eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده سپاس
1.7هزار دنبال‌کننده
127 عکس
511 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
و روزای خوبی ، در آینـــده منتظرتون باشه 😻✨
و امیـــدوارم بشه هر آن چیزی که باید ..🤍🎀
"مــحزونِ شــاعر "فورنده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_177 چرا انقدر بیشعووور بود با من واستاده بود کل کل میکرد .... سکوت کردم و چیز
یهو گفت - مهتاب قبل از تو بوده.. چشمام درشت شد با بهت نگاهش کردم منظورش چی بود؟ نکنه قبل از من باهاش بوده.. موهامو کنار زد قبل اینکه بخوام حرفی بزنم ادامه داد - قبل اینکه ببینمت وجود داشته و اسمشم بردن؛ پس اگه قرار بود بخوامش الان زنم بود... با تموم شدن حرفش اخمی کردم تند گفتم - بیخود.. کی بوده؟! خندید - هومم..آره بیخود.. دختر خاله ام یعنی چی ، یعنی اونم مث من که با مارتینو قرار بود ازدواج کنم الکس ام مث من قرار بوده با دختر خاله اش ازدواج کنه ... خواستم حرفی بزنم که ، گوشیش زنگ خورد؛... از من فاصله گرفت رفت عقب ، نمیدونم کی بود من هنوز تو فکر مهتاب بودم ... _باشه دیگههه ، بیاااا خونه بلند داد زد از فکر و خیال اومدم بیرون ، اخم هاش تو هم بود مشخص بود طرف عصبانیش کرده.... چنگی به موهاش زد نگاش افتاد به من .. نیمدونم چی دید و چی شد پوزخندی زد با دو قدم اومد سمتم... خم شد ، بلند ام کرد گذاشت روی اپن هینی کشیدم کارش یهویی بود هاج و واج مونده بودم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_178 یهو گفت - مهتاب قبل از تو بوده.. چشمام درشت شد با بهت نگاهش کردم منظور
_خب ... جوجه فسقلی من .... سرش و کج کرد _خیالت راحت شد ...؟! چهره ام یه چیز دیگه ایی نشون میداد ، باطن ام نه ... دهن کج کردم +بابت؟؟؟؟ صاف وایستاد ضربه آرومی به نوک بینیم زد _اینکه من دوست دارم یاد مارتینو افتادم اونم میگفت منو دوست داره رهام نمیکنه فرامووش ام نمیکنه همیشه پشتم هست ولی به جای اینکه کنارم باشه ، روبه روم واستاد .... لبخند تلخی زدم +دروغه.... چهره اش تو صدم ثانیه تغیر کرد _چه جوری بهت ثابت کنم دوست دارم؟هووووم؟! صداش بم و خش دار شده بود زیر لب چمیدونمی گفتم تو چشمام زل زد ، نگاش یه جوری بود یه نگاه خاصی داشت نمیدونم دیقااا دست شو گذاشت پشت کمرم سمتم خیز برداشت که ؛.... صدای کوبیدن در اومد لرزیدم از ترس هین ایی از دهنم خارج شد ... دست اش که دور کمرم بود و بیشتر فشرد الکس اخماش تو هم بود صورت اش قرمزز محکم گفت؛ _کیهههه! +داداششششیییی ممممنننن اوووومدممم چرا انقدر بلند و کشیده حرف میزدن صدای اهورا بود..! با چیزی که اومد تو ذهنم دهنم باز مونده بود دیشب که اومدیم کسی خونه نبود ... نه اهورا و نه دیار .... پس کجا بودند مگه خواب نبودن؟! یعنی رفته بودن؟! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
ولی تو دلت غم نگیره ... هنوز زندگی هست،تاوقتی که صبح از خواب بیدار میشی و رویاهات و می‌بینی تا وقتی ادامه داره ، و زیبایی هارو میشه که پیدا کرد شاید یکم سخت تر شده باشه اما هنوزم از چشم های بینا، پنهان نیست هنوز هم امید،هست! هنوز و همیشه خدا با ماست! Hami 1404.9.1
