eitaa logo
[ حنیفا ]
219 دنبال‌کننده
495 عکس
214 ویدیو
5 فایل
کنجی از ذهن ِمجنون گشته ِنوکر ِعلی، با عطر ِقلم و نویسندگی :))) کپی ؟ حلال ِحلال ارتباط با ادمین: @Hanifa_602 اهل گمنام حرف زدنی بفرما: https://daigo.ir/secret/9345738092
مشاهده در ایتا
دانلود
-
[ حنیفا ]
-
خنجر را برداشت. دلش نمی‌آمد تیزش کند. نمی‌خواست و نمی‌توانست‌. همان خنجر کُند را برداشت که فرمان الهی را اجرا کند. نوک خنجر را با تمام لرزش و استرسی که به جان دستانش افتاده بود، بر گردن پسرش فرود آورد‌. چشمانش که تاب و تحمل این صحنه را نداشتند، بست. لحظاتی بعد، باز کرد که جوی جاری خون را ببیند، که در کمال ناباوری دید که خنجر هیچ خراشی بر گردن فرزندش، حک نکرده است. - پدر! چه شد پس؟ چرا خنجر نبرید؟ + نمی‌دانم! نمی‌دانم جانم! با خنجر ساقه گندم بغلش را برید. راحت و سریع، ساقه دونیم شد. مانده بود که چرا خنجر، گردن اسماعیل را نزده بود. چندباری امتحان کرد و باز نشد. صدای بع بع گوسفندی ابراهیم و اسماعیل را به خود کشاند. ملکی سفید و زیبارو، گوسفندی را پیش روی ابراهیم آورد: + صبر کن ابراهیم! خداوند تو را پذیرفت و به پاس این سربلندی و اطاعت و تقوا تو، گوسفندی را به تو می‌دهد تا بجای اسماعیل، او را گردن بزنی. اشک شوق از چشمان ابراهیم بارید و اسماعیل را با تمام وجود به آغوش خود چسباند. او در سایه رضای خدا، نه تنها فرزندش را از دست نداد، بلکه گوسفندی را پیشکش درگاه الهی کرد که تا سال‌ها بماند در یادمان، که تقوا تنها راه پذیرش قربانی‌ها و نذر هاست. به راستی که همه چیز به قربان اوست.
-
[برای کی؟] اولین قسمت از مجموعه نوشته‌های چشمانم را به این گیتی پوچ و خالی باز کردم. چراغ پرنور بالای سرم، چشمانم را می‌زد. فضای تاریک اتاق، ترس به جانم ‌می‌انداخت. آرام نخستین نفسم در این دنیا کشیدم. دست و پایم را در هوا تکان می‌دادم و از ترس جیغ می‌کشیدم. قطرات اشک از گونه‌هایم سرازیر می‌شدند. هیچ چیزی نداشتم. قلب کوچولو‌ام در تنگنای قفسه‌ی سینه‌ام، بی‌پروا می‌تپید. اما برای چه؟ برای من؟ یا برای تو؟
-
[ حنیفا ]
-
[قلب بی‌قرار] دومین قسمت از مجموعه نوشته‌های نرمی ملحفه‌ای را بر پوست لطیف و تازه جان گرفته‌ام، حس کردم. ندای نازک مادرم که مرا حلما‌خانوم، صدا می‌زد، روحم را نوازش می‌داد. شیرینی صدای اطرافیانم مانند نقلی بر جانم می‌نشست اما، اما، هیچ‌کدام به نرمی و گرمی آن رود عشقی که در رگ و خونم جاری شده بود و به چاکراهای قلبم و به ژرفای آن می‌رسید، نبودند. تو بدجور از همان اول در جای جای قلبم جای گرفته بودی. بدجور مرا عاشق خود کرده بودی. بدجور عاشقت شده بودم. بدجور...!
-
[ حنیفا ]
-
[نجوای علی] سومین قسمت از مجموعه نوشته‌های الله‌اکبر... زمزمه نجوایی در گوشم، قلبم را به تلاطم انداخته بود. اشهد ان لا اله الا الله... چه بود این نجوا؟! مادرم می‌گفت آقاصفدر می‌خواهد در گوش دخترکم اذان بگوید. آن دخترک من بودم دیگر؟ آقاصفدر که بود؟ اذان چه؟! نکند همین ندایی که گوشم را به قلقلک می‌اندازد، همان اذان است؟ اشهد ان محمدا رسول الله... از گوشه و کنار صدایی دیگر بلند شد. اللهم صل علی محمد و آل محمد ... . آقاصفدر کمی مکث کرد و دوباره لب به سخن باز کرد. اشهد ان علی ولی الله... ناگهان، قلبم به سینه کوفت. می‌خواست از جایش پر بکشد و قفسه‌سینه‌ام را بشکند و بیرون بیاید. خون، توفنده و پرخروش در رگ‌هایم موج می‌زد. تپش قلبم هرلحظه بیشتر می‌شد. این چه نامی بود؟ این نام با من چه کرد؟ علی.. آری.. علی! علی.. چه نام زیبایی! قلبم با تکرار دوباره‌ی نامش، دیگر تاب نیاورد.. تحمل این عشق را نداشت! چه کرد نام علی با من!