[ حنیفا ]
-
[قلب بیقرار]
دومین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
نرمی ملحفهای را بر پوست لطیف و تازه جان گرفتهام، حس کردم.
ندای نازک مادرم که مرا حلماخانوم، صدا میزد،
روحم را نوازش میداد.
شیرینی صدای اطرافیانم مانند نقلی بر جانم مینشست اما،
اما، هیچکدام به نرمی و گرمی آن رود عشقی که در رگ و خونم جاری شده بود
و به چاکراهای قلبم و
به ژرفای آن میرسید،
نبودند.
تو بدجور از همان اول
در جای جای قلبم
جای گرفته بودی.
بدجور مرا
عاشق خود کرده بودی.
بدجور عاشقت شده بودم.
بدجور...!
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[نجوای علی]
سومین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
اللهاکبر...
زمزمه نجوایی در گوشم،
قلبم را به تلاطم انداخته بود.
اشهد ان لا اله الا الله...
چه بود این نجوا؟!
مادرم میگفت آقاصفدر میخواهد در گوش دخترکم اذان بگوید. آن دخترک من بودم دیگر؟ آقاصفدر که بود؟ اذان چه؟! نکند همین ندایی که گوشم را به قلقلک میاندازد، همان اذان است؟
اشهد ان محمدا رسول الله...
از گوشه و کنار صدایی دیگر بلند شد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد ...
.
آقاصفدر کمی مکث کرد و دوباره لب به سخن باز کرد.
اشهد ان علی ولی الله...
ناگهان، قلبم به سینه کوفت. میخواست از جایش پر بکشد و قفسهسینهام را بشکند و بیرون بیاید.
خون، توفنده و پرخروش در رگهایم موج میزد.
تپش قلبم هرلحظه بیشتر میشد.
این چه نامی بود؟
این نام با من چه کرد؟
علی.. آری.. علی!
علی.. چه نام زیبایی!
قلبم با تکرار دوبارهی نامش، دیگر تاب نیاورد..
تحمل این عشق را نداشت!
چه کرد نام علی با من!
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[کار قلب]
چهارمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
-مامان! دردم گرفت!
+بلندشو حلماجونم، بگو یا علی!
-یاعلی!
.
اسمت را از همان کودکی
مادرم بارها و بارها برایم گفته بود.
هردم،
با سر به زمین میخوردم،
درجا به من میگفت: بگو یاعلی!
نام تو بود که به زانوان ناتوانم
جان میداد.
نام تو بود که موقع افتادگیهای بچگی،
برزبانم میآمد.
این دستان و پاهایم نبودند که مرا بلند میکردند،
این نام تو بود که امید میداد و مرا از
چاه بیرون میکشید.
نامت چه میخواستم، چه نمیخواستم بر
زبانم جاری بود
دست من نبود،
کار قلبم بود...
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[حلالزاده]
پنجمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
وقتی
پشت ِاین نیمکتهای کلاس ِاول نشستم،
و نگاهم به تخته سیاه افتاد،
یاد گرفتم که چگونه نامت را
که در تمام عمرم بر زبانم بود،
بر برگه بنویسم...
مداد را با عشق در دست جای میدادم و
با قلبم نامت را
بر کاغذ ِسفید حک میکردم:
علی...
.
مادر،
چه با شیر حلالت عجین شده بود که
وقتی جرعه جرعهاش را مینوشیدم،
جرعه جرعه به عشق علی و اولادش در دلم افزوده میشد؟
پدر،
چه نانی بر سفرهمان گذاشتی که هروقت تکهتکهاش را میخوردم،
پارهپاره قلبم برای علی میتپید؟
چه خوب مرا پروراندید!
چه خوب مُهر ِعلی را
بر قلبم،
حک کردید...!
#نوشته_قلبم
#مولای_من