"مــحزونِ شــاعر "کافیه فورنده مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_179 _خب ... جوجه فسقلی من .... سرش و کج کرد _خیالت راحت شد ...؟! چهره ام یه
#شب_های_قدیمی
#PART_180
وقتی صدای اهورا اومد
بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین .
الکس نگاهش اون طرف بود ولی روبه روی من واستاده بود
یه جورایی چفت اش بود
نگاشو داد به من ، سرم و اوردم بالا
صورت اش مقابل صورت من بود یک سانت فاصله بود
هول کرده بودم ، احساس کردم صدای پا میاد هرچی میگذشت نزدیک تر میشد
به خودم اومدم هولش دادم به طرف دیگه ...
بالاخره تونستم نفس بکشم .
_به به سلااامممم
اومد نزدیک میز ناهار خوری چشماش برق زد نشست پشت میز دوتا دستاش و بهم کوبید
_عجب صبحونه ایی این میچسبهههههه
خندم گرفته بود نیش ام باز بود چرا انقدر این پسر همه کاراشو دلقک بازی بود
برعکس الکس بود ....
به سمت کتری قوری رفتم چایی ریختم اوردم گذاشتم روی میز
تو سکوت داشتیم صبحونه میخوردیم که ؛...
گوشی اهورا زنک خورد
_جان داداش ...
نمیدونم طرف پشت خط چی گفت ، چهره اش حالت دیگه ایی گرفت
الکس کله شو به حالت "چیه" نشون داد
_الان میاااام ...
بلند شد کت شو برداشت و رفت ، بدون هیچ حرفی ...
چیشد ؟ کجا رفت؟ کی بود؟
خیره بودم به حای خالی اهورا لب زدم؛
+الک...
هنوز حرف ام تموم نشده بود پرید گفت؛
_چیزی نیست قروبنت برم من ، صبحونه تو بخور...
دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم .
_بیا خانوووم من
برام لقمه ایی از غذایی که درست کرده بود گرفته بود ...
لبخندی روی لبم اومد ، از دستش گرفتم و خوردم...
چشمکی زد
_چطوره ؟
مزه اش خیلی خوب بود مزه بهشت میداد
خیلی خوشمزه بود اصن خوشمزگیش تعریف نداره ....
چشمامو بستم با اطمینان گفتم؛
+عالیهههههههههههه حرف ندااااارههه
_نوش جونت باشه جوجه فسقلی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "کافیه فورنده مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_180 وقتی صدای اهورا اومد بدون هیچ فکری سریع از اپن پریدم پایین . الکس نگاه
#شب_های_قدیمی
#PART_181
صبحونه رو خوردیم و میز ام جمع کردیم
ساعت 12ظهر رو نشون میداد ...
نشسته بودم روی مبل جلوی تلوزیون داشتم فیلم میدیدم .
الکس تو آشپزخونه بود نیمدونم چیکار میکرد
بعد چند دقیقه دیدم اومد کنارم نشست
دوتا لیوان نسکافه ام اورده بود ، اونا رو گذاشت روی میز
دست هاشو به سمتم اورد ،اشاره ای به بغل اش کرد ...
الان میخواست برم بغلش ! آخه...
چشمکی زد و لب زد؛
_بیاااجووونم...!
دستاشو دورم حلقه کرد
بیشتر منو به خودش فشرد
_آخخخخخ خداااااااا قربووون تو برررمم مننن
دروغ نگم واقعن با حرفاش ته دلم ضعف میرفت
تپش قلب گرفته بودم
اونم دست کمی از حال من نداشت
فقط متوجه نمیشدم چرا انقدر داغ بود بدنش حرارت داشت ...
سر من توی گردنش بود
بدنش خیلی داغ بود
نفس عمیقی کشید
نفسشم داغ بود
لب زدم
+تب داری ؟ مریض شدی اره ؟ بدنت خیلی داغه...
تو گلو خندید؛
_دخترکم...
چشمام گشاد شد
که بوسید روی موهام رو
_تب از چیز دیگه اس!
+از چی؟!!
جدام کرد یکم
بعد شیطون نگام کرد
_بگم؟
"مــحزونِ شــاعر "کافیه فورنده مرسی
#شب_های_قدیمی #PART_181 صبحونه رو خوردیم و میز ام جمع کردیم ساعت 12ظهر رو نشون میداد ... نشست
پـارت جدید تقدیم نگاه های زیـــباتون 🥺🤍☔️
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام جانم وابسته به بودن توست🫂🤍
#ازیاد_رفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازش خوشت میاد ولی نباید نشون بدی🤌😅
#ازیاد_رفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه باید چیزی شده باشه ، دلم برات تنگ شده:)❤️🩹🥲
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش😕🥲
#ازیادرفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت برا دختر خوشگله رفته آقا سعید ولی نمیخوای قبول کنی😏😁
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon