[ حنیفا ]
-
غریبی ...
در نگاه اول
شاید غریب بودن یعنی
اومدن به مکانی که هیشکی تو رو نمیشناسه
نه تو اونا رو میشناسی و نه اونا تو رو..
غریبی میتونه تو جمع دوستانه هم باشه ...!
وقتی کسی رو نداشته باشی باهاش حرف بزنی یعنی غریبی ؛
وقتی کسی بهت اهمیت نده یعنی غریبی ... حتی اگه براشون آشنا باشی ...
اما یه نوع غریبی هم هست !
که فقط و فقط مال یه نفره!
که مردم ؛
خوبی تو
قدرت تو
دلاوری تو
عدالت تو
با خدا بودن تو رو
میدیدن ولی به شکل غریبه باهات رفتار میکردن!
با اونا به بهترین نوع رفتار کردی ؛
ولی با بدترین نوع جوابتو میدن !
همیشه باهاشون بودی ؛
ولی هیچوقت باهات نبودن !
بهشون بهترین پند رو میگفتی ؛
ولی هیچ اهمیتی نمیدادن !
تو عمرت حق هیچکسی رو نخوردی ؛
ولی حقت رو خوردن !
همه ی بدبختیاشون ؛ درداشون رو
سرتو خالی میکردن ؛
ولی تو کسی رو نداشتی که از غم وجودت براشون بگی !
همیشه باهاشون مدارا میکردی ؛
ولی با خانوادت بدترین برخورد رو داشتن !
یه عمر در خدمت خدا بودی ؛
ولی تو رو کافر میخوندن !
در اوج اقتدار ؛
ولی غریب ...!
غریب برای ما بچه شیعه ها
یعنی بابامون !
بابایی که با اسمش
عدالت و حق خواهی به یادمون میاره ... ولی مظلومیتش که هنوزم با فرزندش همراهه رو مثل یه زخم عمیق به دلمون میندازه !
آره!
بابای ما خیلی غریب بود ؛
ولی در کمال غریب بودنش
عدالت و قدرت در دریای اسمش موج میزد ...
#قصه_مادر
#نوشته_قلبم
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- و تو کیستی که
با رفتنت
علی را به گریه آوردی .... !
[ حنیفا ]
-
قصه ِدر ؛
بعد از تو
این در دیگر خاطرات ِدر زدن های ِپیامبر را
فراموش کرده ؛
و لحظات ناخوش
شهادت شاهدخت پیامبر را
برای کودکان این خانه
تعریف میکند ... ؛
و چه تقدیری برای این در
نوشته شده است ؛
که این در سوخته
احساس گناه را از ته ِته ِ پایه هایش
حس کرده ...
و فرش ِخون های ریخته شده
از سینه و پهلوی حضرت مادر است
و فدای آتش دشمن خاندان پیمبر شده
و چه میکشند میخ های این در
روزگاری خوشبختترین جزء ِکوچک ِاین دنیای ِبزرگ بودند ؛
ولی الان ... ❤️🩹
ای کاش علی ؛
هیچوقت بر در ِ این خانه ؛
میخ نمیزد ...
ای کــاش !
وا امــاه !.
لعن الله قاتلیکِ یا فاطمه الزهرا
#قصه_مادر
#نوشته_قلبم
انا اعطیناک الکوثر.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
انا اعطیناک الکوثر ؛
آخ خجالت زده شد حیدر ! ...
[ حنیفا ]
-
و علی
آرام آرام سینه خاک را شکافت ....
سنگ ها را
یک به یک چید
و دردانه زندگیاش ؛
تنها یار روزهای غریبیاش ؛
امانت برادر و پیغمبرش ؛
جانش ؛
را
با دستانی لرزان به
دل خاک سپرد ... ! ؛
#قصه_مادر
#نوشته_قلبم