"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_117 پرستار تقه ایی به در زد +بفرمایدد صدای ضعیف کاترینا بود با شنیدن صدا
#شب_های_قدیمی
#PART_118
اروم با ملاحظه رانندگی میکردم
هر از گاهی ام نگاه میکردم به کاترینا
+میگم الکس
_جانم ...
+امممم میگم.... اهنگ نداری!؟
لبخندی زدم نکاهی به چهره مظلوم اش
گفتم ؛
_چرا عزیز دلم اهنک ام دارم ، فقط نذاشتم گفتم سرت درد نگیره
+نه اوکی عه حالم خوب میشه...
_به روی چشم باشه الان میزارم برات
مانیتور و روشن کردم گفتم؛
_درخواست بدین بانو ...
+اممم.... اهنگ معین که میکه تو معکه ی عشقیووووووو من
_به درخواست تو عشقه عزیزم
اره اهنک های معین ام دارم خوودمم دوسش دارم .
دست هاشو بهم کوبید با ذوق گفت؛
+به به عالییی عه....
موزیک و پلی کردم
_بفرماییدد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_118 اروم با ملاحظه رانندگی میکردم هر از گاهی ام نگاه میکردم به کاترینا +م
#شب_های_قدیمی
#PART_119
+زیییااااد کن ....
از اینکه حال اش خوب بود منم حالم خوب میشد و خوشحال بودم و میخواستم کمک اش کنم هرکاری براش انجام بدم فقط و فقط حالش خوب باشه ....
به درخواست اش صدا موزیک و زیاااد کردم
بلند گفت؛
+عااالیییهه
.........
تو حال خودش بود با موزیک میخوند و کیف میکرد ، منم فقط تماشا میکردم
ادامه راه و با همین موقعیت رفتیم .....
جلو بستنی فروشی نگه داشتم
_گلم ..... من میرم برات میخرم تو بمون باشه .
+باشه برو من همین جا منتظرت میمونم تا برگردی
_قروبنت برم من
+دور ازجونت
نگاه خیره ام روی چشماش موند اونم زل زده بود به من
بعد چند ثانیه گفت؛
+نیمخوای بری...!
با حرف اش به خودم اومدم و اروم گفتم؛
_الان میام ...
وارد بستنی فروشی شدم
سفارش دادم و منتظر موندم تا اماده شه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_119 +زیییااااد کن .... از اینکه حال اش خوب بود منم حالم خوب میشد و خوشحال بو
#شب_های_قدیمی
#PART_120
+اقای محترم ...
سرم و اوردم بالا دیدم فروشنده است با من بود .
_بله ...
+سفارشتون حاظر شده خدمت شما
_خیلی ممنون
حساب کردم و از مغازه بستنی فروشی اومدم بیرون به سمت ماشین رفتم
معجون رو گرفتم سمتش گفتم؛
+بفرمایید خانوم گل
لبخند ملیحی زد از دستم گرفت اروم گفت؛
_مچکرم ...
+نوش جونت ، بخور
.......
گوشیم زنک خورد اهورا بودش
جواب دادم؛
+جانم اهورا؟!
_سلام کجایی؟
+سلام من تو خیابون ام
لحن صحبت اش یه جوری بود انگار ناراحت بود
_کی میای خونه؟
+تا یک ساعت دیگه میام ...... چیزی شده؟ صدات یه جوری هست؟!
_هعییی داداش منتظرم زود بیا خونه
زیاد سوال پیچ نکردم و گفتم باشه میام
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_120 +اقای محترم ... سرم و اوردم بالا دیدم فروشنده است با من بود . _بله ...
#شب_های_قدیمی
#PART_121
گوشی رو قطع کزدم برگشتم به سمت کاترینا دیدم داره نگام میکنه از صورتش متوجه میشدم
چی توی ذهنش هست
قبل اینکه صحبت کنه گفتم ؛
_اهورا بود میخواست ببینه کی میام خونه !
+خوب شاید کار واجب داره بریم دیگه
_اره صداش ام یه جوری بود انگار خسته و ناراحت بود کلافگی از صداش میبارید
فک کنم یه اتفاقی افتاده
زیر لب غر زدم
_باز معلوم نیست چه گندی زدی اهورااا....
ماشین و روشن کردم به سمت خونه راه افتادم
تو راه هیچ حرفی بین من و کاترینا رد و بدل نشد
سرش و تیکه داده بود به شیشه بیرون و نکاه میکرد
منم هیج ایی نگفتم نمیدونم اصن کی رسیدیم فکرم درگیر بود ....
+کاتریناا رسیدیم ...
ولی جواب نداد دوباره کفتم ؛
+کاتریناا...
بازم جواب ندادم برگشتم سمتش دیدم ؛...
چشماش بسته است انگاری خوابش برده بود
از ماشین پیاده شدم دور زدم در ماشین و باز کردم
نمیدونستم چیکار کنم بیدار کنم یا نه ؟!
مغز ام هنگ کزده بود نمیدونستم چیکار کنم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس گرفتن یعنی ؛.....
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_121 گوشی رو قطع کزدم برگشتم به سمت کاترینا دیدم داره نگام میکنه از صورتش متوج
#شب_های_قدیمی
#PART_122
کمربند و باز کردم
به سمتش رفتم خواستم بغل اش کنم
تکون ریزی خورد ، بیدار نشده بود
اروم با ملاحظه بغلش کردم
در ماشین و با پا بستم محکم صدای بدی داد .
کاترینا بغل ام بود از صداش از خواب پرید
+هین وای
کلافه زیرلب گفتم ؛
_لعنتی....
+الک....
اجازه ندادم حرف شو تموم کنه پریدم تو حرفش
اروم گفتم؛
_هییشششش هیچی نیست
تازه به خودش اومد خواب از سرش پریده بود بلند داد میزد ؛
+بزار منو پایین کجا میبری الان میوفتم ....
دستاشو دور گردن من سفت گرفته بود که نیوفته
_ هییشششش
در گوشم غر میزد منم توجه ایی به حرف هاش نمیکردم
به سمت آسانسور رفتم دکمه رو زدم
دوباره گفت؛
+الللکککسس بزار منو پایین الان میوفتم ضربه مغزی میشم اییخدااا
کلافه شده بودم ولی با خنده گفتم ؛
_بچه انقدر حرف نزن بخواب
+الان همه میفهمن زشته الکس بزار پاینن
با این حرفش اش زدم زیر خنده
در آسانسور باز شد رفتم داخل دکمه طبقه رو زدم در بسته شد
بد نگام میکرد مث اینکه ناراحت شده بود سعی کردم کنترل کنم
_با جیغ جیغ های تو باعث میشه مردم متوجه بشن کوچولو
نفس هاش نشون میداد حرص اش گرفته بود بد
جور نگاه شو ازم گرفت دوخت به یک جای دیکه
تو بغل خودم برام ناز میومد قهر کرده بود مثلاااا
ناز اش ام خریدار بودم ، بله باید ام وقتی
میدونست ناز شو میخرم برام ناز بیاره .....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور ممنوع مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_122 کمربند و باز کردم به سمتش رفتم خواستم بغل اش کنم تکون ریزی خورد ، بیدا
#شب_های_قدیمی
#PART_123
دیگه هیچی نگفت
از آسانسور رفتیم بیرون به سمت واحد خونه میرفتم که؛....
یکی از هم واحدی ها از خونه اومد بیرون
خانوم میانسالی بود بهش میخورد سن 40 یا 50 رو داشته باشه
یه نگاه بدی به من که کاترینا تو بغلم بو انداخت
کاترینا سرش و تو سینه ام قایم کرده بود خجالت میکشید
از کنارم رد شد اروم گفت ؛
+خدا بگم چی کار نشید این چه وضعش هست
بلند تر گفت
+زشته به خدااااا
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم ، به کاترینا نگاه کردم
حرصی داشت نگام میکرد خشم از تو چهره اش
مشخص بود حتی نگاش زیر نویس داشت
با دست اش مشت محکمی زد به قفسه سینه ام
+ابرووومووو بردی بی __ شعووور
هیچی نگفتم سکوت کردم
دوباره چند تا مشت محکم تر زد ولی دست خودش بیشتر درد میگرفت واسه من هیچی بود ، احساس نمیکردم چیزی رو.....
از اینکه هیچی نمیگفتم بیشتر حرصی تر میشد
کلافه شدم وسط سالن واستادم غریدم؛
_کاترینا انقدر حرص نخووور بس کن یه چیزی کفت عزیزدلم
تموم این حرف هارو با چشم بسته گفته بودم
وقتی چشمام و باز کردم چشماش و دیدم
بغض کرده بود قیافه اش اویزون بود اگر حرف میزد مطمئن بودم بغض اش میترکید
اون دوتا چشماش شده بود کاسه اشک
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon