eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.7هزار دنبال‌کننده
116 عکس
501 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
بی ادا اصول ، بیاید پارت بخونیم قشنگا ..🙂🤍🤌🏻
هســتید ناناز ، نانازام ؟🥺💙✨
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_179 _خب ... جوجه فسقلی من .... سرش و کج کرد _خیالت راحت شد ...؟! چهره ام یه
وقتی صدای اهورا اومد بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین . الکس نگاهش اون طرف بود ولی روبه روی من واستاده بود یه جورایی چفت اش بود نگاشو داد به من ، سرم و اوردم بالا صورت اش مقابل صورت من بود یک سانت فاصله بود هول کرده بودم ، احساس کردم صدای پا میاد هرچی می‌گذشت نزدیک تر میشد به خودم اومدم هولش دادم به طرف دیگه ... بالاخره تونستم نفس بکشم . _به به سلااامممم اومد نزدیک میز ناهار خوری چشماش برق زد نشست پشت میز دوتا دستاش و بهم کوبید _عجب صبحونه ایی این میچسبهههههه خندم گرفته بود نیش ام باز بود چرا انقدر این پسر همه کاراشو دلقک بازی بود برعکس الکس بود .... به سمت کتری قوری رفتم چایی ریختم اوردم گذاشتم روی میز تو سکوت داشتیم صبحونه میخوردیم که ؛... گوشی اهورا زنک خورد _جان داداش ... نمیدونم طرف پشت خط چی گفت ، چهره اش حالت دیگه ایی گرفت الکس کله شو به حالت "چیه" نشون داد _الان میاااام ... بلند شد کت شو برداشت و رفت ، بدون هیچ حرفی ... چیشد ؟ کجا رفت؟ کی بود؟ خیره بودم به حای خالی اهورا لب زدم؛ +الک... هنوز حرف ام تموم نشده بود پرید گفت؛ _چیزی نیست قروبنت برم من ، صبحونه تو بخور... دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم . _بیا خانوووم من برام لقمه ایی از غذایی که درست کرده بود گرفته بود ... لبخندی روی لبم اومد ، از دستش گرفتم و خوردم... چشمکی زد _چطوره ؟ مزه اش خیلی خوب بود مزه بهشت میداد خیلی خوشمزه بود اصن خوشمزگیش تعریف نداره .... چشمامو بستم با اطمینان گفتم؛ +عالیهههههههههههه حرف ندااااارههه _نوش جونت باشه جوجه فسقلی ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_180 وقتی صدای اهورا اومد بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین . الکس نگاه
صبحونه رو خوردیم و میز ام جمع کردیم ساعت 12ظهر رو نشون میداد ... نشسته بودم روی مبل جلوی تلوزیون داشتم فیلم میدیدم . الکس تو آشپزخونه بود نیمدونم چیکار میکرد بعد چند دقیقه دیدم اومد کنارم نشست دوتا لیوان نسکافه ام اورده بود ، اونا رو گذاشت روی میز دست هاشو به سمتم اورد ،اشاره ای به بغل اش کرد ... الان میخواست برم بغلش ! آخه... چشمکی زد و لب زد؛ _بیاااجووونم...! دستاشو دورم حلقه کرد بیشتر منو به خودش فشرد _آخخخخخ خداااااااا قربووون تو برررمم مننن دروغ نگم واقعن با حرفاش ته دلم ضعف میرفت تپش قلب گرفته بودم اونم دست کمی از حال من نداشت فقط متوجه نمیشدم چرا انقدر داغ بود بدنش حرارت داشت ... سر من توی گردنش بود بدنش خیلی داغ بود نفس عمیقی کشید نفسشم داغ بود لب زدم +تب داری ؟ مریض شدی اره ؟ بدنت خیلی داغه... تو گلو خندید؛ _دخترکم... چشمام گشاد شد که بوسید روی موهام رو _تب از چیز دیگه اس! +از چی؟!! جدام کرد یکم بعد شیطون نگام کرد _بگم؟
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام جانم وابسته به بودن توست🫂🤍 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازش خوشت میاد ولی نباید نشون بدی🤌😅 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه باید چیزی شده باشه ، دلم برات تنگ شده:)❤️‍🩹🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت برا دختر خوشگله رفته آقا سعید ولی نمیخوای قبول کنی😏😁 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
عجب بارونیه هاا🥹🥹🥹