[ حنیفا ]
-
ای ابالحسن،
تو را با غیر ِتو مقایسه کردند،
مگر میشود کوه را با ذره مقایسه کرد؟
[ حنیفا ]
-
چگونه تو را
با دشمنانت برابر میدانند؟
آیا آنها آنقدر منزلت دارند
که با دولنگه نعلین ِقنبر،
برابر باشند؟
[ حنیفا ]
-
دستانش بیامان میلرزید.
تاب و تحمل این کار وحشتناک را نداشت.
داشت چه میکرد؟
میدانست که با دستانش میخواست جگر چه کسی را بسوزاند؟
میدانست که آن مردی را
که سالها در کنارش زندگی کرده بود،
میخواست با زهری از پای درآورد؟
نگاه های خیرهاش را به انگور براق و خوشآب انداخت. انگورهایی که بطنشان از زهر پر بود و بزودی جگر معصومی را پاره پاره میکردند.
.
سینی انگور را جلوی پاهای جواد گذاشت. نگاهی به چشمان مشکین مظلومش کرد. او جوانی بود سروقامت و شریف و بابالمراد.
طولی نکشید که جواد، اولین دانهی انگور را برداشت و میل خوردن کرد.
و اولین انگور را در دهانش گذاشت و
چند دقیقه بعد، امالفضل او را بر افتاده بر
زمین، با دهانی پر از خون و
چشمانی در اوج مظلومیت دید.
نمیتوانست کاری را که کرده، باور کند.
شروع به گریه کرد و ناله سر داد.
.
اما دیگر گذشته بود.
جواد، بیجان و بیرمق، افتاده بر زمین،
که کبوترانی از ملکوت دورش را گرفته و برایش عزاداری میکردند،
به آغوش خداوندش شتافت.
#نوشته_قلبم
هدایت شده از 𝘙𝘢𝘥𝘪𝘰 𝘯𝘢𝘷𝘢 .
رادیونوا .InShot_۲۰۲۵۰۵۲۶_۲۱۵۸۳۳۲۶۴_۲۰۲۵_۰۵_۲۶_۲۲_۳۱_۴۱_۵۱۶_۲۰۲۵_۰۵_۲۶_۲۲_۳۳_۰۲_۵۶۳.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
کم کم در ابتدای ِخیابان ِکاظمین ؛
دارم همان گدای ِقدیم ِتو میشوم .