"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_111 تن بی جونش رو بلند کردم هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مه
#شب_های_قدیمی
#PART_112
دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛
+شما همراه این خانوم هستین؟!
سرم و محکم بالا و پایین کردم ، حرفشو تایید کردم .
لبخندی زد ، با دستش ضربه ایی به شونه ام زد
+نگران نباش مرد ، حالش خوب میشه ...
سکوت کردم و هیچی نگفتم
بعد چند دیقه رفتن بیرون اتاق خالی شد .
من بودم و تن دختر کوچولوی بی جون که روی تخت بیمارستان خوابیده بود .
به سمت تخت رفتم کنارش وایستادم
وقتی میدیدمش تو این وضع اعصاب ام بهم می ریخت.
دستم و گذاشتم روی موهاش ، موهای نرم و خرماییش
حس خوبی منتقل میکرد با این حال چشام اشکی شد
خم شدم اروم روی پیشونیش رو بو.../سه زدم.
اروم از بین فک قفل شده ام گفتم ؛ ...
_خوب میشی ، درد و بلات به جونم ....
نمیدونم چقذر گذشت ولی من فقط خیره بودم به اونی که خوابیده بود روی تخت
حاظر. بودم به خاطرش جونمم بدم همه ی وجود من بود این دختر ....
تو همین فکر ها بودم که خوابم برد....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_112 دکتر برگشت با دیدن من ، نکاهی به کاترینا کرد بعد به من گفت؛ +شما همراه
#شب_های_قدیمی
#PART_113
.......
وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود
اتاق تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد
چراغ بالا تخت رو ، روشن کردم
با روشن شدن اش چشماش و محکم بست
مثل اینکه بیدار بود ، با این حال هول شده گفتم .
_عزیز دلم حالت خوبه ...
وقتی اینو گفتم به سمت ام برگشت
منتظر بودم تا چشماش و باز کنه و برای یک لحظه اون چشاشو ببینم ، چشمای قهوه ایی شووو
اروم گفتم جوری که خودم متوجه میشدم چی میگم ؛...
_خانوم کوچولو من نمیخوای چشات و باز کنی ببینمت
سرم و اوردم بالا با بغض گفتم ؛
_دلم برات تنگ شده بیدار شووو
تکون ریزی خورد
از بین لب های خشک شده اش با صدای گرفته گفت؛
+آب...
اشک هامو پست زدم سریع یک لیوان آب اوردم
وقتی برگشتم دیدم چشاش بازه و داره منو میبینه ، لبخندی روی لبم اومد ....
_آخ عزیز من بالاخره چشماشو باز کرد
اشاره ایی به لیوان آب تو دستم کردم رو بهش گفتم؛
_بیا برات اب اوردم
همین که نیم خیز شد بی هوا از بین لب هاش گفت؛
+آخخخ
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_113 ....... وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود اتاق تاریک بود ه
اینم دو پارت جدید ، خدمت شما ✨🤍
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سیاوش بدین من برمممم🫠😂
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_113 ....... وقتی بیدار شدم دیدم شب شده هوا تاریک شده بود اتاق تاریک بود ه
#شب_های_قدیمی
#PART_114
سریع به سمتش رفتم لبه تخت نشستم دستمو گذاشتم پشت کمرش کمک اش کردم تا راحت بشینه
_کاترینااا ..... خوبی؟
دستشو گذاشت روی سرش
+نه ...
دلم به وضعیت الان اش سوخت
_الهی بمیرم برات ....
لیوان اب رو به سمت لب هاش بردم
_بیا اب بخور یکم ....
لیوان اب رو تا تهش خورد ، تنش بود عااا
_خوبی الان؟!
تو گلو اهومی گفت :
_خوبه ....
خواستم از پشت سرش بلند شم که تیکه داد به من؛
بی حال بود حال نداشت گیج میزد اثرات دارو بود
منم اجازه اینو دادم به من تیکه کنه
سرش و گذاشتم روی قفسه سینم
اروم در گوشش گفتم ؛
_خسته شدی ...!
+اره خسته ام
_میخوای شونه هاتو ماساژ بدم خستگی ت تموم شه ....
لبخند بی جونی زد و سرش و تکون داد
منم شونه هاشو ماساژ دادم و در اخر سفت بغلش کردم
+حالم خوب شد ..... ممنونم
با خنده گفتم ؛
_نوش جونت بچه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon