eitaa logo
[ حنیفا ]
219 دنبال‌کننده
495 عکس
214 ویدیو
5 فایل
کنجی از ذهن ِمجنون گشته ِنوکر ِعلی، با عطر ِقلم و نویسندگی :))) کپی ؟ حلال ِحلال ارتباط با ادمین: @Hanifa_602 اهل گمنام حرف زدنی بفرما: https://daigo.ir/secret/9345738092
مشاهده در ایتا
دانلود
[ حنیفا ]
-
وای بر من! چه گناهی کردم! کاروان کوچک سید وسالارم، پسرعمو و برادرم حسین را به این شهر بی‌وفا که روزگاری عمو و مولایم علی را رها کردند، دعوت کردم؟! + راه برو دیگر مسلم! راه برو! + می‌روم نیازی به شما ندارم! از کجا می‌دانستم پله های مناره‌ی دارالاماره اینقدر طولانی‌اند که جانم را پیش از شهادتم، بستانند؟! + سرت را بالا بیاور! صورتم را بالا آوردم و نور خورشید بعد از مدت‌ها بر صورتم ریخت، جمعیت بزرگ و منتظر، روبه‌رویم ایستاده بودند. چه‌ها من از شما کشیدم! شما همان‌هایی بودید که همین دیشب پشت سرم نماز به جا آوردید و بعد از سلام، رهایم کردید! همان‌هایی که ۳۰هزارنامه را به سمت پسرعمویم، روانه کردید و مهمانش کردید! این رسم مهمان نوازی‌ست؟ اف بر شما! نفرین بر شما! من هیچ! چرا مولایتان حسین را تنها گذاشتید؟! ای اشباه الرجال! چه کشید علی از دست شما! و چه خواهد کشید حسین ... طوعه را! چگونه بر سر و رویش می‌زند! زنی که پناهم داد! کاش خدا پسرش را هدایت کند! لگد سرباز، مرا به پایین انداخت. باد در پیچ و تاب موهایم می‌رقصید. فاصله‌ای تا شهادت نداشتم! حسین! مولای من! مرا ببخش! جان من به کوفه نیا! قربانت شوم، نیا! و من خوب می‌دانم که این مردمان، مظلومانه رهایت می‌کنند در سرزمین خاک و خون، در سرزمینی که نامش کربلاست.
هدایت شده از 𝘙𝘢𝘥𝘪𝘰 𝘯𝘢𝘷𝘢 .
رادیونوا .InShot_۲۰۲۵۰۶۰۵_۰۱۴۳۴۰۰۶۶_۲۰۲۵_۰۶_۰۵_۰۱_۴۶_۱۷_۷۱۱_۲۰۲۵_۰۶_۰۵_۰۲_۰۴_۵۳_۷۳۶.mp3
زمان: حجم: 7.9M
من سر ِبازار رفتم دخترم با من نبود ؛ وای ، وای ِمن با تو خیلی فرق دارد یاحسین .
-
[ حنیفا ]
-
خنجر را برداشت. دلش نمی‌آمد تیزش کند. نمی‌خواست و نمی‌توانست‌. همان خنجر کُند را برداشت که فرمان الهی را اجرا کند. نوک خنجر را با تمام لرزش و استرسی که به جان دستانش افتاده بود، بر گردن پسرش فرود آورد‌. چشمانش که تاب و تحمل این صحنه را نداشتند، بست. لحظاتی بعد، باز کرد که جوی جاری خون را ببیند، که در کمال ناباوری دید که خنجر هیچ خراشی بر گردن فرزندش، حک نکرده است. - پدر! چه شد پس؟ چرا خنجر نبرید؟ + نمی‌دانم! نمی‌دانم جانم! با خنجر ساقه گندم بغلش را برید. راحت و سریع، ساقه دونیم شد. مانده بود که چرا خنجر، گردن اسماعیل را نزده بود. چندباری امتحان کرد و باز نشد. صدای بع بع گوسفندی ابراهیم و اسماعیل را به خود کشاند. ملکی سفید و زیبارو، گوسفندی را پیش روی ابراهیم آورد: + صبر کن ابراهیم! خداوند تو را پذیرفت و به پاس این سربلندی و اطاعت و تقوا تو، گوسفندی را به تو می‌دهد تا بجای اسماعیل، او را گردن بزنی. اشک شوق از چشمان ابراهیم بارید و اسماعیل را با تمام وجود به آغوش خود چسباند. او در سایه رضای خدا، نه تنها فرزندش را از دست نداد، بلکه گوسفندی را پیشکش درگاه الهی کرد که تا سال‌ها بماند در یادمان، که تقوا تنها راه پذیرش قربانی‌ها و نذر هاست. به راستی که همه چیز به قربان اوست.
-
[برای کی؟] اولین قسمت از مجموعه نوشته‌های چشمانم را به این گیتی پوچ و خالی باز کردم. چراغ پرنور بالای سرم، چشمانم را می‌زد. فضای تاریک اتاق، ترس به جانم ‌می‌انداخت. آرام نخستین نفسم در این دنیا کشیدم. دست و پایم را در هوا تکان می‌دادم و از ترس جیغ می‌کشیدم. قطرات اشک از گونه‌هایم سرازیر می‌شدند. هیچ چیزی نداشتم. قلب کوچولو‌ام در تنگنای قفسه‌ی سینه‌ام، بی‌پروا می‌تپید. اما برای چه؟ برای من؟ یا برای تو؟
-
[ حنیفا ]
-
[قلب بی‌قرار] دومین قسمت از مجموعه نوشته‌های نرمی ملحفه‌ای را بر پوست لطیف و تازه جان گرفته‌ام، حس کردم. ندای نازک مادرم که مرا حلما‌خانوم، صدا می‌زد، روحم را نوازش می‌داد. شیرینی صدای اطرافیانم مانند نقلی بر جانم می‌نشست اما، اما، هیچ‌کدام به نرمی و گرمی آن رود عشقی که در رگ و خونم جاری شده بود و به چاکراهای قلبم و به ژرفای آن می‌رسید، نبودند. تو بدجور از همان اول در جای جای قلبم جای گرفته بودی. بدجور مرا عاشق خود کرده بودی. بدجور عاشقت شده بودم. بدجور...!