بی ادا اصول ، بیاید پارت بخونیم قشنگا ..🙂🤍🤌🏻
هســتید ناناز ، نانازام ؟🥺💙✨
"مــحزونِ شــاعر "فورنده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_179 _خب ... جوجه فسقلی من .... سرش و کج کرد _خیالت راحت شد ...؟! چهره ام یه
وقتی صدای اهورا اومد بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین . الکس نگاهش اون طرف بود ولی روبه روی من واستاده بود یه جورایی چفت اش بود نگاشو داد به من ، سرم و اوردم بالا صورت اش مقابل صورت من بود یک سانت فاصله بود هول کرده بودم ، احساس کردم صدای پا میاد هرچی می‌گذشت نزدیک تر میشد به خودم اومدم هولش دادم به طرف دیگه ... بالاخره تونستم نفس بکشم . _به به سلااامممم اومد نزدیک میز ناهار خوری چشماش برق زد نشست پشت میز دوتا دستاش و بهم کوبید _عجب صبحونه ایی این میچسبهههههه خندم گرفته بود نیش ام باز بود چرا انقدر این پسر همه کاراشو دلقک بازی بود برعکس الکس بود .... به سمت کتری قوری رفتم چایی ریختم اوردم گذاشتم روی میز تو سکوت داشتیم صبحونه میخوردیم که ؛... گوشی اهورا زنک خورد _جان داداش ... نمیدونم طرف پشت خط چی گفت ، چهره اش حالت دیگه ایی گرفت الکس کله شو به حالت "چیه" نشون داد _الان میاااام ... بلند شد کت شو برداشت و رفت ، بدون هیچ حرفی ... چیشد ؟ کجا رفت؟ کی بود؟ خیره بودم به حای خالی اهورا لب زدم؛ +الک... هنوز حرف ام تموم نشده بود پرید گفت؛ _چیزی نیست قروبنت برم من ، صبحونه تو بخور... دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم . _بیا خانوووم من برام لقمه ایی از غذایی که درست کرده بود گرفته بود ... لبخندی روی لبم اومد ، از دستش گرفتم و خوردم... چشمکی زد _چطوره ؟ مزه اش خیلی خوب بود مزه بهشت میداد خیلی خوشمزه بود اصن خوشمزگیش تعریف نداره .... چشمامو بستم با اطمینان گفتم؛ +عالیهههههههههههه حرف ندااااارههه _نوش جونت باشه جوجه فسقلی ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده سپاس
#شب_های_قدیمی #PART_180 وقتی صدای اهورا اومد بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین . الکس نگاه
صبحونه رو خوردیم و میز ام جمع کردیم ساعت 12ظهر رو نشون میداد ... نشسته بودم روی مبل جلوی تلوزیون داشتم فیلم میدیدم . الکس تو آشپزخونه بود نیمدونم چیکار میکرد بعد چند دقیقه دیدم اومد کنارم نشست دوتا لیوان نسکافه ام اورده بود ، اونا رو گذاشت روی میز دست هاشو به سمتم اورد ،اشاره ای به بغل اش کرد ... الان میخواست برم بغلش ! آخه... چشمکی زد و لب زد؛ _بیاااجووونم...! دستاشو دورم حلقه کرد بیشتر منو به خودش فشرد _آخخخخخ خداااااااا قربووون تو برررمم مننن دروغ نگم واقعن با حرفاش ته دلم ضعف میرفت تپش قلب گرفته بودم اونم دست کمی از حال من نداشت فقط متوجه نمیشدم چرا انقدر داغ بود بدنش حرارت داشت ... سر من توی گردنش بود بدنش خیلی داغ بود نفس عمیقی کشید نفسشم داغ بود لب زدم +تب داری ؟ مریض شدی اره ؟ بدنت خیلی داغه... تو گلو خندید؛ _دخترکم... چشمام گشاد شد که بوسید روی موهام رو _تب از چیز دیگه اس! +از چی؟!! جدام کرد یکم بعد شیطون نگام کرد _بگم؟