eitaa logo
[ حنیفا ]
219 دنبال‌کننده
495 عکس
214 ویدیو
5 فایل
کنجی از ذهن ِمجنون گشته ِنوکر ِعلی، با عطر ِقلم و نویسندگی :))) کپی ؟ حلال ِحلال ارتباط با ادمین: @Hanifa_602 اهل گمنام حرف زدنی بفرما: https://daigo.ir/secret/9345738092
مشاهده در ایتا
دانلود
[ حنیفا ]
-
قلبم، بی‌جان می‌تپد. تنم، بی‌رمق می‌دود. زندگی‌ام، نا‌امید می‌گذرد. و من مانده‌ام و یک تن و جان ِبی‌جان. من مانده‌ام و روزهای طاقت‌فرسای عمرم. برهوتی‌ست در دلم، که قرن‌ها باران ببارد و بشوید و ببرد و سیرابش کند، باز هم گلستان نمی‌شود... اما، کافی‌ست به گوش ِجانم، برسانید ندای محرم را، آن‌وقت آباد می‌شود خانه‌ی جانم... اشک جاری می‌شود از چشمانم، تا بخورد گرد محرم، به پلک‌های بی‌جانم...
-
[ حنیفا ]
-
شب ِاول ِمحرم: [ جناب ِمسلم بن عقیل ] چکمه‌های طوفانی‌اش کوچه‌های طولانی کوفه را طی می‌کرد. انگار نه انگار همین دیروز بود که این کوچه‌ها را با سپاهی از سربازان و جان برکفان حسین می‌پیمود. کوفه... دیار غربت... دیار مردان نامرد و بی‌وفا... مگر از مردمانی که اشک ِعمویش، علی را درآورده بودند چه انتظاری می‌توان داشت؟! آن‌ها با کلام فصیح و عمیق علی، آدم نشدند، با کلام مسلم به پا خیزند؟! آن‌ها نماینده‌ی حسین را تنها گذاشتند، پس با خود حسین چه می‌کنند؟! . نشست بر پایین در خانه‌. افکارش مانند کلافی پیچیده و درهم تنیده، ذهنش را پوشانده بود. بیم داشت، اما نه برای خودش، برای دردانه‌ی ارباب، دردانه‌ی رباب، برای قمرش، برای اکبرش، برای سرور و سالارش حسین... نکند، نکند پای حسین به کوفه باز شود و این اشباه‌الرجال حتی دمی محلش نگذارند؟! - جوان! این‌جا چه می‌کنی؟ غریبی؟ خانه و عیش و عیال نداری؟ + مادرجان! عیش و عیال که دارم،‌ اما اکنون نزد من نیستند. خانه‌ای هم ندارم. - تو کیستی؟ + من مسلم بن عقیلم. نماینده حسین بن علی. - خدا مرگم دهد، مولایم حسین نماینده‌اش را فرستاده و این‌گونه بر در خانه نشسته است و من هیچ؟! بیا تو جوان! بیا تو و امشب مهمان من باش! + خدا اجرت دهد! . خنده‌ی عمیق پسر طوعه، از یاد مسلم نمی‌رفت. اگر می‌دانست آن پسر، گرگی از گرگان ابن زیاد است، پایش در خانه‌ی طوعه نمی‌گذاشت. اما چه باید می‌کرد که سرنوشت، غریبانه و مظلومانه او را به دارالعماره کوفه کشاند و زمین، طعم خونی صورتش را چشید. در حالی که مسلم، تا لحظه شهادت، بیم آمدن حسین را در دل داشت...
کشتند عابدان زرایین تو را حسین با نام شرع و مصلحت و دین تو را حسین
-
[ حنیفا ]
-
شب ِدوم ِمحرم: [ ورود کاروان به کربلا ] باد، خاک کربلا را به تلاطم انداخته بود. آشوب، بر قلب و چشم کودکان و زنان چیره شده بود. سپاه عظیم و قدرت‌مند حر، یک‌دم قافله‌ی کوچک حسین را رها نمی‌ساخت. صدای زنگوله‌ی شتران، شیهه و قدم‌های اسبان، گرد و غبار طوفانی، تابش بی‌تاب خورشید، دل قافله را گرفته بود. حسین، خوب می‌دانست این‌جا کجاست. می‌دانست همان جایی‌ست که وعده‌اش را هزاران بار از زبان رسول و پدرش شنیده بود. می‌دید و با خود می‌گفت که هرکجا به چه جولانی کشیده می‌شوند: - این‌جا، قتل‌گاه من... سر و محاسن خونی‌ام را می‌بینم که بر نیزه‌ی تیز سنان برافراشته و تن پاره پاره و آغشته به خون من، زیر هجوم نیزه‌ها، تیرها، سنگ‌ها و شمشیر‌ها.. و سم تیز اسبان قرار گرفته... این‌جا... زیر نیز‌ه‌ها... وای علی‌اکبرم... این‌جا... زیر تیر سه شعبه... وای علی‌اصغرم... این‌جا... زیر شمشیر عمرو... وای قاسمم... این‌جا... زیر درختان نخل... وای برادرم... این‌جا... فرات... وای از لبان محروم فرزندانم... این‌جا... خیمه‌گاه من... وای از آتش... جیغ و فریاد خواهرانم، زنانم، دخترانم... وای از معجر زینبم... وای از گوشواره‌ی رقیه‌ام... وای از این مصیبت... وای از کربلا...
-
-
[ حنیفا ]
-
شب ِسوم ِمحرم: [ بانو رقیه خاتون ] سلام بابا! بابا! تو کی این‌قدر بزرگ شدی؟ چرا این‌قدر آن بالاها رفته‌ای؟ نمی‌شود کمی پایین‌تر بیایی تا حداقل لبانت را ببینم؟ بابا! به فکر قد کوچک من نبودی؟ نمی‌گویی چگونه رقیه‌ام صورت مرا ببیند؟ قد من که به نیزه‌ها نمی‌رسد. بابا! نکند توهم مانند من دیگر جای خالی از زخم روی صورتت نداری؟! دلت نسوزد که صورتم سیاه شده. دلت نسوزد که دیگر جایی برای بوسیدن گونه‌ام نداری... بابا! آن مرد بد دستش انگشتر داشت و به صورتم زد. دردم گرفت من.. بابا! ببخشید... آن گوشواره‌های طلایی را که از سفر برایم سوغاتی آوردی آن مرد بد از من گرفت... نه نگرفت بابا، کشید. گوشم را ببین! بابا! یادت هست به من می‌گفتی هیچ وقت به آتش نزدیک نشو؟! چرا قبل از رفتنت به من نگفتی؟ دامنم بابا... چادرم بابا... لباسم بابا... دستان و پاهای تاول زده‌ام بابا... موهای سوخته‌ام بابا... بابا، ببخشید به حرفت گوش نکردم و به آتش دست زدم... آخر آن مرد با تازیانه مرا می‌زد و آتش را به من نزدیک می‌کرد... هرچه فرار می‌کردم، موهایم را می‌کشید و از موهایم مرا می‌گرفت... بابا یادت هست وقتی موهایم را می‌بستی، چه قدر درد می‌گرفت؟ اما آن مرد موهایم را می‌کشید و می‌کَند بابا... بابا‌! مگر این خارها را از بیابان جمع نکرده بودی؟ می‌بینی پاهایم را؟ یا در خار می‌رفت یا در سنگ... بابا! همه‌چیزم را بردند! عروسکم، لباس‌هایم، گوشواره‌ام، خلخالم، روسری‌ام... بابا! تو چه شدی؟ تو کجایی؟ چرا رفتی؟ چرا دیگر نمی‌آیی؟ بیا! بیا بغلم کن! بیا مرا بگیر و بگو غصه نخور رقیه‌ام! بگو من پیشت هستم! بگو خودم به حسابشان می‌رسم! بابا... رقیه‌ات دیگر نا ندارد... دیگر جان ندارد... دیگر قلبش توان ندارد...
-