[ حنیفا ]
-
دستانش بیامان میلرزید.
تاب و تحمل این کار وحشتناک را نداشت.
داشت چه میکرد؟
میدانست که با دستانش میخواست جگر چه کسی را بسوزاند؟
میدانست که آن مردی را
که سالها در کنارش زندگی کرده بود،
میخواست با زهری از پای درآورد؟
نگاه های خیرهاش را به انگور براق و خوشآب انداخت. انگورهایی که بطنشان از زهر پر بود و بزودی جگر معصومی را پاره پاره میکردند.
.
سینی انگور را جلوی پاهای جواد گذاشت. نگاهی به چشمان مشکین مظلومش کرد. او جوانی بود سروقامت و شریف و بابالمراد.
طولی نکشید که جواد، اولین دانهی انگور را برداشت و میل خوردن کرد.
و اولین انگور را در دهانش گذاشت و
چند دقیقه بعد، امالفضل او را بر افتاده بر
زمین، با دهانی پر از خون و
چشمانی در اوج مظلومیت دید.
نمیتوانست کاری را که کرده، باور کند.
شروع به گریه کرد و ناله سر داد.
.
اما دیگر گذشته بود.
جواد، بیجان و بیرمق، افتاده بر زمین،
که کبوترانی از ملکوت دورش را گرفته و برایش عزاداری میکردند،
به آغوش خداوندش شتافت.
#نوشته_قلبم
هدایت شده از 𝘙𝘢𝘥𝘪𝘰 𝘯𝘢𝘷𝘢 .
رادیونوا .InShot_۲۰۲۵۰۵۲۶_۲۱۵۸۳۳۲۶۴_۲۰۲۵_۰۵_۲۶_۲۲_۳۱_۴۱_۵۱۶_۲۰۲۵_۰۵_۲۶_۲۲_۳۳_۰۲_۵۶۳.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
کم کم در ابتدای ِخیابان ِکاظمین ؛
دارم همان گدای ِقدیم ِتو میشوم .
[ حنیفا ]
-
جبرئیل پا بر زمین نهاد.
مردم در خانهی محمد، غوغا کرده بودند.
هلهله زنان، تا آسمان هفتم عروج پیدا کرده بود و تبریک، بر زبان مردان مدینه جاری بود.
عروس با لباسی دلربا و آغشته به مرواریدهای بهشتی،
مانند دریایی شیرین و پرگوهر،
بر حیاط قدم برمیداشت.
علی با چشمان نافذ و
موهایی بلند و افتاده بر شانههایش، به مثل دریایی مواج، سربهزیر و محجوب، دست در دست فاطمه گذاشته بود.
.
ندای قرآن که از جبرئیل بلند میشد،
بر گوش محمد نشست:
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ
دو دریا را که با هم مجاورند،
برخورد ساخت ...
بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ
بین آن دو، حائلیست به هم دیگر، تجاوز نمیکنند.
يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ
خارج میشود از آندو، لولو و مرجان ..
.
پرتوی این ازدواج پرنور،
عمری به گستردگی آفتاب دارد.
که همچنان،
مردمان از انوار تنها رحمت باقیمانده از دامان زهرا،
نفس میکشند و زندگی میکنند.
#نوشته_قلبم
#مولای_من
هدایت شده از 𝘙𝘢𝘥𝘪𝘰 𝘯𝘢𝘷𝘢 .
رادیونوا .InShot_۲۰۲۵۰۵۲۸_۱۶۱۸۴۴۹۶۵_۲۰۲۵_۰۵_۲۸_۱۶_۲۰_۵۶_۱۱۳_۲۰۲۵_۰۵_۲۸_۱۶_۲۲_۲۹_۸۸۷.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
در کل ِممالک و مذاهب به جهان ؛
مانند علی ُفاطمه زوجی نیست .
[ حنیفا ]
-
مادرم بعد ِخدا،
نام ِتو را یادم داد.
عادت ِکودکی ِماست
علی گفتن ِما .. :)