرروز عه ، تکرار تکرار ....
فقط میخوام برم ، برم یه جای دور بدون ادم سم ایی تنهای تنها ....🕊🤍
چقدر حق بود :))))❤️🩹🥲
#هزار_و_یک_شب
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_111 تن بی جونش رو بلند کردم هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مه
#شب_های_قدیمی
#PART_112
دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛
+شما همراه این خانوم هستین؟!
سرم و محکم بالا و پایین کردم ، حرفشو تایید کردم .
لبخندی زد ، با دستش ضربه ایی به شونه ام زد
+نگران نباش مرد ، حالش خوب میشه ...
سکوت کردم و هیچی نگفتم
بعد چند دیقه رفتن بیرون اتاق خالی شد .
من بودم و تن دختر کوچولوی بی جون که روی تخت بیمارستان خوابیده بود .
به سمت تخت رفتم کنارش وایستادم
وقتی میدیدمش تو این وضع اعصاب ام بهم می ریخت.
دستم و گذاشتم روی موهاش ، موهای نرم و خرماییش
حس خوبی منتقل میکرد با این حال چشام اشکی شد
خم شدم اروم روی پیشونیش رو بو.../سه زدم.
اروم از بین فک قفل شده ام گفتم ؛ ...
_خوب میشی ، درد و بلات به جونم ....
نمیدونم چقذر گذشت ولی من فقط خیره بودم به اونی که خوابیده بود روی تخت
حاظر. بودم به خاطرش جونمم بدم همه ی وجود من بود این دختر ....
تو همین فکر ها بودم که خوابم برد....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_112 دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛ +شما همراه
#شب_های_قدیمی
#PART_113
.......
وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود
اتاق تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد
چراغ بالا تخت رو ، روشن کردم
با روشن شدن اش چشماش و محکم بست
مثل اینکه بیدار بود ، با این حال هول شده گفتم .
_عزیز دلم حالت خوبه ...
وقتی اینو گفتم به سمت ام برگشت
منتظر بودم تا چشماش و باز کنه و برای یک لحظه اون چشاشو ببینم ، چشمای قهوه ایی شووو
اروم گفتم جوری که خودم متوجه میشدم چی میگم ؛...
_خانوم کوچولو من نمیخوای چشات و باز کنی ببینمت
سرم و اوردم بالا با بغض گفتم ؛
_دلم برات تنگ شده بیدار شووو
تکون ریزی خورد
از بین لب های خشک شده اش با صدای گرفته گفت؛
+آب...
اشک هامو پست زدم سریع یک لیوان آب اوردم
وقتی برگشتم دیدم چشاش بازه و داره منو میبینه ، لبخندی روی لبم اومد ....
_آخ عزیز من بالاخره چشماشو باز کرد
اشاره ایی به لیوان آب تو دستم کردم رو بهش گفتم؛
_بیا برات اب اوردم
همین که نیم خیز شد بی هوا از بین لب هاش گفت؛
+آخخخ
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_113 ....... وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود اتاق تاریک بود ه
اینم دو پارت جدید ، خدمت شما ✨🤍