[برای کی؟]
اولین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
چشمانم را به این گیتی پوچ و خالی باز کردم.
چراغ پرنور بالای سرم، چشمانم را میزد. فضای تاریک اتاق، ترس به جانم میانداخت.
آرام نخستین نفسم در این دنیا کشیدم. دست و پایم را در هوا تکان میدادم
و از ترس جیغ میکشیدم.
قطرات اشک از گونههایم سرازیر میشدند.
هیچ چیزی نداشتم.
قلب کوچولوام در تنگنای قفسهی سینهام، بیپروا میتپید.
اما برای چه؟
برای من؟
یا برای تو؟
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
[برای کی؟] اولین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر چشمانم را به این گیتی پوچ و خالی باز کردم.
و شروع ِنوشتههای غدیر :)))
[ حنیفا ]
-
[قلب بیقرار]
دومین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
نرمی ملحفهای را بر پوست لطیف و تازه جان گرفتهام، حس کردم.
ندای نازک مادرم که مرا حلماخانوم، صدا میزد،
روحم را نوازش میداد.
شیرینی صدای اطرافیانم مانند نقلی بر جانم مینشست اما،
اما، هیچکدام به نرمی و گرمی آن رود عشقی که در رگ و خونم جاری شده بود
و به چاکراهای قلبم و
به ژرفای آن میرسید،
نبودند.
تو بدجور از همان اول
در جای جای قلبم
جای گرفته بودی.
بدجور مرا
عاشق خود کرده بودی.
بدجور عاشقت شده بودم.
بدجور...!
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[نجوای علی]
سومین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
اللهاکبر...
زمزمه نجوایی در گوشم،
قلبم را به تلاطم انداخته بود.
اشهد ان لا اله الا الله...
چه بود این نجوا؟!
مادرم میگفت آقاصفدر میخواهد در گوش دخترکم اذان بگوید. آن دخترک من بودم دیگر؟ آقاصفدر که بود؟ اذان چه؟! نکند همین ندایی که گوشم را به قلقلک میاندازد، همان اذان است؟
اشهد ان محمدا رسول الله...
از گوشه و کنار صدایی دیگر بلند شد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد ...
.
آقاصفدر کمی مکث کرد و دوباره لب به سخن باز کرد.
اشهد ان علی ولی الله...
ناگهان، قلبم به سینه کوفت. میخواست از جایش پر بکشد و قفسهسینهام را بشکند و بیرون بیاید.
خون، توفنده و پرخروش در رگهایم موج میزد.
تپش قلبم هرلحظه بیشتر میشد.
این چه نامی بود؟
این نام با من چه کرد؟
علی.. آری.. علی!
علی.. چه نام زیبایی!
قلبم با تکرار دوبارهی نامش، دیگر تاب نیاورد..
تحمل این عشق را نداشت!
چه کرد نام علی با من!
#نوشته_قلبم
#مولای_من